دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه جنایی وارثان تیامات اثر فاطمه غفوری

رمان وارثان تیامات

  • زبان فارسی
  • 34.4K 👁
  • 122 ❤️
  • 934 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مدت‌هاست که پس انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تیتر خبرهای وال استریت ژورنال از یک آدم‌ربایی زنجیره‌ای می‌گوید. این خبر نحس چندماهی می‌شود که بر نیویورک و برج‌هایش سایه انداخته و کاری هم از مایی که سوگند خوردیم حافظ مردم باشیم بر نمی‌آید. اما یک روز، یک شک کوچک سبب شد پای من به تاریک‌ترین بخش‌های نیویورک باز شود، با آدم‌هایی آشنا شوم که عطرهایشان از خون تولید شده بود و در مهمانی‌های به ظاهر شیک‌شان به جای موزیک اطلاعات جنایتی جدید شنیده می‌شد. آن آدم‌های بی‌وجود آنقدر در باتلاق قدرت غوطه‌ور بودند که با میل خودشان در آن غرق می‌شدند، من باید بین تمامی این بی‌وجود‌هایی که شرط مدهوش شدنشان بوی خون بود به دنبال حق پایمال شده مردم می‌گشتم. سعادت‌مندانه نبود اما جسورانه چرا. زیرا با خون خودم مقابل تریبون‌ها قسم خوردم این سایه ننگینی که بی‌وجودان ساخته‌اند را از روی نیویورک بردارم.

پارت اول

مقدمه: وقتی که دریا با خون آپسو سرخ رنگ شد چشمان مهربان تیامات، ایزدبانوی دریا هم رنگ نفرت گرفت، این نفرت آنقدر در وجودش پیچید که به خون خواهی شوهرش برخواست و برای اولین بار پای جنایت را به اقیانوس باز کرد. بی‌رحم شد، وجدانش را کشت و یاد گرفت خون فقط با خون پاک می‌شود اما دست تقدیر سبب شد در نبردش با مردوک خدای بین النهرین شکست بخورد و به دستور او پیکرش به دو نیم تقسیم شود، نیمی از آن زمین را ساخت و نیم دیگرش آسمان. همیشه بر این عقیده استوار بودم که دست تقدیر خواست تیامات، ایزدبانوی مهربان با نفرت و خشم جنایت کشته شود و پیکرش به مادر زمین و آسمان تبدیل شود.
شاید هم بخاطر اینکه مادر زمین و آسمان جنایت‌کار بود جنایت از ازل تا به امروز از صفحه روزگار محو نشد..
شاید هم تمامی جنایت‌کاران از ازل تا امروز جنایت را از تیامات به ارث بردند و وارثان تیامات شدند.
***
پیشگفتار
ایالات متحده آمریکا، روستای اسپرینگ ولی واقع در شهرستان راکلند
7 نوامبر سال 2008
گور کن سراغ کندن قبرهای دو و سه طبقه رفته بود زیرا قبرستان کلیسای روستا دیگر ظرفیت در آغوش گرفتن این حجم از جنازه را نداشت.
درون بار ماشین بیست تابوت روی هم چیده شده بودند و سیاه پوشانی که سبب شده بودند در قبرستان چیزی جز رنگ سیاه به چشم نخورد صدای شیون و ناله‌شان را به آسمان فرستادند.
به چشم خود دیدم که ماموران دانه‌ به دانه تابوت ها را روی زمین می‌گذاشتند و درشان را باز می‌کردند تا شاید یک خانواده بتواند جنازه عزیزش را پیدا کند.
ابتدا زنی سمت اولین تابوت رفت و سپس دست‌هایش را جوری روی سرش کوبید که مغزش تکان خورد و سپس فریاد زد:
- دخترم! این دختر منه!
تمام زنان و مردان گریان دیگر سراغ تابوت‌هایی که روی زمین قرار می‌گرفتند رفتند؛ برخی مانند همان پیرزن دست روی سر کوفته و تا حد توان فریاد می‌زدند و اشک می‌ریختند، برخی هم فوری از جا برخواسته و سراغ تابوت‌های دیگر می‌رفتند تا جنازه عزیزشان را پیدا کنند.
اسپرینگ ولی امروز بی‌شباهت به یک جهنم نبود.
صدای گریه مردی که روی صندلی راننده نشسته بود سبب شد نگاهم بیش از پیش رنگ غم بگیرد.
گریه پدر مانند فرو ریختن کوه است مخصوصاً پدر من که تا به حال مقابلم گریه نکرده بود.
دستش را به زیر عینک گردش رساند و چشمان اشک آلودش را فشرد و با صدای بلندتری گریه کرد.
- بابایی!
انگار آب سردی روی سرش ریخت. فوری سمت من که روی صندلی عقب نشسته بودم برگشت و با نگرانی زمزمه کرد:
- تو کی بیدار شدی دخترم؟! بخواب عزیزم!
مگر می‌شد چشمان اشک آلود او را همراه قاب ترسناک و تلخ شیشه ماشین ببینم و باز هم به خواب خرگوشی بروم؟!
- خوابم نمیاد.
اشک‌هایش را فوری پاک کرد و با فشردن شانه‌ام دوباره من را روی صندلی دراز کرد.
- پس چشمات رو ببند و تا هر عددی که توی مدرسه یاد گرفتی بشمار تا بابا برگرده، باشه؟!
سرم را به معنای تایید تکان دادم و او هم با همان قطره اشک لبخند پدرانه‌ای به رویم زد.
طبق گفته او چشمانم را بستم و شروع کردم به شمردن:
- یک... دو... سه... چهار... پنج...
و همان لحظه صدای باز و بسته شدن در ماشین خبر از خروج او و فرصت نا فرمانی من می‌داد.
دوباره از جا برخواستم و به قاب شیشه ماشین چشم دوختم، به قبرستانی زیر ابرهای خاکستری که دلشان حسابی پر بود اما باران نمی‌بارید.
به قبرستانی که امروز از همیشه شلوغ تر بود و حسابی مهمان داشت، زنده و مرده.
می‌ترسیدم، به شدت هم می‌ترسیدم این را از نفس‌های نا منظمم فهمیدم، از حسی که مانند دیدن سایه جالباسی روی دیوار اتاق در نیمه شب بود فهمیدم.
آخر مگر چند بار یک مراسم خاکسپاری را از نزدیک دیده بودم؟! آن هم چنین خاکسپاری طولانی‌ای!
دوباره یک ماشین باری دیگر که روی بارش پر از تابوت بود وارد قبرستان شد و صدای ناله شیون بیشتری را به آسمان فرستاد.
صدای خش‌خش رادیو سبب شد نگاهم را از قبرستان بگیرم و به ضبط ماشین بدوزم و منتظر خبری جدید باشم:
- رییس پلیس نیویورک در پی حادثه ورزشگاه روستای اسپرینگ ولی بیانه صادر کرد: شهروندان آمریکا، این حادثه یک تظاهرات علیه رییس جمهور در کشور آزادی بیان بوده و قطعاً انتشار گاز مونوکسید کربن در فضای بسته ورزشگاه کار نیروهای پلیس نبوده. لطفاً به شایعات توجه نکنید‌.
شاید دختری ده ساله باشم و خیلی متوجه کلمات و جملات رسمی نشوم اما بالاخره فهمیدم ماجرا از چه قرار است.
پدرم از دیروز آنقدر آشفته حال بود که طبق گفته مادر تا سکته فاصله زیادی نداشت.
احساس گناه می‌کرد. اما نمی‌دانم چرا.
نگاهم به دستگیره در ماشین افتاد، دلم خواست بیرون بروم و دلهره‌‌آور ترین صحنه عمرم را از نزدیک ببینم. همین کار را هم کردم.
وقتی از ماشین خارج شدم صدای گریه‌ها واضح تر به گوشم می‌رسید.
قدم‌قدم جلوتر رفتم، چشمانم چهارتا شده بود، حس ترس ذره‌ذره وجودم را در خود غرق می‌کرد اما حس کنجکاوی مانند نجات غریق به کمکم می‌شتافت و باعث می‌شد به جای فریاد زدن و فرار کردن بیشتر به صحنه چشم بدوزم.
پدرم به نزدیکی ورودی قبرستان رسید که پیرمردی نشسته پای یکی از تابوت ها با دیدن او فریاد زد:
- دکتر هنریکسون! تو گفتی نجاتش میدی! گفتم نرفته ورزشگاه و تو گفتی شاید یک آنفولانزای بدون تب باشه. پس چی شد؟! چرا پسرم مرده؟!
پس از پرسیدن این جملات از پدر من که با سری پایین و شرمندگی آرام اشک می‌ریخت به گریه و فریادش ادامه داد.
پدر من لایق این لحن نبود، لایق این سوالات نبود‌. نباید سرش داد می‌کشید. چرا این کار را کرد؟! چرا اشک پدرم را درآورد؟!
دلم می‌خواست بروم و بغلش کنم اما هنوز دو قدم بیشتر بر نداشته بودم که صدای پسری از پشت سرم قدم‌هایم را متوقف کرد.
- جلو نرو، مامان میگه بچه‌ها نباید موقع خاکسپاری برن توی قبرستون. باعث میشه شب خواب بد ببینن.
با تعجب برگشتم تا صاحب صدا را بیابم. پسری با موهای بلند قهوه‌ای سوخته و عینکی که باعث می‌شد نتوانم چشم‌هایش را خوب ببینم. زیر درخت نشسته بود. انگاری چند سال از من بزرگتر بود، از لباس‌هایش(یعنی کت و شلوار سورمه‌ای رنگش) مشخص بود از آن بچه‌هایی‌ست که کلی اسباب بازی دارند و هرچقدر هم که بخواهند پدر و مادرشان برایشان می‌خرند.
- اون آقا بابای توعه؟
رد نگاهش و اشاره‌ای که با سر انجام داده بود را گرفتم و به پدرم رسیدم که حالا شرمنده تر از قبل بود، زیرا چند زن و مرد دیگر مانند آن پیر مرد سرش داد می‌کشیدند.
- آره، بابای منه.
نگاهم را سمت آن پسرک برگرداندم که این بار زانو‌هایش را بغل گرفت و با بی‌خیالی یا شاید هم غم گفت:
- پس اونا بابای تو رو هم مثل بابای من مقصر می‌دونن. ولی نمی‌دونم بابای من چیکار کرده که همه میگن مقصره!
شواهد که اینطور نشان می‌داد درحالی که خوب می‌دانستم پدر مهربان من هیچ کاری نکرده و الکی سرزنش می‌شود.
- اسمت چیه؟
می‌دانستم این سوال را می‌پرسد، تقریباً همه بچه ها موقع آشنایی با من اسمم را می‌پرسند.
- اِلا گاهی اوقات هم جینجر صدام می‌کنن.
پوزخند صداداری زد که نمی‌دانم بخاطر چه بود اما باعث شد اخم ریزی کنم.
- جینجر؟! باید اعتراف کنم تا حالا یه زنجبیل متحرک با پیراهن سبز، موهای بلند بافته شده و اخم با مزه ندیدم.
به من گفت زنجبیل متحرک؟! پسرک پررو! طبق چیزی که مامان گفته بود اخم‌هایم را در هم کشیدم و سعی کردم جواب پسرهای بی‌ادبی مانند این آدم را ندهم، مانند همیشه.
- برایان! بیا توی ماشین!
پسرک نگاهش را به چند متر آن طرف تر دوخت و از جا برخواست. درحالی که لباس‌هایش را می‌تکاند با لبخند گفت:
- از دیدنت خوشحال شدم، مراقب خودت باش زنجبیل کوچولو.
با آخرین جمله حرص من را حسابی در آورد و رفت. دلم می‌خواست سرش فریاد بزنم و بگویم بخاطر نام میانی‌ام مرا زنجبیل خطاب نکن! اما خب... دیگر دیر شده بود.
نگاهم دوباره با وحشت سمت آن تصویر هولناک برگشت، می‌دانم که قرار است شب خواب بد ببینم اما امان از این حس کنجکاوی که وادارم می‌کرد به آن صحنه‌های وحشتناک نگاه کنم و مدام از خودم بپرسم:
چرا این‌گونه شد؟
پدر من چه کرده بود؟
آن پسرک گستاخ گفت آن‌ها پدر او را هم مقصر می‌دانند... پدر او چه کرده بود؟!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان وارثان تیامات

  • اکرم بانو

    در پارت 710

    انگار قسمته که الارا جلوی برایان دست و پاچلفتی بشه😂

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 700

    واای عالی بود،فقط خنده های برایان😂

    ۶ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    که درست با همین خنده‌ها روی اعصاب الای بیچاره رژه میرفت😔😂

    ۳ روز پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 690

    پنلوپه چند سالشه؟ آخه با این سن کم چطور یه بچه میتونه اینقدر سرد و مغرور باشه؟ رفتاراش و حرف زدنش.. خسته نباشی فاطمه، دوک تو هم خسته نباشی دلاور😂آخه میدونی فاطمه ربودن یه شخص هم کار آسونی نیست (البته واسه دوک کاریزماتیکم مث آب خوردنه) و خسته میکنه همین دیروز دوک اومد یه قهوه زدیم باهم😌🎀😂

    ۷ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    پنج سالشه. یکی از دلایل سرد بودنش اینه که بدون مادر بزرگ شده و میبینه باباش با خانواده خودش مخصوصا برایان یه دشمنی ای داره و هی ازشون فاصله می گیره و دعوا راه می ندازه🫠 بله بله😔 دوک عزیز زحمتای بسیار جهت دزدیدن آدما میکشه واقعا😔😂 عه واقعا؟😃 چهره اش رو بهت نشون نداد؟😃 آخه به منم هنوز اون چهره زیر نقا

    ۶ روز پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 690

    آخه عزیزم چه توقعی داری؟ شما وقتی به یه چیز خیره کننده و درخشنده و نورانی نگاه کنی.. نه نه اینطوری بگم که اصلا میتونی نگاه کنی؟ حتی اگه فقط چند لحظه باشه چه اتفاقی می افته واسه چشات؟ جوابش، جوابته😂💘

    ۶ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    معلومه که نه😔😂 چشاش درد میگیره😔😂

    ۳ روز پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 660

    فاطمه دوک رو نمیبینم🤨 کی میاریش، هر پارتو به امید دوک میخونم..😫

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عزیزم دوک مثل اسمش یه سایه گنگه، هر ازگاهی میاد یه کار تاثیر گذار میکنه یا یه چیز تاثیر گذاری میگه که سرنوشت داستانو میسازه بعدم میره تا بعدها😌 ولی به زودی میاد دوباره می بینیمش😭

    ۲ هفته پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 660

    واایی آرره😭😔 یاد یه فیلمی افتادم مرده بیشتر مواقع ساکت بود و حرف نمی زد نمی زد یهو یه چیزی می گفت اونم در حد یکی دو جمله بقیه هنگ میکردن همینجوری می موندن تا چند روز تحلیلش میکردن حرفشو😂🤦 ♀️🥲

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    چه خفنننن😃 طبق یه کلیپی که دیدم ظاهرا بر اساس ترند جدید تیک تاک به اینجور اشخاص میگن aura😀 حالا اسم فیلم چی بود؟😁 جالب به نظر میرسه^^

    ۱ هفته پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 660

    حقیقتا اسم فیلم یادم نیست نمیدونم کامل دیدمش یا فقط همون تیکه ش بود..

    ۷ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    خوشبختانه یه استعداد عجیبی توی پیدا کردم فیلم و سریالا دارم😂 پیداش میکنم😂

    ۶ روز پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 660

    حس میکردم که زیاد اهل فیلم و سریال باشی😂😉

    ۶ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    اهل فیلم، سریال، کتاب و انیمه😄 کلا میشه منو با اینا گول زد😂

    ۳ روز پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 680

    ایول داره این دختر بخدا💪👏🤯 همچین راحت زیر چند دقیقه برات داستان میگه😂 برایان خوبه سرموقع یاد چاره ی کار افتاد فقط ولی جاسازی کردنش اونم به صورت دزدکی که خودشون برن یکم ریسکش بالاست به هر حال.. امیدوارم لو نرن!

    ۷ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقا😁 دخترم هم مامور خوبیه هم داستان سرای خوب😔😂 چون به کسی اعتماد نداره می خواد خودشون برن انجامش بدن و رفتن و حالا یه اتفاقای جالبی ام براشون افتاد😂

    ۶ روز پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 670

    برنامه خیلی بد شده یه دیقه میای بیرون فقط یه لحظه ولی وقتی دوباره میای میبینی عه از صفحه اصلی و رمانا خارج شده و اومده صفحه آفلاین. حالا فکر کن یه عالمه متن واسه کامنت نوشته باشی..🤦 ♀️

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    من کامنتت رو فرستادم و پیگیری کردم گفتن برنامه رو بروزرسانی کنین درست میشه عزیزم🙂 اگه هم می خوای لینک مستقیمش رو می تونم همینجا بفرستم

    ۱ هفته پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 670

    مرسیی گلم💞 زحمت نکش خودم بروزرسانی میکنم

    ۷ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    فدات💖

    ۶ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 690

    خانم غفوری عزیز،این مدت که کامنت نذاشتم بخاطراین بودکه دخترعموی عزیزم روازدست داده بودم وحقیقتاحوصله ی خوندن نداشتم،الان تازه دارم میخونم

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    ای وای عزیزم🥺 خیلی متاسفم واقعا امیدوارم روحش شاد باشه و خدا به دل شما و خانواده اش آرامش بده🫂🖤 من فکر می کردم بخاطر بروزرسانی اپ همه به مشکل خوردن برای کامنت گذاشتن. ولی واقعا از صمیم قلب ازت ممنونم که با وجود اتفاقات تلخی که پشت سر گذاشتی بازم با نظراتت بهم انرژی دادی🥲🫂 واقعا نمی دونم چطور باید از

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 690

    ممنونم عزیزم،خدابه شماو خونواده عزیزتون سلامتی بده

    ۷ روز پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزدلم🫂❤️ همچنین به شما:)❤️

    ۶ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 690

    چقدر پدربزرگش موزی و عجیبه بنظرم

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    خیلیییی😶 🌫️

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 680

    افرین خیلی خوبه،پلن این بار دزدی. . . همچین میگه از تجربیات دزدهااستفاده کن که انگارچه کار خوبیه و ثواب داره

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    پلناشون کم کم داره خطرناک میشه😂 دقیقا😂👏 ولی خب بازم احتیاط شرط عقله یهو میبینی این دوتا پت و مت دستی دستی خودشونو وسط دزدی لو دادن😂

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 670

    الارا هردفعه منو با هوش زیادش تحت تأثیر قرارمیده،خیلی دوستش دارم

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    خوش به حال الارا🥹💖

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 660

    دقیقا همون تیپی رو داره که از اون سبیل هاش توقع داشتم

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    تیپ قرن نوزدهمی😂

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 650

    من که خودم خیلی بدعکسم درک میکنم،اما به نظرم حس خیلی بدتریه که نقاشیت رو هم بد بکشن

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    وای منم همینطور😭😂 یه جوری بد عکسم که معمولا در هیچ عکسی حضور ندارم😂 ولی واقعا نقاشیتو بد بکشن و بزنن سر در گالری حس بدتریه😂

    ۱ هفته پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    در پارت 670

    یه مدتی نبودم ولی همش به فکر رمان بودم که چه اتفاقایی افتاده، دوک یکی یدونم چه آتیشایی به پا کرده و و و. وایی کی فکرشو میکرد؟؟ چرا همه از خودین؟ راسته که میگن از خودی ضربه میخوری، غریبه که نمیشناستت. سبیل مدادی بره تو دفتر خاطراتش بنویسه🤣🤦 ♀️

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    وای عزیزم خوشحالم دوباره نظراتتونو می بینم😭🫂 هیچی، دوک عزیز جدی جدی رونی فینتو رو دزدید😙😂 آخخخخ دقیقا دقیقا و بله اصلا باید بذاره بیوگرافی😔😂

    ۱ هفته پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 690

    و ازبقیه رو نمیدونم چرا ارسال نمیشدن

    ۱ هفته پیش
  • Fateme

    در پارت 660

    اخی برایان عاشق شده و خبر نداره😂😍اَهه این سیبیل مدادی دیگه چی میگه فقط همینو کم داشتیم😒😒

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقا😁😭 چقدر این بدشانس بود طفلک هیچکس ازش خوشش نیومد😂 ولی خب... اومده فضولی کنه ببینه الارا واقعا نقاشه یا نه👀

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️