پارت هفتاد و پنجم :

ساعت ده شب را نشان می‌داد. کار ملودی در کافه تمام شده بود اما دلش نمی‌خواست به خانه برگردد. کنار پیاده‌رو ایستاد نگاهش به خیابان پر دار و درختی بود که در این موقع شب، هنوز زندگی در آن جریان داشت. سرش را رو به آسمان گرفت و بی‌دلیل خندید. روز طولانی را گذرانده بود. بازگشت نوا، بار روی دلش را سبک کرده و حالا پر از انرژی، دلش کمی بازیگوشی می‌خواست. کیف ویولنش را در بغل آهی انداخت و فارغ از دنÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️