لیست کلیه پارتهای رمان وارثان تیامات : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 83
-
رمان وارثان تیامات - پارت 21
پلکهایم را بستم و فقط خداخدا میکردم که توئیست نگوید یک مامورم و حالا هوس کار در این عمارت به سرم زده. - اِلارا قراره از فردا اینجا کار کنه. قدمهایش را میدیدم که نزدیکتر شد و عطرش که بوی چوب میداد هم بیشتر به مشام میرسید. - به عنوان خدمتکار؟ - نه، به عنوان بادیگارد. مهارتهای دفاع شخصیش عال...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 22
سرش را به معنای تایید تکان داد و به من نزدیک شد. چشمان تیرهاش را در اطراف چرخاند وقتی مطمئن شد کسی حواسش به ما نیست گفت: - یادمه وقتی که مسئول بایگانی قبلی بازنشست شد این ساک رو بهم داد. ازش پرسیدم این چیه و اونم جواب عجیبی داد. دوباره نگاهش را در اطراف چرخاند و نمیدانم چه دید که وادار شد سرش ...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 23
لحن پر آب و تاب توئیست نه تنها من را به خودم آورد بلکه هولم کرد و دوباره دست و پایم را گم کردم. سریع خودم را به در باغ پشتی رساندم، باغی که در تاریکی شب به لطف تیرهای چراغ برق کلاسیک روشن شده بود و چندین نفر اعم از خدمتکار، بادیگارد و باغبان به دنبال برایان میگشتند تا به قرار شام امشبش که نمیدا...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 24
حینی که فاصله میگرفتم ابروهایم بالا پریدند. جوابش هوشمندانه بود با وجود اینکه هنوز انتظار داشتم مانند برخورد اول هول شود و با صدایی لرزان خودش را توجیه کند. درست مانند دوران کودکیاش است، همان لحظه که گفتم تا به حال یک زنجبیل متحرک ندیدهام اخمهایش را در هم کشید و دیگر محلم نداد. - ظاهراً یه سر...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 25
شاید اگر یکی از دوقلوها به جای من میبود آنقدر تحت تاثیر لمسش قرار میگرفت که پاهایش شل میشد و برایان او را در آغوش میگرفت و سپس در آغوشش اتفاقاتی رخ میداد که در بهترین حالت منجر به رابطه میشد اما خب من الارا هستم نه لیا و لوسی و دقیقا طبق گفته همانها قرار است تنها بمانم و تنها بمیرم و روی ر...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 26
اگر میگفتم که رعد و برقی از آسمان بر سقف این عمارت خورد و با شوکش همه را بی حرکت نگه داشت دروغ نگفتهام. حرف تراویس مخصوصاً آن کلمه قاتل مانند رعد و برق سکوت سنگینی را دوباره به عمارت حکم فرما کرد و نفس مرا هم در سینه نگه داشت. نگاهی به برایان انداختم که همانجا روی پلهها خشک شده بود و جوری نرده...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 27
*** نوزده - این زن دومین گمشده پرونده آدم ربایی نیست. اینبار دیگر نه قاتل گفتن تراویس در سرم پخش میشد و نه حرف خانم نولان. تنها چیزی که در سرم اکو میشد حرفهای هری بود، مخصوصاً همین جملهاش... وقتی که پزشکی قانونی جسد را در کاور سیاه رنگ قرار میداد، او برای با آخر خوب به چهره زن نگاه کرد و گ...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 28
*** بیست و یک "برایان" - وای نبودی ببینی! طرف یه جوری لباس پوشیده بود که انگار قراره با مادر اکسش برای آخرین بار ملاقات داشته باشه، بعدشم مثل احمقای الکل ندیده با یک کوکتل الکی مست کرد و اونجا رو با مکان رویاهای کثیفش اشتباه گرفت! اصلا باورم نمیشد. تنها کسی که معنی حرفهای روبن را میفهمید من ب...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 29
- جین! گرچه حالم سر جایش نبود اما توانستم صدای نولان را بشنوم. سرم را سمت منبع صدا چرخاندم، همان انتهای کوچه و مامور و پلیسهایی که مشغول انتقال جنازه و بررسی صحنه جرم بودند، نولان از میان آنها سمت من دوید، کنارم زانو زد و پرسید: - چی شده جین؟ حالت خوب نیست؟! نه، اصلاً حالم خوب نبود، باز هم حس حا...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 30
** بیست و سه یک نگاهم به چسب زخم روی دستم بود و کبودیهایی که به علت پیدا نشدن رگ(جهت آزمایش خونی که وجود مایغ بیهوشی را تایید کرد) به وجود آمده بود و یک نگاهم به قطرات سرمی که آرامآرام وارد لوله میشدند تا شاید حالم را بهتر کنند اما هیچکس نمیدانست درد من این چیزها نیست که دوایش این باشد. درد...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 31
- برایان من رو زیر نظر داشته؟! تصویر سر تکان دادن او به معنای تایید برایم حکم وحشتناک ترین کابوس عمرم را داشت، شاید از کابوس آن قبرستان هم بیشتر. قرار بود من او را زیر نظر داشته باشم اما حالا داستان برعکس شد، شاید هم از اول برعکس بود فقط من در جریان نبودم! اما در هر صورت نتیجه یکی بود... او میدا...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 32
و دقیقاً طبق انتظارم آن نیشخند مزخرفش بیشتر کش آمد و طوری نگاهم میکرد که انگار به یک منبع سرگرمی خیره شده. - تا حالا از روی موتور افتادی؟ سرم را به معنای عدم تایید تکان دادم. - من افتادم، دستم شکست و پام ضرب دید، تقریباً چند هفته روی تخت افتاده بودم که اینا به کنار... افتادن از روی موتور هم درد ...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 33
تکرار دوباره یک اتفاق! تا به من نشان دهد چیزهایی را از خاطر بردهام که هنوز تبعاتش مرا رها نکرده. تکیه شانه راستش را از درخت گرفت و آرامآرام به سمتم آمد اما اینبار هم لجبازی نکردم و عقب نرفتم، مسئله مهمتر از بگو مگوهای کودکانهمان بود، به علاوه... حالم وخیمتر از آن حرفها بود که بخواهم لجبازی...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 34
اینبار نفسم بیشتر در سینه گیر کرد، گویا چیزی سد راه هوا شد. نه بخاطر اینکه پدر او به قتل رسیده زیرا از همان تردید بین حرفها و عدم حضور پدرش در عمارت حدس میزدم دیگر زنده نباشد. حال بدم از ارتباط پدرهایمان و فرار پدر من از اسپرینگ ولی بود یا بهتر است بگویم فرار پدرم از مرگ! - من هنوز قاتل پدرم ر...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 35
غمی که در صدایش نشسته بود جنس عجیبی داشت، گویا اتفاقی افتاده بود اما دلش برای هیچکس جز خودش نمیسوخت. - برادر احمق من به خیال خودش عاشق شده بود و براش مهم نبود اون دختر من رو بیشتر دوست داره و اگه سردی و بی محلیهای من نبود اون رابطه هم اتمام پیدا نمیکرد. طولی نکشید که خیلی زود از ماکیلا سپت خوا...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 36
حالا علاوه بر مغزم حس میکردم خودم نیز در آن کاسه پر از آب شناورم آن هم میان حدس و احتمالات و حرفهایی که نمیتوانستم درست را از غلط تشخیص دهم. نمیدانستم این مرد که هنوز ماهیتش به عنوان تنها مظنون پرونده تغییری نکرده حرفهایش درست است یا نه. از کجا معلوم خودش واقعاً قاتل آن دختر نباشد؟! درست اس...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 37
*** بیست و پنج مشکل افت فشار و تزریق آن دارو انگار با سرمایی که به واسطه خیس شدن موهایم از آب باران بدنم را به آغوش کشید نیست شد. شاید هم حقایقی که فهمیدم مانند ضربهای به سرم اصابت کرد و حالم را جا آورد. حالا در یکی از کافههای اسپرینگ ولی نشسته بودم و از پشت شیشه به مکان سکونت دوران کودکیام خ...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 38
*** بیست و شش نیمه شب است و من در حصار افکار متضاد ذهنم که به سان دو رنگ سیاه و سفید بودند به خانه رسیدم. خانهای که راهپلهاش شبها درست شبیه بازارهای حومه نیویورک بود و من به علت خرابی آسانسور مجبور بودم از بین کودکانی که در پارکینگ فوتبال بازی میکردند و زنان میانسالی که روی پلهها گرد هم آ...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 39
*** بیست و هفت - وضعیت رابطهتون چطور بود؟ احیاناً قصد فرار نداشت؟ - درسته که این آخریا رابطه خوبی با هم نداشتیم اما در حدی هم نبودیم که بشه گفت میخوایم طلاق بگیریم یا حتی اون بخواد فرار کنه! جناب بازپرس... اون دختر واقعاً ترسو و نازک دله! حتی تنها هم دانشگاه نمیرفت! چه برسه به اینکه بخواد فرا...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 40
رنگ تعجب را به وضوح در دو گوی آبی رنگ او میدیدم طوری که انگار به یک آدم دیوانه خیره شده بود. چشمانم تار میدیدند، افت فشار را به وضوح در بندبند وجودم حس میکردم و میدانم که عنبیههای لرزانم و پلکهایی که مدام روی هم میافتادند هم این حال بد را به او نشان میدادند، برای همین هم بازوانم را رها کر...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
