ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت شصت و یک :
چیچک خبر داد که به خانه رسیده. امیرمحمد تازه از اداره بیرون زده و در ترافیک گیر افتاده بود. این ترافیک اول و آخر هفته نداشت. نمیدانست ملت از این مغازهها چه میخواهند؟! همیشه خودش با چیچک سر همین موضوع اختلاف داشتند. دخترک عاشق شلوغی و رفت و آمد، در میان جمعیت بود. موقع راه رفتن هم حسابی گوشهایش را تیز میکرد و به حرفهای مردم گوش میداد. گاهی ساعتها در مترو پای درد و دل آدمها می
لطفا صبر کنید...
