دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه جنایی وارثان تیامات اثر فاطمه غفوری

رمان وارثان تیامات

  • زبان فارسی
  • 35.2K 👁
  • 123 ❤️
  • 998 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مدت‌هاست که پس انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تیتر خبرهای وال استریت ژورنال از یک آدم‌ربایی زنجیره‌ای می‌گوید. این خبر نحس چندماهی می‌شود که بر نیویورک و برج‌هایش سایه انداخته و کاری هم از مایی که سوگند خوردیم حافظ مردم باشیم بر نمی‌آید. اما یک روز، یک شک کوچک سبب شد پای من به تاریک‌ترین بخش‌های نیویورک باز شود، با آدم‌هایی آشنا شوم که عطرهایشان از خون تولید شده بود و در مهمانی‌های به ظاهر شیک‌شان به جای موزیک اطلاعات جنایتی جدید شنیده می‌شد. آن آدم‌های بی‌وجود آنقدر در باتلاق قدرت غوطه‌ور بودند که با میل خودشان در آن غرق می‌شدند، من باید بین تمامی این بی‌وجود‌هایی که شرط مدهوش شدنشان بوی خون بود به دنبال حق پایمال شده مردم می‌گشتم. سعادت‌مندانه نبود اما جسورانه چرا. زیرا با خون خودم مقابل تریبون‌ها قسم خوردم این سایه ننگینی که بی‌وجودان ساخته‌اند را از روی نیویورک بردارم.

پارت اول

مقدمه: وقتی که دریا با خون آپسو سرخ رنگ شد چشمان مهربان تیامات، ایزدبانوی دریا هم رنگ نفرت گرفت، این نفرت آنقدر در وجودش پیچید که به خون خواهی شوهرش برخواست و برای اولین بار پای جنایت را به اقیانوس باز کرد. بی‌رحم شد، وجدانش را کشت و یاد گرفت خون فقط با خون پاک می‌شود اما دست تقدیر سبب شد در نبردش با مردوک خدای بین النهرین شکست بخورد و به دستور او پیکرش به دو نیم تقسیم شود، نیمی از آن زمین را ساخت و نیم دیگرش آسمان. همیشه بر این عقیده استوار بودم که دست تقدیر خواست تیامات، ایزدبانوی مهربان با نفرت و خشم جنایت کشته شود و پیکرش به مادر زمین و آسمان تبدیل شود.
شاید هم بخاطر اینکه مادر زمین و آسمان جنایت‌کار بود جنایت از ازل تا به امروز از صفحه روزگار محو نشد..
شاید هم تمامی جنایت‌کاران از ازل تا امروز جنایت را از تیامات به ارث بردند و وارثان تیامات شدند.
***
پیشگفتار
ایالات متحده آمریکا، روستای اسپرینگ ولی واقع در شهرستان راکلند
7 نوامبر سال 2008
گور کن سراغ کندن قبرهای دو و سه طبقه رفته بود زیرا قبرستان کلیسای روستا دیگر ظرفیت در آغوش گرفتن این حجم از جنازه را نداشت.
درون بار ماشین بیست تابوت روی هم چیده شده بودند و سیاه پوشانی که سبب شده بودند در قبرستان چیزی جز رنگ سیاه به چشم نخورد صدای شیون و ناله‌شان را به آسمان فرستادند.
به چشم خود دیدم که ماموران دانه‌ به دانه تابوت ها را روی زمین می‌گذاشتند و درشان را باز می‌کردند تا شاید یک خانواده بتواند جنازه عزیزش را پیدا کند.
ابتدا زنی سمت اولین تابوت رفت و سپس دست‌هایش را جوری روی سرش کوبید که مغزش تکان خورد و سپس فریاد زد:
- دخترم! این دختر منه!
تمام زنان و مردان گریان دیگر سراغ تابوت‌هایی که روی زمین قرار می‌گرفتند رفتند؛ برخی مانند همان پیرزن دست روی سر کوفته و تا حد توان فریاد می‌زدند و اشک می‌ریختند، برخی هم فوری از جا برخواسته و سراغ تابوت‌های دیگر می‌رفتند تا جنازه عزیزشان را پیدا کنند.
اسپرینگ ولی امروز بی‌شباهت به یک جهنم نبود.
صدای گریه مردی که روی صندلی راننده نشسته بود سبب شد نگاهم بیش از پیش رنگ غم بگیرد.
گریه پدر مانند فرو ریختن کوه است مخصوصاً پدر من که تا به حال مقابلم گریه نکرده بود.
دستش را به زیر عینک گردش رساند و چشمان اشک آلودش را فشرد و با صدای بلندتری گریه کرد.
- بابایی!
انگار آب سردی روی سرش ریخت. فوری سمت من که روی صندلی عقب نشسته بودم برگشت و با نگرانی زمزمه کرد:
- تو کی بیدار شدی دخترم؟! بخواب عزیزم!
مگر می‌شد چشمان اشک آلود او را همراه قاب ترسناک و تلخ شیشه ماشین ببینم و باز هم به خواب خرگوشی بروم؟!
- خوابم نمیاد.
اشک‌هایش را فوری پاک کرد و با فشردن شانه‌ام دوباره من را روی صندلی دراز کرد.
- پس چشمات رو ببند و تا هر عددی که توی مدرسه یاد گرفتی بشمار تا بابا برگرده، باشه؟!
سرم را به معنای تایید تکان دادم و او هم با همان قطره اشک لبخند پدرانه‌ای به رویم زد.
طبق گفته او چشمانم را بستم و شروع کردم به شمردن:
- یک... دو... سه... چهار... پنج...
و همان لحظه صدای باز و بسته شدن در ماشین خبر از خروج او و فرصت نا فرمانی من می‌داد.
دوباره از جا برخواستم و به قاب شیشه ماشین چشم دوختم، به قبرستانی زیر ابرهای خاکستری که دلشان حسابی پر بود اما باران نمی‌بارید.
به قبرستانی که امروز از همیشه شلوغ تر بود و حسابی مهمان داشت، زنده و مرده.
می‌ترسیدم، به شدت هم می‌ترسیدم این را از نفس‌های نا منظمم فهمیدم، از حسی که مانند دیدن سایه جالباسی روی دیوار اتاق در نیمه شب بود فهمیدم.
آخر مگر چند بار یک مراسم خاکسپاری را از نزدیک دیده بودم؟! آن هم چنین خاکسپاری طولانی‌ای!
دوباره یک ماشین باری دیگر که روی بارش پر از تابوت بود وارد قبرستان شد و صدای ناله شیون بیشتری را به آسمان فرستاد.
صدای خش‌خش رادیو سبب شد نگاهم را از قبرستان بگیرم و به ضبط ماشین بدوزم و منتظر خبری جدید باشم:
- رییس پلیس نیویورک در پی حادثه ورزشگاه روستای اسپرینگ ولی بیانه صادر کرد: شهروندان آمریکا، این حادثه یک تظاهرات علیه رییس جمهور در کشور آزادی بیان بوده و قطعاً انتشار گاز مونوکسید کربن در فضای بسته ورزشگاه کار نیروهای پلیس نبوده. لطفاً به شایعات توجه نکنید‌.
شاید دختری ده ساله باشم و خیلی متوجه کلمات و جملات رسمی نشوم اما بالاخره فهمیدم ماجرا از چه قرار است.
پدرم از دیروز آنقدر آشفته حال بود که طبق گفته مادر تا سکته فاصله زیادی نداشت.
احساس گناه می‌کرد. اما نمی‌دانم چرا.
نگاهم به دستگیره در ماشین افتاد، دلم خواست بیرون بروم و دلهره‌‌آور ترین صحنه عمرم را از نزدیک ببینم. همین کار را هم کردم.
وقتی از ماشین خارج شدم صدای گریه‌ها واضح تر به گوشم می‌رسید.
قدم‌قدم جلوتر رفتم، چشمانم چهارتا شده بود، حس ترس ذره‌ذره وجودم را در خود غرق می‌کرد اما حس کنجکاوی مانند نجات غریق به کمکم می‌شتافت و باعث می‌شد به جای فریاد زدن و فرار کردن بیشتر به صحنه چشم بدوزم.
پدرم به نزدیکی ورودی قبرستان رسید که پیرمردی نشسته پای یکی از تابوت ها با دیدن او فریاد زد:
- دکتر هنریکسون! تو گفتی نجاتش میدی! گفتم نرفته ورزشگاه و تو گفتی شاید یک آنفولانزای بدون تب باشه. پس چی شد؟! چرا پسرم مرده؟!
پس از پرسیدن این جملات از پدر من که با سری پایین و شرمندگی آرام اشک می‌ریخت به گریه و فریادش ادامه داد.
پدر من لایق این لحن نبود، لایق این سوالات نبود‌. نباید سرش داد می‌کشید. چرا این کار را کرد؟! چرا اشک پدرم را درآورد؟!
دلم می‌خواست بروم و بغلش کنم اما هنوز دو قدم بیشتر بر نداشته بودم که صدای پسری از پشت سرم قدم‌هایم را متوقف کرد.
- جلو نرو، مامان میگه بچه‌ها نباید موقع خاکسپاری برن توی قبرستون. باعث میشه شب خواب بد ببینن.
با تعجب برگشتم تا صاحب صدا را بیابم. پسری با موهای بلند قهوه‌ای سوخته و عینکی که باعث می‌شد نتوانم چشم‌هایش را خوب ببینم. زیر درخت نشسته بود. انگاری چند سال از من بزرگتر بود، از لباس‌هایش(یعنی کت و شلوار سورمه‌ای رنگش) مشخص بود از آن بچه‌هایی‌ست که کلی اسباب بازی دارند و هرچقدر هم که بخواهند پدر و مادرشان برایشان می‌خرند.
- اون آقا بابای توعه؟
رد نگاهش و اشاره‌ای که با سر انجام داده بود را گرفتم و به پدرم رسیدم که حالا شرمنده تر از قبل بود، زیرا چند زن و مرد دیگر مانند آن پیر مرد سرش داد می‌کشیدند.
- آره، بابای منه.
نگاهم را سمت آن پسرک برگرداندم که این بار زانو‌هایش را بغل گرفت و با بی‌خیالی یا شاید هم غم گفت:
- پس اونا بابای تو رو هم مثل بابای من مقصر می‌دونن. ولی نمی‌دونم بابای من چیکار کرده که همه میگن مقصره!
شواهد که اینطور نشان می‌داد درحالی که خوب می‌دانستم پدر مهربان من هیچ کاری نکرده و الکی سرزنش می‌شود.
- اسمت چیه؟
می‌دانستم این سوال را می‌پرسد، تقریباً همه بچه ها موقع آشنایی با من اسمم را می‌پرسند.
- اِلا گاهی اوقات هم جینجر صدام می‌کنن.
پوزخند صداداری زد که نمی‌دانم بخاطر چه بود اما باعث شد اخم ریزی کنم.
- جینجر؟! باید اعتراف کنم تا حالا یه زنجبیل متحرک با پیراهن سبز، موهای بلند بافته شده و اخم با مزه ندیدم.
به من گفت زنجبیل متحرک؟! پسرک پررو! طبق چیزی که مامان گفته بود اخم‌هایم را در هم کشیدم و سعی کردم جواب پسرهای بی‌ادبی مانند این آدم را ندهم، مانند همیشه.
- برایان! بیا توی ماشین!
پسرک نگاهش را به چند متر آن طرف تر دوخت و از جا برخواست. درحالی که لباس‌هایش را می‌تکاند با لبخند گفت:
- از دیدنت خوشحال شدم، مراقب خودت باش زنجبیل کوچولو.
با آخرین جمله حرص من را حسابی در آورد و رفت. دلم می‌خواست سرش فریاد بزنم و بگویم بخاطر نام میانی‌ام مرا زنجبیل خطاب نکن! اما خب... دیگر دیر شده بود.
نگاهم دوباره با وحشت سمت آن تصویر هولناک برگشت، می‌دانم که قرار است شب خواب بد ببینم اما امان از این حس کنجکاوی که وادارم می‌کرد به آن صحنه‌های وحشتناک نگاه کنم و مدام از خودم بپرسم:
چرا این‌گونه شد؟
پدر من چه کرده بود؟
آن پسرک گستاخ گفت آن‌ها پدر او را هم مقصر می‌دانند... پدر او چه کرده بود؟!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 128 رای
5 ★
65%
4 ★
31%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان وارثان تیامات

  • اکرم بانو

    در پارت 770

    وای من روی روبن کراش زده بودم،حتی یه پارت نگذشت الان باید بگی قلبم شکست💔💔❤️ 🩹❤️ 🩹

    ۳ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بگردمت عزیزممم🥲🫂

    دیروز
  • Stella

    در پارت 770

    وایی یه لحظه فکر کردم منظور روبن الاعه خداروشکر از لیا خوشش اومده برایان والان کم کم دارن عاشق میشن اما خنگ ها خبر ندارن😂

    ۳ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    نه😂 کلا روبن هم فهمیده داداشش یه جورایی از الا خوشش میاد برای همونم همچین کاری نمی کنه البته بماند که چون خورش دیوونه ست دنبال یه دختر آروم مثل لیا می گرده نه یه دیوونه تر از خودش مثل الارا😂

    دیروز
  • اکرم بانو

    در پارت 760

    معرفی میکنم،کراش بعدی جناب روبن♥️😍

    ۵ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    چه کراش نایسیییی😎❤️ 🔥

    ۳ روز پیش
  • rey☆♡

    در پارت 760

    روبن دقیقا برعکس هریس غذا میخورهه🤣🤣 نوش جونشش🤣دم الا گرم که همراهیش کرد الان قیافه ی برایان باحالهه🤣

    ۶ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقا روبن با اشتها میخوره و آدمم به اشتها میندازه😂 مثل الا😂 اون دحترم گشنه اش بود برای همون دست زد نزد🗿🎀😂 برایان خیلی دلش می خواست اون ظرف استیکو تو سر جفتشون خورد کنه اما جلوی خودشو میگرفت😂

    ۵ روز پیش
  • rey☆♡

    در پارت 740

    ای جاان غیرتی شد❤❤حق داره یه نفر چقدر میتونه کثیف باشه هریس همونقدره یعنی حتی منی که نمیبینمش دیگه دوست دارم گیاه خوار شم🤣ولی مطمئنم بعد آزاد شدنش از بند طناب خوب تلافی میکنه

    ۷ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آرههههه😭💖 دقیقا منم😂 شاید یکی از دلایل گیاه خوار شدن برایان هم همین مدل استیک خوردن هریسه😂 بلییی😁

    ۶ روز پیش
  • rey☆♡

    در پارت 730

    هریس اول رمان بود نه؟ همونی که برایان با گرفتن اون اتو مربوط به خیانتش فک کنم تونست امتیاز ریسندگی رو بگیره اونم بعد چندین سال و دوست دارم بدونم از کجا برایانو دیده؟

    ۷ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقا خودشه👌🏻 خونه هاشون نزدیک هم بود

    ۶ روز پیش
  • rey☆♡

    در پارت 720

    من توهم زدم یا واقعا الا داره خودشو لوس میکنه😑😑خب خبب دیگه وقتشهه یکم این دو نفر وارد کارای مثبت هیجده بشن🤣

    ۷ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    نه لوس نمیکنه😂 بدبخت خیلی ترسیده بود برای همون وا داد😂 توی پارت نود و یک یه اتفاقایی افتاده👀😁

    ۶ روز پیش
  • rey☆☆

    در پارت 680

    الیورم ادم عجیبیه الان تشخیص نمیدم خنگه یا زرنگ

    ۷ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    از اونجایی که بین این همه مدل سبیل، مدادی رو انتخاب کرده سطح آیکیوش مشخصه😂

    ۶ روز پیش
  • rey☆♡

    در پارت 650

    الا نهایت بتونه بومو *** کنه نه که رنگش کنه🤣🤣اصلا سیبیل مدادی اینجا چی میخواد؟ خدا میدونه برایان چی تو سرشهه

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    چقدر حق گفتی😂👌🏻 مزاحمه، اومده از کارای برایان و الا سر در بیاره👀

    ۶ روز پیش
  • rey☆♡

    در پارت 640

    چنگاال اخهه🤦🏻 ♀️باید از جنی بیشترر مراقبت میکردنن اخه یکی یکی دارن هی مدارکو از دست میدن. و مارتا اگه سالم بود دوک اونو به الا نمیداد🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    قبول دارم یکم چندش آوره این روش😂ولی برای کسی که تو زندانه تنها راه خودکشی همینه. دقیقا دقیقا🤣

    ۶ روز پیش
  • rey☆♡

    در پارت 630

    ممکنه این دوک سایه های معروف از شخصیتای آشنای رمان باشه😑😑

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    حدس جالبی بود😁

    ۶ روز پیش
  • rey☆♡

    در پارت 620

    بعد یک مدت دوباره برگشتمم❤❤ واقعا دلم برای رمان تنگ شده بوداا🙃و اینکه الاراا واقعاا نمیترسه نه خب واقعاا نمیترسه🤔

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    سلام زیبااااا😍 ما ام دلمون برای خودت و نظرات قشنگت تنگ شده بود🥹 توی پارتای اول الارا خودش کفت هرازگاهی شبا از اون کوچه خلوت رد میشه تا آدرنالین خونش بزنه بالا😂

    ۶ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 750

    خوش حالم نقششون خراب شد ،اما الان فهمیدن که میتونن از طریق الارا،برایان رو اذیت کنن

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقاااا👏 نقطه ضعف پیدا کردن👀

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 740

    خب دیگه برایان نشون داد روی الارا تعصب داره، حالا جیغ داد هوراا ا ا ا💃💃

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بله بله😁 آقا روش حساسم میشه😌😂

    ۲ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 730

    واای بازم یه غافل گیری دیگه . . . چه هیجانی داشت این پارت👏👏

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بله😃 خوشحالم دوست داشتی خوشگلم🥹💖

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️