ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت هفتاد و پنجم :
ساعت ده شب را نشان میداد. کار ملودی در کافه تمام شده بود اما دلش نمیخواست به خانه برگردد. کنار پیادهرو ایستاد نگاهش به خیابان پر دار و درختی بود که در این موقع شب، هنوز زندگی در آن جریان داشت. سرش را رو به آسمان گرفت و بیدلیل خندید. روز طولانی را گذرانده بود. بازگشت نوا، بار روی دلش را سبک کرده و حالا پر از انرژی، دلش کمی بازیگوشی میخواست. کیف ویولنش را در بغل آهی انداخت و فارغ از دنÛ
لطفا صبر کنید...
