دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه جنایی وارثان تیامات اثر فاطمه غفوری

رمان وارثان تیامات

  • زبان فارسی
  • 32.1K 👁
  • 116 ❤️
  • 803 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه وارثان تیامات

مدت‌هاست که پس انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تیتر خبرهای وال استریت ژورنال از یک آدم‌ربایی زنجیره‌ای می‌گوید. این خبر نحس چندماهی می‌شود که بر نیویورک و برج‌هایش سایه انداخته و کاری هم از مایی که سوگند خوردیم حافظ مردم باشیم بر نمی‌آید. اما یک روز، یک شک کوچک سبب شد پای من به تاریک‌ترین بخش‌های نیویورک باز شود، با آدم‌هایی آشنا شوم که عطرهایشان از خون تولید شده بود و در مهمانی‌های به ظاهر شیک‌شان به جای موزیک اطلاعات جنایتی جدید شنیده می‌شد. آن آدم‌های بی‌وجود آنقدر در باتلاق قدرت غوطه‌ور بودند که با میل خودشان در آن غرق می‌شدند، من باید بین تمامی این بی‌وجود‌هایی که شرط مدهوش شدنشان بوی خون بود به دنبال حق پایمال شده مردم می‌گشتم. سعادت‌مندانه نبود اما جسورانه چرا. زیرا با خون خودم مقابل تریبون‌ها قسم خوردم این سایه ننگینی که بی‌وجودان ساخته‌اند را از روی نیویورک بردارم.

پارت اول

مقدمه: وقتی که دریا با خون آپسو سرخ رنگ شد چشمان مهربان تیامات، ایزدبانوی دریا هم رنگ نفرت گرفت، این نفرت آنقدر در وجودش پیچید که به خون خواهی شوهرش برخواست و برای اولین بار پای جنایت را به اقیانوس باز کرد. بی‌رحم شد، وجدانش را کشت و یاد گرفت خون فقط با خون پاک می‌شود اما دست تقدیر سبب شد در نبردش با مردوک خدای بین النهرین شکست بخورد و به دستور او پیکرش به دو نیم تقسیم شود، نیمی از آن زمین را ساخت و نیم دیگرش آسمان. همیشه بر این عقیده استوار بودم که دست تقدیر خواست تیامات، ایزدبانوی مهربان با نفرت و خشم جنایت کشته شود و پیکرش به مادر زمین و آسمان تبدیل شود.
شاید هم بخاطر اینکه مادر زمین و آسمان جنایت‌کار بود جنایت از ازل تا به امروز از صفحه روزگار محو نشد..
شاید هم تمامی جنایت‌کاران از ازل تا امروز جنایت را از تیامات به ارث بردند و وارثان تیامات شدند.
***
پیشگفتار
ایالات متحده آمریکا، روستای اسپرینگ ولی واقع در شهرستان راکلند
7 نوامبر سال 2008
گور کن سراغ کندن قبرهای دو و سه طبقه رفته بود زیرا قبرستان کلیسای روستا دیگر ظرفیت در آغوش گرفتن این حجم از جنازه را نداشت.
درون بار ماشین بیست تابوت روی هم چیده شده بودند و سیاه پوشانی که سبب شده بودند در قبرستان چیزی جز رنگ سیاه به چشم نخورد صدای شیون و ناله‌شان را به آسمان فرستادند.
به چشم خود دیدم که ماموران دانه‌ به دانه تابوت ها را روی زمین می‌گذاشتند و درشان را باز می‌کردند تا شاید یک خانواده بتواند جنازه عزیزش را پیدا کند.
ابتدا زنی سمت اولین تابوت رفت و سپس دست‌هایش را جوری روی سرش کوبید که مغزش تکان خورد و سپس فریاد زد:
- دخترم! این دختر منه!
تمام زنان و مردان گریان دیگر سراغ تابوت‌هایی که روی زمین قرار می‌گرفتند رفتند؛ برخی مانند همان پیرزن دست روی سر کوفته و تا حد توان فریاد می‌زدند و اشک می‌ریختند، برخی هم فوری از جا برخواسته و سراغ تابوت‌های دیگر می‌رفتند تا جنازه عزیزشان را پیدا کنند.
اسپرینگ ولی امروز بی‌شباهت به یک جهنم نبود.
صدای گریه مردی که روی صندلی راننده نشسته بود سبب شد نگاهم بیش از پیش رنگ غم بگیرد.
گریه پدر مانند فرو ریختن کوه است مخصوصاً پدر من که تا به حال مقابلم گریه نکرده بود.
دستش را به زیر عینک گردش رساند و چشمان اشک آلودش را فشرد و با صدای بلندتری گریه کرد.
- بابایی!
انگار آب سردی روی سرش ریخت. فوری سمت من که روی صندلی عقب نشسته بودم برگشت و با نگرانی زمزمه کرد:
- تو کی بیدار شدی دخترم؟! بخواب عزیزم!
مگر می‌شد چشمان اشک آلود او را همراه قاب ترسناک و تلخ شیشه ماشین ببینم و باز هم به خواب خرگوشی بروم؟!
- خوابم نمیاد.
اشک‌هایش را فوری پاک کرد و با فشردن شانه‌ام دوباره من را روی صندلی دراز کرد.
- پس چشمات رو ببند و تا هر عددی که توی مدرسه یاد گرفتی بشمار تا بابا برگرده، باشه؟!
سرم را به معنای تایید تکان دادم و او هم با همان قطره اشک لبخند پدرانه‌ای به رویم زد.
طبق گفته او چشمانم را بستم و شروع کردم به شمردن:
- یک... دو... سه... چهار... پنج...
و همان لحظه صدای باز و بسته شدن در ماشین خبر از خروج او و فرصت نا فرمانی من می‌داد.
دوباره از جا برخواستم و به قاب شیشه ماشین چشم دوختم، به قبرستانی زیر ابرهای خاکستری که دلشان حسابی پر بود اما باران نمی‌بارید.
به قبرستانی که امروز از همیشه شلوغ تر بود و حسابی مهمان داشت، زنده و مرده.
می‌ترسیدم، به شدت هم می‌ترسیدم این را از نفس‌های نا منظمم فهمیدم، از حسی که مانند دیدن سایه جالباسی روی دیوار اتاق در نیمه شب بود فهمیدم.
آخر مگر چند بار یک مراسم خاکسپاری را از نزدیک دیده بودم؟! آن هم چنین خاکسپاری طولانی‌ای!
دوباره یک ماشین باری دیگر که روی بارش پر از تابوت بود وارد قبرستان شد و صدای ناله شیون بیشتری را به آسمان فرستاد.
صدای خش‌خش رادیو سبب شد نگاهم را از قبرستان بگیرم و به ضبط ماشین بدوزم و منتظر خبری جدید باشم:
- رییس پلیس نیویورک در پی حادثه ورزشگاه روستای اسپرینگ ولی بیانه صادر کرد: شهروندان آمریکا، این حادثه یک تظاهرات علیه رییس جمهور در کشور آزادی بیان بوده و قطعاً انتشار گاز مونوکسید کربن در فضای بسته ورزشگاه کار نیروهای پلیس نبوده. لطفاً به شایعات توجه نکنید‌.
شاید دختری ده ساله باشم و خیلی متوجه کلمات و جملات رسمی نشوم اما بالاخره فهمیدم ماجرا از چه قرار است.
پدرم از دیروز آنقدر آشفته حال بود که طبق گفته مادر تا سکته فاصله زیادی نداشت.
احساس گناه می‌کرد. اما نمی‌دانم چرا.
نگاهم به دستگیره در ماشین افتاد، دلم خواست بیرون بروم و دلهره‌‌آور ترین صحنه عمرم را از نزدیک ببینم. همین کار را هم کردم.
وقتی از ماشین خارج شدم صدای گریه‌ها واضح تر به گوشم می‌رسید.
قدم‌قدم جلوتر رفتم، چشمانم چهارتا شده بود، حس ترس ذره‌ذره وجودم را در خود غرق می‌کرد اما حس کنجکاوی مانند نجات غریق به کمکم می‌شتافت و باعث می‌شد به جای فریاد زدن و فرار کردن بیشتر به صحنه چشم بدوزم.
پدرم به نزدیکی ورودی قبرستان رسید که پیرمردی نشسته پای یکی از تابوت ها با دیدن او فریاد زد:
- دکتر هنریکسون! تو گفتی نجاتش میدی! گفتم نرفته ورزشگاه و تو گفتی شاید یک آنفولانزای بدون تب باشه. پس چی شد؟! چرا پسرم مرده؟!
پس از پرسیدن این جملات از پدر من که با سری پایین و شرمندگی آرام اشک می‌ریخت به گریه و فریادش ادامه داد.
پدر من لایق این لحن نبود، لایق این سوالات نبود‌. نباید سرش داد می‌کشید. چرا این کار را کرد؟! چرا اشک پدرم را درآورد؟!
دلم می‌خواست بروم و بغلش کنم اما هنوز دو قدم بیشتر بر نداشته بودم که صدای پسری از پشت سرم قدم‌هایم را متوقف کرد.
- جلو نرو، مامان میگه بچه‌ها نباید موقع خاکسپاری برن توی قبرستون. باعث میشه شب خواب بد ببینن.
با تعجب برگشتم تا صاحب صدا را بیابم. پسری با موهای بلند قهوه‌ای سوخته و عینکی که باعث می‌شد نتوانم چشم‌هایش را خوب ببینم. زیر درخت نشسته بود. انگاری چند سال از من بزرگتر بود، از لباس‌هایش(یعنی کت و شلوار سورمه‌ای رنگش) مشخص بود از آن بچه‌هایی‌ست که کلی اسباب بازی دارند و هرچقدر هم که بخواهند پدر و مادرشان برایشان می‌خرند.
- اون آقا بابای توعه؟
رد نگاهش و اشاره‌ای که با سر انجام داده بود را گرفتم و به پدرم رسیدم که حالا شرمنده تر از قبل بود، زیرا چند زن و مرد دیگر مانند آن پیر مرد سرش داد می‌کشیدند.
- آره، بابای منه.
نگاهم را سمت آن پسرک برگرداندم که این بار زانو‌هایش را بغل گرفت و با بی‌خیالی یا شاید هم غم گفت:
- پس اونا بابای تو رو هم مثل بابای من مقصر می‌دونن. ولی نمی‌دونم بابای من چیکار کرده که همه میگن مقصره!
شواهد که اینطور نشان می‌داد درحالی که خوب می‌دانستم پدر مهربان من هیچ کاری نکرده و الکی سرزنش می‌شود.
- اسمت چیه؟
می‌دانستم این سوال را می‌پرسد، تقریباً همه بچه ها موقع آشنایی با من اسمم را می‌پرسند.
- اِلا گاهی اوقات هم جینجر صدام می‌کنن.
پوزخند صداداری زد که نمی‌دانم بخاطر چه بود اما باعث شد اخم ریزی کنم.
- جینجر؟! باید اعتراف کنم تا حالا یه زنجبیل متحرک با پیراهن سبز، موهای بلند بافته شده و اخم با مزه ندیدم.
به من گفت زنجبیل متحرک؟! پسرک پررو! طبق چیزی که مامان گفته بود اخم‌هایم را در هم کشیدم و سعی کردم جواب پسرهای بی‌ادبی مانند این آدم را ندهم، مانند همیشه.
- برایان! بیا توی ماشین!
پسرک نگاهش را به چند متر آن طرف تر دوخت و از جا برخواست. درحالی که لباس‌هایش را می‌تکاند با لبخند گفت:
- از دیدنت خوشحال شدم، مراقب خودت باش زنجبیل کوچولو.
با آخرین جمله حرص من را حسابی در آورد و رفت. دلم می‌خواست سرش فریاد بزنم و بگویم بخاطر نام میانی‌ام مرا زنجبیل خطاب نکن! اما خب... دیگر دیر شده بود.
نگاهم دوباره با وحشت سمت آن تصویر هولناک برگشت، می‌دانم که قرار است شب خواب بد ببینم اما امان از این حس کنجکاوی که وادارم می‌کرد به آن صحنه‌های وحشتناک نگاه کنم و مدام از خودم بپرسم:
چرا این‌گونه شد؟
پدر من چه کرده بود؟
آن پسرک گستاخ گفت آن‌ها پدر او را هم مقصر می‌دانند... پدر او چه کرده بود؟!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان وارثان تیامات
  • rey☆♡

    در پارت 560

    خب خب بلاخره یکم وقت مامور بازی الارایهه 🥳شایدم میخوان تموم اونکارارو باهم بکنن 🤷🏻 ♀️یعنی هم بخوان جنی رو ازاد کنن هم بخوان با اینا بازی کنن هم..

    ۱۱ ساعت پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بلهههه😃🎀 شایددددد، امکانش هست اما جنی تا دست اونا افتاد یه مهره سوخته شد و بستگی داره مهره سوخته چقدر کارایی داشته باشه که دوباره برای نجاتش ریسک کنن^^

    ۷ ساعت پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 560

    دووک قلب من، اوخوداا ابهت تو بگردمم🤌😭 خوودا خیلی هیجان دارم. نولان راست میگه دیگه یه ساعته اینارو الاف کرده که بگه جنس کاغذش فرق داره؟😂😂 خب مگه مهمه؟! اینو ول کن کافانتی، بچسب به دلیل این کار مرد کاریزماتیک و وزیرجنگ 😭✨️

    ۲۲ ساعت پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عاشق این ابراز علاقه هات به دوکم واقعا😂 بدبخت حوصله تفکرات عمیق و نداشت چسبید به جنس کاغذ😔😂 با این نظرات تو خودمم دارم به دوک علاقه مند میشم واقعا😂🫶

    ۷ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 560

    حالااز کجابفهمن منظور دوک چی بوده؟اول باید سر نخ رو پیدا کنن تا بتونن به دوک برسن😂

    دیروز
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    فعلا مجبورن از روی ظاهر و کاراش قضاوت کنن😂 چون معمولا هیچکی نمی تونه بفهمه حتی اون کیه و چی می خواد🙂 ↔️

    ۷ ساعت پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 550

    فاطیی من فکر کردم و تصمیمم رو گرفتم! واقعا بین دوراهی گیر کرده بودم و انتخاب سخت بود مخصوصا وقتی بدبوی پسندم؛ دوست دارم برایان و الا مثل دوستای صمیمی مث دوستی هری و الا باشه بعد الا و دوک کاپل بشن💘🎀ولی.. از یه طرف دوک خلافکاره و پلیس دنبالش، الا هم مامور اف بی آی، نمیتونن باهم باشن مگه اینک

    ۳ روز پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 550

    مگه اینکه باهم فرار کنن برن یه کشور دیگه بعد اونجا در خوشی و خوشبختی زندگی کنن.😬🎀😁 واقعا میخوام دوک و الا باهم باشنن🥲

    ۳ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مامور فدرال نمی تونه یهویی فرار کنه و بره یه کشور دیگه🥲 حتی برای خروج از مرز هم کلی دنگ و فنگ داره اگه فرار کنه که هیچی دیگه پلیس میریزه سرش😬 برای دوک هم یه فکرای بکری دارم نگران نباش سیسی😎🎀

    ۷ ساعت پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عه یعنی برایان بهش نمیاد؟🥲 همکارای خوبی میشدن ها😭 ولی تصمیم باحالیه چون رابطه دوستانشون رو هم می پسندم😌🎀 اما بازم... پایان بندی داستان هم تکمیل شده و یه کارایی کردم حالا😎😄

    ۷ ساعت پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 550

    وارث تحفه🤣 هری با چشمان ستاره ای، بیچاره بچم چقدر الان حسرت میخوره😂😂 وایی✨️😭 دوکک منن! عزیزم موکل خوشگل و جذابم بلخره اومدی؟!! اخه من چطور باور کنم شخصی به این مهمی اونم تو روز روشن خودش رو جلوی ساختمان اف بی آی نشون بدهه؟ چشم و ابرو مشکی هم که هست😭 من غشش🫠

    ۴ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    لقبای الاست😂 آره بدبخت الان میگه کاش من جای الا بودم باهاش میرقصیدم😂 بله آقای دوک و موکل گرامیتون یه رخی نشون دادن😌 می خواست میزان خطرناک بودن و نفوذ بالاشو نشون بده که می تونه جلوی ساختمون اف بی آی با یک ماشین بدون پلاک اینجوری تیراندازی کنه و کسی جرات نکنه نزدیکش بشه😎🤙 بلی بلی رنگ چشاش و لقبش سته

    ۴ روز پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 550

    آخخ من فدات شمم دوکِ من. وایی یکی بهم آب قند بده دیگه نمیتونم این حجم از زیبایی، ابهت، جاذبه، قدرت و انرژی تاریک رو تحمل کنمم🫠 من قربون اون خطرناک بودن و نفود بالات بشم✨️😁 تو کی میایی منو بگیریی👀😂

    ۳ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    این حجم از علاقه به دوک واقعا ستودنیه🙂 ↔️🫶 خدانکنهههه، زنده باشی دختر🫂💕 به زودی خودم یقه شو می گیرم میارمش خواستگاری زیبا، غصه خوردی؟😎

    ۷ ساعت پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 540

    وایی اکلیلی شدمم✨️😭 الا هم داره کم کم وا میده ها😂 میگه این لحظه رو از دست ندم بعدشم اونجوری که چشاش بسته شد و به برایان تکیه داد.. منم همینطور الا منم همینطور.. لطفا از برایان بپرس دقیقا کدوم زندگی میکنیم و اون یکی چیکار میکنه؟ یه سودشم اینه هی بیای الا رو به خودت بچسبونی بغلش کنی😂🤦 ♀️

    ۷ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    اوخی🥹 حوصله نداشت باهاش بحث کنه برای همینم وا داد تا بغلش کنه😂 برایان خیلی ادایی زندگی می کنه ما و الارا واقعی😔😂 آره میشه گفت سودش اینه ولی از طرفی باید کتکای الارا رو تحمل کنه متاسفانه😂

    ۴ روز پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 541

    😂😂قبلا دخترای ادایی داشتیم الان پسرای ادایی هم اضافه شد. برایان ادایی😂😔✋️

    ۳ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بچه پولدارا تحت هر شرایطی ادایی تشریف دارن😂

    ۷ ساعت پیش
  • rey☆♡

    در پارت 550

    دوکهه؟ رفتار پدرانه ی نولانو خیلی دوست دارمم🥺🎀دلم میخواد سریع بفهمم این دوک سایه ها کیه؟

    ۵ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بلهههه😁 منم، کلا چون الارا رو میبینه یاد آلیسون میفته دست خودش نیست یهو اون حس پدرانه اش بیدار میشه🥲 به زودی با ایشون هم آشنا میشیم😁

    ۴ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 550

    یوهوهو..بلاخره دوک وارد شد.. اونم باچی؟پورشه😍😍

    ۵ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بلی بلی😁💖 گنگش بالاست😎🤙 😂

    ۴ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 540

    این پارت دقیقا همونی بود که استوری گذاشته بودید،هم میخوندم هم تجسمش میکردم،عالی بود

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بله دقیقا همونه🥹 من از شما مچکرم که هم استوری ها رو هم دنبال می کنید عزیزم🫂💖

    ۱ هفته پیش
  • rey☆♡

    در پارت 540

    اولش فک کردم الا لخته و برایان اومده تو ***😂😂شکه شدم😂😂

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    یه درصد فکر کن الارا لخت می بود برایان می رفت تو و از پشت بغلش می کرد، همون لحظه خبر قتل وارث وسترگیت ها تیتر اول نیویورک تایمز و وال استریت نمی شد؟😂

    ۱ هفته پیش
  • rey☆♡

    در پارت 541

    مثل همیشه عالیی🎀🎀اگر من زندگی میکنم برایان چیکار میکنه🤣🤦 ♀️الحق که راست گفت😂والا اتاقش از کل خونه ی ما بزرگتر بود😂😂مبل دوازدهه نفره تو اتاقش حالا خونه ی ما نه نفرست😂😂پولداری تو برایان موج میزنهه😂

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    این سوالیه که توی هر پارت من از خودم می پرسم😂 اینا همه اش ادای این پولداراست عزیزم وگرنه اینکه کسی رو تو اتاقش راه نمیده مبل دوازده نفره به چه کارش میاد؟😂 می خواد بزنه تو سرش؟😂

    ۱ هفته پیش
  • rey☆♡

    در پارت 530

    خوبه که برایان اینقدر الارو میشناسه😂😂فقط اونجا که گفت بعید میدونم از پنجره فرار نکنه 😂😂کاش اون جنی رو برایان خفه کنه چون حس میکنم گه قراره دردسر ساز بشه🤷 ♀️

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقا😂🤝🏻 از این دختره بعید نیست خب، حتی برایانم فهمیده چقدر کله شقه🤦🏻 ♀️😂 اوه... جنی؟👀 *دارم جلو خودمو میگیرم اسپول نکنم😂

    ۱ هفته پیش
  • rey☆♡

    در پارت 520

    عالی بود❤کلاغشو خیلی دوست دارمم🤣❤ولی از رفتار روبن هم خیلی خوشم اومد از اوناییه که اگه بعدم الارا و برایان باهم باشنو دعواشون بشه هوای الارا رو داره🎀❤

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسیییی🫂🎀 کاروت عالیه😂 دقیقا دقیقا😭🤌 تازه شاید درآینده الارا از دست برایان ناراحت شد جدی جدی بره با داداشش دعوا کنه🙂 ↔️😂

    ۲ هفته پیش
  • rey☆♡

    در پارت 521

    خدایا یک شوهر مثل برایان بده و یک برادرشوهر مثل روبن😂🤣😂

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 530

    برایان هم فهمید زنجبیل کوچولوش چقد دنبال دردسره و لجباز😉😉

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقا😂 حالا نولان و درک میکنه که چرا بهش میگه سیاه چاله لجبازی و دردسر😂

    ۲ هفته پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 530

    عه راستی مگه دفعه قبل که الا دچار افت فشار شد برایان تو اتاق خودش نبردش؟ از روبن خوشم میاد پسر کوچیکه و ادم باحالیه، دلقکه، فکر کنم با هری دوستای خیلی خوبی بشن به قول معروف در و تخته جفت و جور هم😁😂

    ۲ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 530

    بادیدن اسمت به این فک کردم که امیدوارم دوک یه ادم کچل، شکم گنده با قد نیم متری نباشه😂😂

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    نه اونجا اتاق آلیسون و ناتانیل بود که الا حالش بد شد و برایان روی تخت همون اتاق خوابوندش:)) خودمم روبن و دوست دارم کلا با همه می تونه رفیق بشه😂 عااا راست میگی با هری ام ترکیب باحالی میشه😂🎀

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟