لیست کلیه پارتهای رمان ویولت : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 79
-
رمان ویولت - پارت 41
امشب کافه سنجاقک شلوغ بود. اجرایشان هم به خاطر حضور یکی از بچهها دیر شروع شد. چندروز دیگر جشن نامزدیش بود و همان شب با نامزدش به آنجا آمده و حضوری آنها را دعوت کرده بود. ابروهای درهم گره خورده مسعود، نشان از دلخوریاش میداد. خیلی تلاش کرده بود تا ملودی را برای رفتن به لواسان متقاعد کند اما او ...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 42
فکر آهی حسابی مشغول آن نقاب شده بود. نگران ملودی بود. برای اینکه حواس خودش را پرت کند برای بار صدم فیلمی را دید که نسیم از ویولن زدن ملودی، روی صفحه اینستاگرام خانه فرشتگان گذاشته بود. این دختر با صدای سازش او را جادو میکرد. دوست داشت او را هر لحظه در کنار خودش حس کند. حتی یک ساعت حرف زدن با او ...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 43
کمی از ماشین فاصله گرفت. نگاهی به پراید بدون قفل و زنجیر مقابلش انداخت و بعد سرش را رو به آسمان بلند کرد. _ خدایا ببخشید ولی مجبورم! خودم جبرانش میکنم. در ماشین را باز کرد، کاپوت را بالا داد و قطعهای را دست کاری کرد و در را بست. رفت روی موتوری نشست که آنجا پارک بود و منتظر بابک شد. زیاد طول ن...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 44
دوباره پدرش تب کرده بود. بدنش ضعیف شده و ملودی نگران وضعیتش بود. صبح زود به ایمان زنگ زد و خواست امروز به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده به استودیو نرود. ایمان هم بدون سوال و جواب قبول کرد. نیم ساعت بعد، از طرف مسعود پیامی دریافت کرد با این مضمون. ـ من امروز عصر قرار مهمی رو به خاطر تو کنسل کردم پ...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 45
_ مرغ آمین بابک را برای شام مهمان کرده بود. واقعاً دهن لق، بهترین صفتی بود که به او میآمد. حرفهای زیادی درباره اشکان از زیر زبانش بیرون کشید که دوست نداشت هیچ کدام به گوش ملودی برسد. خواست خدا بود که پایش به این ماجرا باز شد! باید بیشتر حواسش را جمع ملودی میکرد. بابک هیچ شماره و آدرسی از اشکا...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 46
حال چیچک بعد از چندروز مریضی، امروز به نظر بهتر میرسید. امیرمحمد تصمیم گرفت هر طور شده او را از اتاق بیرون بکشد. پشت در اتاق ایستاد و صدایش کرد. _ چیچک بیداری؟ در زد، داخل شد و در کمال تعجب او را حاضر و آماده دید. _ سلام! زود حاضر شدم تا دیرت نشه! امیرمحمد سعی کرد بر خودش مسلط باشد و حیرتش ر...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 47
برای اولین بار بود که همراه مادرش، سوار ماشین عزیزش میشدند. مریم همیشه غر میزد که این ماشین امنیت ندارد. اما مثل اینکه حرفهایی که به پدرش زد را او هم شنیده و مانند حرفهای روانشناسی که هر جمعه به خانهشان میآمد، تاثیر مثبتی رویش گذاشته بود. داخل پارکینگ پاساژی پارک کرد که همیشه مریم برای خری...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 48
ـ شب ناتمام سالن غرق در نورهای زرد و سفید بود که روی صورتها میرقصید و فضا را خاص نشان میداد. گلهای زیبایی را برای تزیین روی میزها گذاشته بودند رز سفید و لیلیوم با چیدمانی خیره کننده، عطر خوشی را در فضا پراکنده بودند و حال و هوایی لطیف و دلنشین به جشن داده بودند. در گوشهی سالن چند نوازنده کن...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 49
ـ سایه روشن صدای قدمهای محکم امیرمحمد در فضای خالی سوله میپیچید. سولهای وسیع با سقفی بلند که اول و آخرش مشخص نبود. تیم عملیاتی مبارزه با جرایم اقتصادی با حکم بازرسی سوله را مهر و موم کرده بود. کنار دیوار، میان صف جعبههایی که تا نزدیکی سقف روی هم چیده شده بود، نگهبانی با دستبند بر دست، هراسان...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 50
هوای پاییزی زودتر از هر سال، سرمای خود را به رخ میکشید. اما دل آنها کنار هم گرم بود. آهی عصر به عصر بعد از اتمام کارش در تعمیرگاه به دنبال ملودی میرفت و او را به کافه سنجاقک میبرد و بعد برمیگرداند. کنار هم با وجود تمام سختیها روزهای خوبی را سپری میکردند. ملودی عاشق موتور سواری، همراه آهی شد...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 51
اولین تِرَکی که ملودی هم در آن همکاری کرده بود، امروز منتشر شد. بچهها دور هم جمع شده و ناهار هم مهمان ایمان بودند که خیلی به این آهنگ امید بسته بود. آهی هم دعوت بود اما در تعمیرگاه سرش شلوغ بود و نتوانست بیاید. مسعود کاری را بهانه کرد و رفت. در این چندوقت با ملودی خیلی رسمی برخورد میکرد و او هم...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 52
قامت بلند و هیکل درشت آهی به جای اینکه دخترک ریز نقش را بترساند، بیشتر موجب آرامش او بود. مخصوصاً با آن کت چرم اسپرت و شلوار جین مشکی، عجیب به دل او مینشست! حس میکرد کسی را دارد که مثل کوه حمایتش کند. از وقتی هم که فهمید، آهی عاشق موهای چتری اوست، موقعی که او را میدید، ناخودآگاه دستی زیر چتری...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 53
ملودی را تا مقابل در خانهشان رساند. دختر بیچاره هنوز حال خوبی نداشت. بیشتر برای خواهرش ترسیده بود! هنوز تَرک موتور سوار بود که آهی صدایش را از کنار گوشش شنید. _ اون چیه زیر برف پاک کن ماشینم گذاشتن؟! دستهایش روی شانه آهی مشت شد و او به وضوح لرزششان را دید. از موتور پیاده شد و کمک کرد تا ملود...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 54
_ همبازی دومین بار بود که آهی در این هفته، ملودی را به مریم میسپرد و میرفت. مریم این بار نتوانست بیخیال دخترش شود. کنار گاز ایستاد تا برایش شیر گرم کند. اضطراب و سر درگمی را از عمق چشمهای او میخواند. این روزها مدام خود را ملامت میکرد که چرا از ملودی غافل شده؟! جمله کوتاه آهی روی قلبش سنگین...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 55
مادر و پدرش خوابیده بودند. حین رنگ گذاشتن روی موهای مریم دوباره او را به حرف کشید. به نظرش موقع حرف زدن، حال هر دویشان خیلی بهتر از قبل میشد. اطلاعات خودش هم از دوران عاشقی آنها زیاد شد. مثلاً فهمید سه سال مادرش، شاگرد بابا نادر بوده تا سهتار زدن یاد بگیرد اما فقط پدرش سهتار میزده و جان مریم ...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 56
_ بالماسکه از دیشب مغز بابک را کار گرفته بود. صبح هم به دنبالش رفت و یک دست کله پاچه مهمانش کرد. نتیجه زحماتش هم اطلاعات خوبی بود که بدست آورد و فامیلی اشکان را هم فهمید. همان " الف سین " متهم به فساد اقتصادی بود؛ اشکان سماوات! صبح موقع خوردن کله پاچه، حرف را کشاند به مهمانیهای عجیبی که این رو...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 57
آهی توانسته بود از طریق بابک بفهمد، چطور اینترنتی میتواند دعوت نامه شرکت در مهمانی بالماسکه را تهیه کند؟ حتی توانست چند عکس از مهمانیهای سالهای پیش را هم در همان صفحه که بلیط میفروختند، ببیند. اما عکسی از اشکان پیدا نکرد. صفحه اینستاگرامش خصوصی و عکس پروفایلش هم سیاه بود. آدرس ویلا را هم از ه...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 58
شنبه صبح امیرمحمد با آهی تماس گرفت و از او خواست تا قبل از ظهر به آدرسی برود که برایش میفرستد. آدرس یک مجتمع تجاری بود و باید به واحدهای اداری طبقات بالایش میرفت. نمیدانست چرا در اینجا قرار گذاشته؟! موتورش را در پارکینگ عمومی مجتمع پارک کرد و به طبقه هشتم رفت. چند دقیقه بعد با چشمهایی گرد شده...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 59
دیشب عموهوشنگ خانه آنها خوابیده بود. او بیشتر عصرها تا آخر شب را در خانه آنها میگذراند. مخصوصاً بعد از برگشتن از گفتار درمانی در آنجا میماند و با نادر تمرین میکرد. خبر خوب این بود که پدرش همکاری بیشتری میکرد و حالا تمرینشان از هجاها به کلمههای کوتاه رسیده بود. صدای خنده بلند عمو هنگام خوردن ...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 60
- نقطهی مشترک کارهای چیچک در موسسه زیاد شده بود. فکر نمیکرد انقدر آدمهای خیر وجود داشته باشند و انقدر هم متقاضی کمک! وقتی پروندهها را میخواند تا خلاصهای از زندگی مددجویان را روی صفحه خانه فرشتگان بگذارد، گاهی از سرگذشت بعضی از آنها نفسش بند میآمد. تمام تلاشش را میکرد تا هر کاری از دستش ...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
