خلاصه رمان :
مدتهاست که پس انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تیتر خبرهای وال استریت ژورنال از یک آدمربایی زنجیرهای میگوید. این خبر نحس چندماهی میشود که بر نیویورک و برجهایش سایه انداخته و کاری هم از مایی که سوگند خوردیم حافظ مردم باشیم بر نمیآید. اما یک روز، یک شک کوچک سبب شد پای من به تاریکترین بخشهای نیویورک باز شود، با آدمهایی آشنا شوم که عطرهایشان از خون تولید شده بود و در مهمانیهای به ظاهر شیکشان به جای موزیک اطلاعات جنایتی جدید شنیده میشد. آن آدمهای بیوجود آنقدر در باتلاق قدرت غوطهور بودند که با میل خودشان در آن غرق میشدند، من باید بین تمامی این بیوجودهایی که شرط مدهوش شدنشان بوی خون بود به دنبال حق پایمال شده مردم میگشتم. سعادتمندانه نبود اما جسورانه چرا. زیرا با خون خودم مقابل تریبونها قسم خوردم این سایه ننگینی که بیوجودان ساختهاند را از روی نیویورک بردارم.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان وارثان تیامات - پارت 94
یادم بود، خوب شبی را یادم بود که در اتاقم سعی میکردم بخوابم و با کابوسهای مراسم خاکسپاری دست و پنجه نرم کنم که سرانجام فقط توانستم ده دقیقه بخوابم اما همان لحظه صدای شکستن پنجره بلند شد، روی زمین سنگی اندازه یک مشت افتاده بود سنگی که رویش رنگ سرخ پاشیده بودند سرخ به رنگ خون! یادم بود روزی را که...
بروزرسانی در : ۱۱ ساعت پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 93
- شما پزشک خانوادگی نبودید دکتر درسته؟ با سوال برایان پدرم نگاهش را به چشمان او گره زد و سری به معنای تایید تکان داد. - درسته، خانواده سپت هم پزشک خانوادگی خودشون رو داشتن! فقط چون اون دکتر پیر بود و نمیتونست همیشه به موقع برسه من رو هم صرفاً به عنوان پزشک درجه دو خانواده استخدام کردن. پدرم تما...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان وارثان تیامات - پارت 92
*** شصت و هفت تمام سعیم را میکردم که تا حد امکان به او نگاه نکنم، دلیلش هم واضح بود! در آن تایم وقتی که برای چند ثانیه از من فاصله گرفت که نفس بکشد دستان خائنم بی اختیار من دور گردنش حلقه شدند و او را به بوسه شدیدتر دعوت کردند. کلا نمیدانم اعضای بدنم چرا در آن چند دقیقه تصمیم گرفتند از من فرما...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 91
*** شصت و شش باید اعتراف کنم فراری بینظیر است، بینظیرتر از چیزی که در تمام عمرم خیال میکردم. این را از همان لحظهای که پشت فرمانش نشستم حس کردم. با شوق کف دستم را روی سطح چرمی فرمان قهوهای رنگش کشیدم که وجودم پر شد از لذت. صدای بوق بوگاتی رنگ شب کنارم نگاهم را از فرمان جدا و سمت راننده خودش ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 2 پارت از رمان شنبهها و سه شنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!

فاطمه غفوری | نویسنده رمان
بگردمت عزیزممم🥲🫂
دیروزStella
در پارت 770وایی یه لحظه فکر کردم منظور روبن الاعه خداروشکر از لیا خوشش اومده برایان والان کم کم دارن عاشق میشن اما خنگ ها خبر ندارن😂
۳ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
نه😂 کلا روبن هم فهمیده داداشش یه جورایی از الا خوشش میاد برای همونم همچین کاری نمی کنه البته بماند که چون خورش دیوونه ست دنبال یه دختر آروم مثل لیا می گرده نه یه دیوونه تر از خودش مثل الارا😂
دیروزاکرم بانو
در پارت 760معرفی میکنم،کراش بعدی جناب روبن♥️😍
۵ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
چه کراش نایسیییی😎❤️ 🔥
۳ روز پیشrey☆♡
در پارت 760روبن دقیقا برعکس هریس غذا میخورهه🤣🤣 نوش جونشش🤣دم الا گرم که همراهیش کرد الان قیافه ی برایان باحالهه🤣
۶ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا روبن با اشتها میخوره و آدمم به اشتها میندازه😂 مثل الا😂 اون دحترم گشنه اش بود برای همون دست زد نزد🗿🎀😂 برایان خیلی دلش می خواست اون ظرف استیکو تو سر جفتشون خورد کنه اما جلوی خودشو میگرفت😂
۵ روز پیشrey☆♡
در پارت 740ای جاان غیرتی شد❤❤حق داره یه نفر چقدر میتونه کثیف باشه هریس همونقدره یعنی حتی منی که نمیبینمش دیگه دوست دارم گیاه خوار شم🤣ولی مطمئنم بعد آزاد شدنش از بند طناب خوب تلافی میکنه
۷ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
آرههههه😭💖 دقیقا منم😂 شاید یکی از دلایل گیاه خوار شدن برایان هم همین مدل استیک خوردن هریسه😂 بلییی😁
۶ روز پیشrey☆♡
در پارت 730هریس اول رمان بود نه؟ همونی که برایان با گرفتن اون اتو مربوط به خیانتش فک کنم تونست امتیاز ریسندگی رو بگیره اونم بعد چندین سال و دوست دارم بدونم از کجا برایانو دیده؟
۷ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا خودشه👌🏻 خونه هاشون نزدیک هم بود
۶ روز پیشrey☆♡
در پارت 720من توهم زدم یا واقعا الا داره خودشو لوس میکنه😑😑خب خبب دیگه وقتشهه یکم این دو نفر وارد کارای مثبت هیجده بشن🤣
۷ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
نه لوس نمیکنه😂 بدبخت خیلی ترسیده بود برای همون وا داد😂 توی پارت نود و یک یه اتفاقایی افتاده👀😁
۶ روز پیشrey☆☆
در پارت 680الیورم ادم عجیبیه الان تشخیص نمیدم خنگه یا زرنگ
۷ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
از اونجایی که بین این همه مدل سبیل، مدادی رو انتخاب کرده سطح آیکیوش مشخصه😂
۶ روز پیشrey☆♡
در پارت 650الا نهایت بتونه بومو *** کنه نه که رنگش کنه🤣🤣اصلا سیبیل مدادی اینجا چی میخواد؟ خدا میدونه برایان چی تو سرشهه
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
چقدر حق گفتی😂👌🏻 مزاحمه، اومده از کارای برایان و الا سر در بیاره👀
۶ روز پیشrey☆♡
در پارت 640چنگاال اخهه🤦🏻 ♀️باید از جنی بیشترر مراقبت میکردنن اخه یکی یکی دارن هی مدارکو از دست میدن. و مارتا اگه سالم بود دوک اونو به الا نمیداد🤣🤣
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
قبول دارم یکم چندش آوره این روش😂ولی برای کسی که تو زندانه تنها راه خودکشی همینه. دقیقا دقیقا🤣
۶ روز پیشrey☆♡
در پارت 630ممکنه این دوک سایه های معروف از شخصیتای آشنای رمان باشه😑😑
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
حدس جالبی بود😁
۶ روز پیشrey☆♡
در پارت 620بعد یک مدت دوباره برگشتمم❤❤ واقعا دلم برای رمان تنگ شده بوداا🙃و اینکه الاراا واقعاا نمیترسه نه خب واقعاا نمیترسه🤔
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
سلام زیبااااا😍 ما ام دلمون برای خودت و نظرات قشنگت تنگ شده بود🥹 توی پارتای اول الارا خودش کفت هرازگاهی شبا از اون کوچه خلوت رد میشه تا آدرنالین خونش بزنه بالا😂
۶ روز پیشاکرم بانو
در پارت 750خوش حالم نقششون خراب شد ،اما الان فهمیدن که میتونن از طریق الارا،برایان رو اذیت کنن
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقاااا👏 نقطه ضعف پیدا کردن👀
۱ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 740خب دیگه برایان نشون داد روی الارا تعصب داره، حالا جیغ داد هوراا ا ا ا💃💃
۲ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
بله بله😁 آقا روش حساسم میشه😌😂
۲ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 730واای بازم یه غافل گیری دیگه . . . چه هیجانی داشت این پارت👏👏
۲ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
بله😃 خوشحالم دوست داشتی خوشگلم🥹💖
۲ هفته پیش

اکرم بانو
در پارت 770وای من روی روبن کراش زده بودم،حتی یه پارت نگذشت الان باید بگی قلبم شکست💔💔❤️ 🩹❤️ 🩹