خلاصه رمان عاشقانه وارثان تیامات
مدتهاست که پس انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تیتر خبرهای وال استریت ژورنال از یک آدمربایی زنجیرهای میگوید. این خبر نحس چندماهی میشود که بر نیویورک و برجهایش سایه انداخته و کاری هم از مایی که سوگند خوردیم حافظ مردم باشیم بر نمیآید. اما یک روز، یک شک کوچک سبب شد پای من به تاریکترین بخشهای نیویورک باز شود، با آدمهایی آشنا شوم که عطرهایشان از خون تولید شده بود و در مهمانیهای به ظاهر شیکشان به جای موزیک اطلاعات جنایتی جدید شنیده میشد. آن آدمهای بیوجود آنقدر در باتلاق قدرت غوطهور بودند که با میل خودشان در آن غرق میشدند، من باید بین تمامی این بیوجودهایی که شرط مدهوش شدنشان بوی خون بود به دنبال حق پایمال شده مردم میگشتم. سعادتمندانه نبود اما جسورانه چرا. زیرا با خون خودم مقابل تریبونها قسم خوردم این سایه ننگینی که بیوجودان ساختهاند را از روی نیویورک بردارم.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان وارثان تیامات - پارت 70
با یک دلاری که در جیبم مچاله شده بود یک روزنامه خریدم تا با دقت بیشتری بررسیاش کنم. موبایلم را از جیبم خارج کردم و عکس نسخه فیک روزنامه که دوک سایهها مقابل اداره در آسمان پخش کرد را باز کردم و با دقت بیشتری جفتشان را بررسی کردم. نسخه فیک با نسخه واقعی مو نمیزد! با اینکه در آن روز نه رونی دزدی...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 69
نیشخند صدادارش را شنیدم که پس از آن پاسخ داد: - نگران نباش کار به اونجاها نمیکشه. پیش از رفتن یادم آمد هنوز وسایلم را برنداشتم برای همین پیشبند رنگی را از تنم کندم و آن را روی صندلی چوبی مقابل تابلو نیمه کاره رها کردم، برایان هم با نگاهش حرکات مرا دنبال میکرد و وقتی به تابلو رسید لبخند محوی گوشه...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 68
- الا؟ نشستن گرمای دستی روی شانهام و صدای برایان که نامم را بر زبان آورد باعث شد به خودم بیایم و نگاهم که به کف دست آن شخص دوخته شده بود جدا شود. تازه یادم افتاد درحال ساختن یک دروغ بزرگم. دوباره نگاهم را به چشمان الیور دوختم و ادامه دادم: - داشتم میگفتم! جنی یکی از دوستای دوران دبیرستانم بود و...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 67
سری برای ابراز علاقه ناشیانهاش به معنای تایید تکان دادم و گفتم: - اول از خودت پذیرایی کن بعد پیش الارا هم میریم. او هم لبخندی روی لب نشاند و فنجانش را به لبهایش نزدیک کرد و آرامآرام دمنوش را وارد دهانش میکرد. - مادرت هم به چیزی مشکوک شد؟ فنجان خالی را روی میز نهاد و درحالی که چنگال کوچک را ب...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 2 پارت از رمان شنبهها و سه شنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!

فاطمه غفوری | نویسنده رمان
بلهههه😃🎀 شایددددد، امکانش هست اما جنی تا دست اونا افتاد یه مهره سوخته شد و بستگی داره مهره سوخته چقدر کارایی داشته باشه که دوباره برای نجاتش ریسک کنن^^
۷ ساعت پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 560دووک قلب من، اوخوداا ابهت تو بگردمم🤌😭 خوودا خیلی هیجان دارم. نولان راست میگه دیگه یه ساعته اینارو الاف کرده که بگه جنس کاغذش فرق داره؟😂😂 خب مگه مهمه؟! اینو ول کن کافانتی، بچسب به دلیل این کار مرد کاریزماتیک و وزیرجنگ 😭✨️
۲۲ ساعت پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
عاشق این ابراز علاقه هات به دوکم واقعا😂 بدبخت حوصله تفکرات عمیق و نداشت چسبید به جنس کاغذ😔😂 با این نظرات تو خودمم دارم به دوک علاقه مند میشم واقعا😂🫶
۷ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 560حالااز کجابفهمن منظور دوک چی بوده؟اول باید سر نخ رو پیدا کنن تا بتونن به دوک برسن😂
دیروز
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
فعلا مجبورن از روی ظاهر و کاراش قضاوت کنن😂 چون معمولا هیچکی نمی تونه بفهمه حتی اون کیه و چی می خواد🙂 ↔️
۷ ساعت پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 550فاطیی من فکر کردم و تصمیمم رو گرفتم! واقعا بین دوراهی گیر کرده بودم و انتخاب سخت بود مخصوصا وقتی بدبوی پسندم؛ دوست دارم برایان و الا مثل دوستای صمیمی مث دوستی هری و الا باشه بعد الا و دوک کاپل بشن💘🎀ولی.. از یه طرف دوک خلافکاره و پلیس دنبالش، الا هم مامور اف بی آی، نمیتونن باهم باشن مگه اینک
۳ روز پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 550مگه اینکه باهم فرار کنن برن یه کشور دیگه بعد اونجا در خوشی و خوشبختی زندگی کنن.😬🎀😁 واقعا میخوام دوک و الا باهم باشنن🥲
۳ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
مامور فدرال نمی تونه یهویی فرار کنه و بره یه کشور دیگه🥲 حتی برای خروج از مرز هم کلی دنگ و فنگ داره اگه فرار کنه که هیچی دیگه پلیس میریزه سرش😬 برای دوک هم یه فکرای بکری دارم نگران نباش سیسی😎🎀
۷ ساعت پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
عه یعنی برایان بهش نمیاد؟🥲 همکارای خوبی میشدن ها😭 ولی تصمیم باحالیه چون رابطه دوستانشون رو هم می پسندم😌🎀 اما بازم... پایان بندی داستان هم تکمیل شده و یه کارایی کردم حالا😎😄
۷ ساعت پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 550وارث تحفه🤣 هری با چشمان ستاره ای، بیچاره بچم چقدر الان حسرت میخوره😂😂 وایی✨️😭 دوکک منن! عزیزم موکل خوشگل و جذابم بلخره اومدی؟!! اخه من چطور باور کنم شخصی به این مهمی اونم تو روز روشن خودش رو جلوی ساختمان اف بی آی نشون بدهه؟ چشم و ابرو مشکی هم که هست😭 من غشش🫠
۴ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
لقبای الاست😂 آره بدبخت الان میگه کاش من جای الا بودم باهاش میرقصیدم😂 بله آقای دوک و موکل گرامیتون یه رخی نشون دادن😌 می خواست میزان خطرناک بودن و نفوذ بالاشو نشون بده که می تونه جلوی ساختمون اف بی آی با یک ماشین بدون پلاک اینجوری تیراندازی کنه و کسی جرات نکنه نزدیکش بشه😎🤙 بلی بلی رنگ چشاش و لقبش سته
۴ روز پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 550آخخ من فدات شمم دوکِ من. وایی یکی بهم آب قند بده دیگه نمیتونم این حجم از زیبایی، ابهت، جاذبه، قدرت و انرژی تاریک رو تحمل کنمم🫠 من قربون اون خطرناک بودن و نفود بالات بشم✨️😁 تو کی میایی منو بگیریی👀😂
۳ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
این حجم از علاقه به دوک واقعا ستودنیه🙂 ↔️🫶 خدانکنهههه، زنده باشی دختر🫂💕 به زودی خودم یقه شو می گیرم میارمش خواستگاری زیبا، غصه خوردی؟😎
۷ ساعت پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 540وایی اکلیلی شدمم✨️😭 الا هم داره کم کم وا میده ها😂 میگه این لحظه رو از دست ندم بعدشم اونجوری که چشاش بسته شد و به برایان تکیه داد.. منم همینطور الا منم همینطور.. لطفا از برایان بپرس دقیقا کدوم زندگی میکنیم و اون یکی چیکار میکنه؟ یه سودشم اینه هی بیای الا رو به خودت بچسبونی بغلش کنی😂🤦 ♀️
۷ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
اوخی🥹 حوصله نداشت باهاش بحث کنه برای همینم وا داد تا بغلش کنه😂 برایان خیلی ادایی زندگی می کنه ما و الارا واقعی😔😂 آره میشه گفت سودش اینه ولی از طرفی باید کتکای الارا رو تحمل کنه متاسفانه😂
۴ روز پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 541😂😂قبلا دخترای ادایی داشتیم الان پسرای ادایی هم اضافه شد. برایان ادایی😂😔✋️
۳ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
بچه پولدارا تحت هر شرایطی ادایی تشریف دارن😂
۷ ساعت پیشrey☆♡
در پارت 550دوکهه؟ رفتار پدرانه ی نولانو خیلی دوست دارمم🥺🎀دلم میخواد سریع بفهمم این دوک سایه ها کیه؟
۵ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
بلهههه😁 منم، کلا چون الارا رو میبینه یاد آلیسون میفته دست خودش نیست یهو اون حس پدرانه اش بیدار میشه🥲 به زودی با ایشون هم آشنا میشیم😁
۴ روز پیشاکرم بانو
در پارت 550یوهوهو..بلاخره دوک وارد شد.. اونم باچی؟پورشه😍😍
۵ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
بلی بلی😁💖 گنگش بالاست😎🤙 😂
۴ روز پیشاکرم بانو
در پارت 540این پارت دقیقا همونی بود که استوری گذاشته بودید،هم میخوندم هم تجسمش میکردم،عالی بود
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
بله دقیقا همونه🥹 من از شما مچکرم که هم استوری ها رو هم دنبال می کنید عزیزم🫂💖
۱ هفته پیشrey☆♡
در پارت 540اولش فک کردم الا لخته و برایان اومده تو ***😂😂شکه شدم😂😂
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
یه درصد فکر کن الارا لخت می بود برایان می رفت تو و از پشت بغلش می کرد، همون لحظه خبر قتل وارث وسترگیت ها تیتر اول نیویورک تایمز و وال استریت نمی شد؟😂
۱ هفته پیشrey☆♡
در پارت 541مثل همیشه عالیی🎀🎀اگر من زندگی میکنم برایان چیکار میکنه🤣🤦 ♀️الحق که راست گفت😂والا اتاقش از کل خونه ی ما بزرگتر بود😂😂مبل دوازدهه نفره تو اتاقش حالا خونه ی ما نه نفرست😂😂پولداری تو برایان موج میزنهه😂
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
این سوالیه که توی هر پارت من از خودم می پرسم😂 اینا همه اش ادای این پولداراست عزیزم وگرنه اینکه کسی رو تو اتاقش راه نمیده مبل دوازده نفره به چه کارش میاد؟😂 می خواد بزنه تو سرش؟😂
۱ هفته پیشrey☆♡
در پارت 530خوبه که برایان اینقدر الارو میشناسه😂😂فقط اونجا که گفت بعید میدونم از پنجره فرار نکنه 😂😂کاش اون جنی رو برایان خفه کنه چون حس میکنم گه قراره دردسر ساز بشه🤷 ♀️
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا😂🤝🏻 از این دختره بعید نیست خب، حتی برایانم فهمیده چقدر کله شقه🤦🏻 ♀️😂 اوه... جنی؟👀 *دارم جلو خودمو میگیرم اسپول نکنم😂
۱ هفته پیشrey☆♡
در پارت 520عالی بود❤کلاغشو خیلی دوست دارمم🤣❤ولی از رفتار روبن هم خیلی خوشم اومد از اوناییه که اگه بعدم الارا و برایان باهم باشنو دعواشون بشه هوای الارا رو داره🎀❤
۲ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
مرسیییی🫂🎀 کاروت عالیه😂 دقیقا دقیقا😭🤌 تازه شاید درآینده الارا از دست برایان ناراحت شد جدی جدی بره با داداشش دعوا کنه🙂 ↔️😂
۲ هفته پیشrey☆♡
در پارت 521خدایا یک شوهر مثل برایان بده و یک برادرشوهر مثل روبن😂🤣😂
۱ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 530برایان هم فهمید زنجبیل کوچولوش چقد دنبال دردسره و لجباز😉😉
۲ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا😂 حالا نولان و درک میکنه که چرا بهش میگه سیاه چاله لجبازی و دردسر😂
۲ هفته پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 530عه راستی مگه دفعه قبل که الا دچار افت فشار شد برایان تو اتاق خودش نبردش؟ از روبن خوشم میاد پسر کوچیکه و ادم باحالیه، دلقکه، فکر کنم با هری دوستای خیلی خوبی بشن به قول معروف در و تخته جفت و جور هم😁😂
۲ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 530بادیدن اسمت به این فک کردم که امیدوارم دوک یه ادم کچل، شکم گنده با قد نیم متری نباشه😂😂
۲ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
نه اونجا اتاق آلیسون و ناتانیل بود که الا حالش بد شد و برایان روی تخت همون اتاق خوابوندش:)) خودمم روبن و دوست دارم کلا با همه می تونه رفیق بشه😂 عااا راست میگی با هری ام ترکیب باحالی میشه😂🎀
۲ هفته پیش

rey☆♡
در پارت 560خب خب بلاخره یکم وقت مامور بازی الارایهه 🥳شایدم میخوان تموم اونکارارو باهم بکنن 🤷🏻 ♀️یعنی هم بخوان جنی رو ازاد کنن هم بخوان با اینا بازی کنن هم..