پارت بیست و چهارم :

حینی که فاصله می‌گرفتم ابروهایم بالا پریدند.
جوابش هوشمندانه بود با وجود اینکه هنوز انتظار داشتم مانند برخورد اول هول شود و با صدایی لرزان خودش را توجیه کند.
درست مانند دوران کودکی‌اش است، همان لحظه که گفتم تا به حال یک زنجبیل متحرک ندیده‌ام اخم‌هایش را در هم کشید و دیگر محلم نداد.
- ظاهراً یه سرگرمی جدید پیدا کردم.
***
هفده
"الارا"

زمزمه‌اش را شنیدم اما اهمیت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر

    0

    گفتم هری یادم اومد بپرسم هری مگه اسم پسر نیست؟ یا اسم کاملش یه چیز دیگس؟

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آره عزیزم اسم پسر هست و خودش هم پسره👀

    ۷ ماه پیش
  • آذر

    0

    باور کن نویسنده الان نمی دونم دقیقا چه حسی دارم😐😶 🌫️ من تموم این مدت فکر میکردم هری... دخترههههههه، خدای من😂🤣 آخه رفتاراش و حرف زدنش عین دختراست، فکر نمیکردم رفیق الا یه پسر باشه...

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عاشقتم😂 درسته اما خب اینا تاثیرات گشتن با الا ست وگرنه بدبخت پسره😂

    ۷ ماه پیش
  • Nil

    0

    دروغ میگیییییییییی؟🤦 پارتای اول الا گفت موهاش بلند و فره من این همه مدت دختر تصورش میکردم😭😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    جدی؟!😂 بابا هری اسم پسره😂 مثل هری پاتر😂 منطورم از بلند اون مدل بلند و فری بود که روی هوا وایمیسه😂

    ۶ ماه پیش
  • Zoha

    0

    من احساس میکنم ناتانیل زنده ست و نمرده چون اگه میومدن مرگش و شبیه سازی میکردن، دیگه پلیس پرونده شود مختومه اعلام میکرد و میگشت دنبال کسی به جز خودش و اون میتونست کارا رو راحتتر پیش ببره البته این نظر منه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    حدس جالبی بود🤩 اما پرونده ناتانیل مختومه اعلام شده و حکم اعدام هم براش بریده بودن! برای همینم پرونده اش توی بایگانی بود:)

    ۶ ماه پیش
  • آذر

    0

    ولی این جمله برایان شیطون خیلی دارک بود... چرا من یه لحظه حس کردم برایان ازینکه وارثه خوشحال نیس..؟

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دارک بود اما از سر خودشیفتگی هم گفت😔😂 چه جالب! چرا اینجوری حس کردی؟😃

    ۷ ماه پیش
  • آذر

    0

    بله بله اصلا برایان خدای خودشیفتگی و ازخودراضی بودن هس؛ غیر از اینه؟😂اول کاری از همون برنامه تلویزیونی از وجناتش خودشیفتگی می بارید🤦 ♀️😂 یادته؟ دندونام تو کلینیک خودم لمینیت کردم، ساعت از برند خودمه، لباسم فلانه، عطرم کار بچه های خودمه و و و و، ایشون الگوی هری هستند دیگه🤧😔🤣

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دمت گرم واقعا به چه نکته های ظریفی اشاره کردی😂👏 دقیقا دقیقا😂 همه چیش برند خودش بود با لفتخار هم پز می داد😂 و تیکه ای که الا به هری انداخت: تو از کدوم برندایی که مال خودته استفاده می کنی که این الگوته؟😂

    ۷ ماه پیش
  • آذر

    0

    نمیدونم بعضی مواقع حین خوندن رمان همچین حسایی سراغم میاد آخه یه طوری گفت شیطنت چشاش پر کشید و لبخندش هم محو، وگرنه کیه که دوست نداشته باشه؟ وارث یه عالمه پول و ثروت و قدرت باشی؟🤌🏻😭

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    واقعا ممنونم ازت که انقدر داستان رو با دقت می خونی🥲💖 و همچنین کی بدش میاد توی عمارتی که کارتینگ، استخر اتاق بیلیارد و از اون جور چیزا داره زندگی کنه؟😂

    ۷ ماه پیش
  • آذر

    1

    کی می تونه اون مهمون باشه جز دختری که مامانش براش درنظر گرفته و پافشاری میکنه تا باهم ازدواج کنن؟😁🤔

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    به زودی از این مهمونا هم دعوت می کنه😂

    ۷ ماه پیش
  • مارال

    0

    اقا من که بقیه رو نخوندم و وی ای پیم ندارم ولی حس میکنم تهش وقتی دایان بفهمه الارا پلیسه غیر از اینکه عصبی میشه خودشم باهاش میگرده دنبال قاتل

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    حدست خیلی جال بود!😉

    ۷ ماه پیش
  • آذر

    0

    عهههه الان نظرات رو خوندم دیدم که گفتی احتمال اینکه مهمون بردارش باشه بیشترههه...

    ۷ ماه پیش
  • مارال

    0

    بنظرم اون مهمونه یا داداششه که باهاس خوب نیست یا شایدم مامانش میخواد براس زن بگیره ولی دایان نمیخواد

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    هردوتا حدست جالب بودن مخصوصا دومی😄 اما گزینه اول امکانش بیشتره😁

    ۷ ماه پیش
  • مارال

    0

    خب مگه اون داداشه هم نگفته که با دایان رابطه خوبی نداره؟ خب چرا بایدبره ببینتش؟

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    درسته رابطه خوبی نداره و اصلا به قصد دیدن برایان نرفته، به یه بهانه دیگه به اون عمارت کشوندنش که پارت بعد متوجه میشین😁

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    برایان الارو یادشه؟واقعا الارا زبونش درازه یادش میره واسه چی اومده

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آره🙃 دقیقا، نه تنها یادش رفت برای چی اومده بلکه یادش رفت مردی که روبه روش وایساده رییسشه😂

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    اوه پس زنجبیل خانمو یادشه😍ممکنه داداشش اومده باشه و نمیخواد ببیندش🤔

    ۷ ماه پیش
  • آسمان

    0

    عزیزم رمانت رو خیلی دوست دارم و یه جورایی برام حس تازگی داره موضوعش 💗 و یه چیز می خواستم بگم اینکه امکانش هست توی وی آی پی پارت های بیشتر آپلود کنین؟ چون واقعا کمه برای خصوصی حداقلِ حداقل باید ۱۵ پارتی جلو تر باشه . البته که بگم جسارت نباشه و این به خود شما بستگی داره من کاره ای نیستم.

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی از نظر و اعتمادت عزیز دلم😍💗 خیلی برام ارزش داره:)) رمان با نظرات شما ساخته میشه قشنگم پس نگو کاره ای نیستم😘 از چند هفته آینده تعداد روزهای پارت گذاری بیشتر میشه و شماها چندین پارت جلو میفتین، الان چون اولش بود و یک رمان درحال تایپ دیگه هم داشتم این کار رو نکردم اما از این به بعد می کنم😁

    ۸ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    راضیم از اینکه وی ای پی خریدم عالی هستی ممنونم خسته نباشی ♥♥♾️

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم💋❤️ باعث افتخاره که خریدیش و دوست داشتی🩷

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️