لیست کلیه پارتهای رمان ویولت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 79
-
رمان ویولت - پارت 1
_ خیابان رودخانه کیف ویولنش را محکم در دست گرفت و به سمت خانه راه افتاد. ماشین نبرده بود. دلش میخواست کمی قدم بزند و با خودش خلوت کند، با دختری که این روزها بیش از اندازه برایش غریبه بود. دو ماه میشد که او دیگر جزئی از آن خیابان شده بود. میان هیاهوی گوشخراش شهر، گوشهای دنج میایستاد و دستهای ...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 2
- آشنایی تا کمر روی موتور ماشین خم شده بود. به صاحب ماشین قول داده بود تا آخر شب هم که شده در گاراژ بماند و ماشین را فردا اول صبح، صحیح و سالم تحویلش بدهد. مسافرکش بود و آن لکنته خرج زن و زندگیاش را میداد. غرق در کارش بود که از صدای سلام دادن جاوید، ترسید و سرش به کاپوت خورد. با غیظ سمت او برگ...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 3
دردی در کمرش پیچید،بیتوجه به حالش بلند شد و نشست. فقط چشمهایش ویلون قشنگش را میدید که به خاطر چفت خراب کیفش از آن بیرون افتاده بود. کولهپشتی مهم نبود چیز زیادی داخلش نداشت. سریع به طرف ویولن خیز برداشت و با دست مشغول تمیز کردنش شد. باید یک کیف جدید میخرید. زیر و رویش را برانداز کرد تا خدای ن...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 4
_ اولش سخته اما تو میتونی. عجله نداشته باش. فقط سعی کن به سوالهایی که میپرسند جواب بدی یا نظرت رو بیان کنی. باید توی یه فعالیت گروهی شرکت کنی، با همسنهای خودت بیرون بری! حتی اگه بتونی چی بهتر از یه کار گروهی مثل تئاتر! همراه هم کنار دخترها رفتند. اولش سخت به نظر میرسید اما نوا توانست به آنها...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 5
بابا نادرشان هم دستی روی سیمهای سهتارش میکشید و مانند هر شب میپرسید: ـ دخترای قشنگ بابا، امشب چی براتون بزنم؟ نوا به او نگاه میکرد همیشه حق انتخاب با خودش بود. دقایقی بعد پدرش سهتار میزد و میخواند، آنها هم با او همخوانی میکردند. ـ بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره ...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 6
ساعت ماشین ده و نیم شب را نشان میداد. ملودی به سمت خانه میراند. پدرش در یک بیتفاوتی اعصاب خورد کن، خودش را غرق کرده بود و حالا روی صندلی کنارش خوابیده بود. باران به شدت میبارید و تنها صدایی که میآمد، صدای کشیده شدن برف پاک کن به شیشه جلو بود. سکوت پدرش آزارش میداد. گاهی لبهایش تکانی میخور...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 7
از صبح باران باریده بود. زمین هنوز خیس بود و با اینکه باد نسبتاً سردی میوزید اما میشد بوی بهار را حس کرد. آهی نفس عمیقی کشید. خودش هم نمیدانست چرا اینجا ایستاده؟! مقابل مترو منتظر بود تا اجرای ملودی تمام شود. صدای دست زدن کسانی که اطرافش جمع شده بودند نشان از رضایتشان میداد. مردم که پراکنده شد...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 8
ـ سال نو تعطیلات عید را میگذراندند اما شغل آهی تعطیلات برنمیداشت و هر وقت به او نیاز داشتند، کوتاهی نمیکرد. امروز صبح مدیر موسسه خیریهای که دخترخالهاش در آنجا کار میکرد با آهی تماس گرفته بود تا اگر میتواند به خانه فرشتگان برود و کمکی به آنها بکند. مخارج موسسه آنقدر زیاد بود که خود آهی از آ...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 9
ملودی از گوشه دیوار آشپزخانه نگاهی به آن دو نفر انداخت. ظاهرشان موجه بود اما آشفته به نظر میرسیدند، درست مانند خودش! از لحظه ورود با نگاه کنجکاوشان این حس را در دل دخترک ایجاد کردند. تا لحظهای که روی مبلهای پذیرایی بنشینند یک دور کل خانه را با چشمهایشان وجب زده بودند. با صدای مادرش دست از کنکاش...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 10
با کمک مادرش به سختی پدرش را بلند کردند و به اتاقش بردند. دستهای لرزان و چشمهای بیفروغ مریم نشان از به هم ریختگی روحی او میداد. ملودی نمیدانست هوای کدامیک را داشته باشد. دستی روی شانه مادرش گذاشت که کنار در ایستاده و به عکس نوا که روی دیوار اتاقش بود زل زده بود. ـ مامان بیا بریم شما هم استرا...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 11
موبایلش زنگ خورد و باعث شد نگاه از آهی بگیرد. غزال بود میخواستند با خاله شکوه به بیمارستان بیایند که قبول نکرد و گفت مراقب مادرش باشند. از فکر مادرش سرش تیر کشید. حالا تا مدتی طولانی باید سکوت او را هم تحمل میکرد. در فکر و خیال خودش غرق بود که آهی ساندویچ همبرگری را از پاکت بزرگ کنار دستش در آو...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 12
آهی مجبور شد با امیرمحمد تماس بگیرد. دعوایش با شکری انقدر بالا گرفت که کارشان به کلانتری کشید. مرغ مرد یک پا داشت و تا آهی را در بازداشتگاه نمیدید آرام نمیگرفت. هنوز کمی از بینیاش خون میآمد اما حاضر نبود خون ها را بشوید و میخواست همین مدلی تا پزشکی قانونی برود. خوب میدانست بینیاش نشکسته ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 13
روی تخت اتاقش نشسته و ویولن میزد. کلافه بود و در حال حاضر موسیقی بهترین کار برای آرام شدنش محسوب میشد. فکر اینکه بیخود و بیجهت آهی سی میلیون باید پول به آن مرد بدهد اعصابش را به هم میریخت. مخصوصاً که میدید او صبح تا شب در آن تعمیرگاه جان میکند و فهمیده بود غیر این مرد، باز به چند نفر دیگر ...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 14
هوا انقدر دلپذیر بود که چارهای جز قدم زدن میان خیابانهای باران زده باقی نمیگذاشت. جای خالی نوا هرروز بیشتر از قبل به چشم او میآمد. اما چارهای جز صبر نداشت. سرش را رو به آسمان گرفت، باران نمنم میبارید و مانند دانههای اشک روی گونههایش مینشست و حس زنده بودن را در بند بند وجودش القا میکرد...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 15
خستگی مانند موجهای خروشان دریا، روی وجودش میکوبید و رمقی برایش باقی نگذاشته بود. به توصیه دکتر قبل از ترخیص از آسایشگاه، تمام اجسام تیز و خطرناک را از داخل اتاق جمع کرده و حتی برای پنجره حفاظ زده بود. روزهای زیادی بود که اینجا رنگ زندگی به خود ندیده بود. درست از اوایل زمستان! خاله روحی در این ...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 16
- بوف دوباره باید مقابل دوربین غزال مینشست و ویولن میزد. این بار پخش زنده، مشترک با پیج ویولت خودش بود. در همین مدت کم با کار انسان دوستانهای که غزال به راه انداخته بود، تعداد دنبالکنندههای پیج ویولت او هم به طور چشمگیری بالا رفته بود. از نظر غزال دیگر احتیاجی به دوست بلاگرش نداشتند. ملودی...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 17
امروز مجبور شد مهدیار را با خود به تعمیرگاه بیاورد. انقدر بهانه گرفت تا آهی اسباب بازی محبوبش را خرید. یک سوم نقدینگی درون کارت عابرش سر قولی که داده بود، خرج شد. پدر و پسر بدون رحم جیب او را خالی میکردند. اما دیدن خندههای مهدیار برای او به اندازه تمام ثروت دنیا میارزید. حالا هم پسرک به همراه...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 18
انقدر با سرعت تا جلوی مترو راه آمد که تمام جانش خیس عرق شده بود. تابستان بود. هوا برخلاف اولین باری بود که به اینجا آمد. ذهنش به آن غروب سرد در اواسط دی ماه پَر کشید، مستاصل و آواره خیابانها، نمیدانست کجا را به دنبال نوا بگردد؟!! دلش بیاختیار او را به اینجا کشانده و از روی دلتنگی ایستاده و آه...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 19
دو روز گذشته و او هنوز منظور کامنت آن ناشناس را نفهمیده بود. صبح از سرما بیدار شد. جلوی کولر بدون اینکه ملافهای روی خودش بیاندازد خوابش برده بود. روی تخت مچاله شده و دست و پایش یخ زده بود. ساعت هفت صبح را نشان میداد، دیشب تا ساعتها مشغول فکر کردن به آن تاریخ لعنتی بود و زمان زیادی از خوابیدنش...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان ویولت - پارت 20
_ دفتر اسرار با مترو خودش را به جایی رساند که ماشینش را پارک کرده بود. مانند رودخانهای بیمسیر، در پی گمشدهاش سرگردان بود. پریشان احوال دور خودش میچرخید و نمیدانست چه کار کند. فاصله زیادی با خانه نداشت اما دل رفتن به آنجا را در خودش نمیدید. انگار عروسک خیمه شب بازی بود که دیگران داشتند مضح...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
