خلاصه رمان :
مدتهاست که پس انتخابات ریاست جمهوری آمریکا تیتر خبرهای وال استریت ژورنال از یک آدمربایی زنجیرهای میگوید. این خبر نحس چندماهی میشود که بر نیویورک و برجهایش سایه انداخته و کاری هم از مایی که سوگند خوردیم حافظ مردم باشیم بر نمیآید. اما یک روز، یک شک کوچک سبب شد پای من به تاریکترین بخشهای نیویورک باز شود، با آدمهایی آشنا شوم که عطرهایشان از خون تولید شده بود و در مهمانیهای به ظاهر شیکشان به جای موزیک اطلاعات جنایتی جدید شنیده میشد. آن آدمهای بیوجود آنقدر در باتلاق قدرت غوطهور بودند که با میل خودشان در آن غرق میشدند، من باید بین تمامی این بیوجودهایی که شرط مدهوش شدنشان بوی خون بود به دنبال حق پایمال شده مردم میگشتم. سعادتمندانه نبود اما جسورانه چرا. زیرا با خون خودم مقابل تریبونها قسم خوردم این سایه ننگینی که بیوجودان ساختهاند را از روی نیویورک بردارم.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان وارثان تیامات - پارت 86
- کیه اون دوستت؟ هری؟ لوکا یا لیا و لوسی؟ ای کاش یکی از اینها بود. درحالی که پوست کناره ناخن انگشت اشارهام را با دندان میکندم پاسخ دادم: - هیچکدوم! یه دوست جدیده که از همه نظر کلا با خانواده ما فرق داره. میدانستم هر لحظه او را بیش از پیش کنجکاو و نگران میکنم اما باز هم نمیخواستم بگویم برایان...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 85
فکر مادرم و واکنشهای شدیدش را از ذهنم بیرون کردم تا بتوانم با آرامش به صبحانه مفصلم برسم. به راستی با دیدن غذا کنجکاو شدم که بدانم در جت شخصی هم غذا سرو میشود؟! مانند مابقی پروازها در پکهای کوچکی که جلوی بچه بگذاری قهر میکند هستند یا نه، اینها چون ویژهاند مانند یک رستوران برایشان سرو میشود؟...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 84
- عجیبه که یهو انقدر ساکت شدی. با صدای او نگاهم را از ساختمان گرفتم، کمربندش را باز کرده بود اما به جای پیاده شدن با یکی از همان نیشخندهای مزخرفش داشت مرا نگاه میکرد. چه میگفتم؟ اینکه فقط سه بار در طول عمرم آن هم با فرست کلس سفر کردهام و هیچوقت فکر نمیکردم سوار جت شخصی شوم؟ - چیزی نیست، فقط ی...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 83
در را بست و اینبار با نگاه عمیق تری به چشمانم خیره شد. گویا نگران بود کاری کرده باشم که ممکن بود زندگیام را تهدید کند. - میشنوم. گرچه سخت بود و انگار نیمهای از مغزم هنوز سعی داشت منصرفم کند تا خودم حلش کنم اما بخش دیگر با تمام وجود از من میخواست تمام این مشکلات را روی سر خودم آوار نکنم و گاه...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 2 پارت از رمان شنبهها و سه شنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
اکرم بانو
در پارت 700واای عالی بود،فقط خنده های برایان😂
۶ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
که درست با همین خندهها روی اعصاب الای بیچاره رژه میرفت😔😂
۳ روز پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 690پنلوپه چند سالشه؟ آخه با این سن کم چطور یه بچه میتونه اینقدر سرد و مغرور باشه؟ رفتاراش و حرف زدنش.. خسته نباشی فاطمه، دوک تو هم خسته نباشی دلاور😂آخه میدونی فاطمه ربودن یه شخص هم کار آسونی نیست (البته واسه دوک کاریزماتیکم مث آب خوردنه) و خسته میکنه همین دیروز دوک اومد یه قهوه زدیم باهم😌🎀😂
۷ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
پنج سالشه. یکی از دلایل سرد بودنش اینه که بدون مادر بزرگ شده و میبینه باباش با خانواده خودش مخصوصا برایان یه دشمنی ای داره و هی ازشون فاصله می گیره و دعوا راه می ندازه🫠 بله بله😔 دوک عزیز زحمتای بسیار جهت دزدیدن آدما میکشه واقعا😔😂 عه واقعا؟😃 چهره اش رو بهت نشون نداد؟😃 آخه به منم هنوز اون چهره زیر نقا
۶ روز پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 690آخه عزیزم چه توقعی داری؟ شما وقتی به یه چیز خیره کننده و درخشنده و نورانی نگاه کنی.. نه نه اینطوری بگم که اصلا میتونی نگاه کنی؟ حتی اگه فقط چند لحظه باشه چه اتفاقی می افته واسه چشات؟ جوابش، جوابته😂💘
۶ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
معلومه که نه😔😂 چشاش درد میگیره😔😂
۳ روز پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 660فاطمه دوک رو نمیبینم🤨 کی میاریش، هر پارتو به امید دوک میخونم..😫
۳ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
عزیزم دوک مثل اسمش یه سایه گنگه، هر ازگاهی میاد یه کار تاثیر گذار میکنه یا یه چیز تاثیر گذاری میگه که سرنوشت داستانو میسازه بعدم میره تا بعدها😌 ولی به زودی میاد دوباره می بینیمش😭
۲ هفته پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 660واایی آرره😭😔 یاد یه فیلمی افتادم مرده بیشتر مواقع ساکت بود و حرف نمی زد نمی زد یهو یه چیزی می گفت اونم در حد یکی دو جمله بقیه هنگ میکردن همینجوری می موندن تا چند روز تحلیلش میکردن حرفشو😂🤦 ♀️🥲
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
چه خفنننن😃 طبق یه کلیپی که دیدم ظاهرا بر اساس ترند جدید تیک تاک به اینجور اشخاص میگن aura😀 حالا اسم فیلم چی بود؟😁 جالب به نظر میرسه^^
۱ هفته پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 660حقیقتا اسم فیلم یادم نیست نمیدونم کامل دیدمش یا فقط همون تیکه ش بود..
۷ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
خوشبختانه یه استعداد عجیبی توی پیدا کردم فیلم و سریالا دارم😂 پیداش میکنم😂
۶ روز پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 660حس میکردم که زیاد اهل فیلم و سریال باشی😂😉
۶ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
اهل فیلم، سریال، کتاب و انیمه😄 کلا میشه منو با اینا گول زد😂
۳ روز پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 680ایول داره این دختر بخدا💪👏🤯 همچین راحت زیر چند دقیقه برات داستان میگه😂 برایان خوبه سرموقع یاد چاره ی کار افتاد فقط ولی جاسازی کردنش اونم به صورت دزدکی که خودشون برن یکم ریسکش بالاست به هر حال.. امیدوارم لو نرن!
۷ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا😁 دخترم هم مامور خوبیه هم داستان سرای خوب😔😂 چون به کسی اعتماد نداره می خواد خودشون برن انجامش بدن و رفتن و حالا یه اتفاقای جالبی ام براشون افتاد😂
۶ روز پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 670برنامه خیلی بد شده یه دیقه میای بیرون فقط یه لحظه ولی وقتی دوباره میای میبینی عه از صفحه اصلی و رمانا خارج شده و اومده صفحه آفلاین. حالا فکر کن یه عالمه متن واسه کامنت نوشته باشی..🤦 ♀️
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
من کامنتت رو فرستادم و پیگیری کردم گفتن برنامه رو بروزرسانی کنین درست میشه عزیزم🙂 اگه هم می خوای لینک مستقیمش رو می تونم همینجا بفرستم
۱ هفته پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 670مرسیی گلم💞 زحمت نکش خودم بروزرسانی میکنم
۷ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
فدات💖
۶ روز پیشاکرم بانو
در پارت 690خانم غفوری عزیز،این مدت که کامنت نذاشتم بخاطراین بودکه دخترعموی عزیزم روازدست داده بودم وحقیقتاحوصله ی خوندن نداشتم،الان تازه دارم میخونم
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
ای وای عزیزم🥺 خیلی متاسفم واقعا امیدوارم روحش شاد باشه و خدا به دل شما و خانواده اش آرامش بده🫂🖤 من فکر می کردم بخاطر بروزرسانی اپ همه به مشکل خوردن برای کامنت گذاشتن. ولی واقعا از صمیم قلب ازت ممنونم که با وجود اتفاقات تلخی که پشت سر گذاشتی بازم با نظراتت بهم انرژی دادی🥲🫂 واقعا نمی دونم چطور باید از
۱ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 690ممنونم عزیزم،خدابه شماو خونواده عزیزتون سلامتی بده
۷ روز پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
مرسی عزیزدلم🫂❤️ همچنین به شما:)❤️
۶ روز پیشاکرم بانو
در پارت 690چقدر پدربزرگش موزی و عجیبه بنظرم
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
خیلیییی😶 🌫️
۱ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 680افرین خیلی خوبه،پلن این بار دزدی. . . همچین میگه از تجربیات دزدهااستفاده کن که انگارچه کار خوبیه و ثواب داره
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
پلناشون کم کم داره خطرناک میشه😂 دقیقا😂👏 ولی خب بازم احتیاط شرط عقله یهو میبینی این دوتا پت و مت دستی دستی خودشونو وسط دزدی لو دادن😂
۱ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 670الارا هردفعه منو با هوش زیادش تحت تأثیر قرارمیده،خیلی دوستش دارم
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
خوش به حال الارا🥹💖
۱ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 660دقیقا همون تیپی رو داره که از اون سبیل هاش توقع داشتم
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
تیپ قرن نوزدهمی😂
۱ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 650من که خودم خیلی بدعکسم درک میکنم،اما به نظرم حس خیلی بدتریه که نقاشیت رو هم بد بکشن
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
وای منم همینطور😭😂 یه جوری بد عکسم که معمولا در هیچ عکسی حضور ندارم😂 ولی واقعا نقاشیتو بد بکشن و بزنن سر در گالری حس بدتریه😂
۱ هفته پیشآذر(وکیلمدافعدوک)
در پارت 670یه مدتی نبودم ولی همش به فکر رمان بودم که چه اتفاقایی افتاده، دوک یکی یدونم چه آتیشایی به پا کرده و و و. وایی کی فکرشو میکرد؟؟ چرا همه از خودین؟ راسته که میگن از خودی ضربه میخوری، غریبه که نمیشناستت. سبیل مدادی بره تو دفتر خاطراتش بنویسه🤣🤦 ♀️
۱ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
وای عزیزم خوشحالم دوباره نظراتتونو می بینم😭🫂 هیچی، دوک عزیز جدی جدی رونی فینتو رو دزدید😙😂 آخخخخ دقیقا دقیقا و بله اصلا باید بذاره بیوگرافی😔😂
۱ هفته پیشاکرم بانو
در پارت 690و ازبقیه رو نمیدونم چرا ارسال نمیشدن
۱ هفته پیشFateme
در پارت 660اخی برایان عاشق شده و خبر نداره😂😍اَهه این سیبیل مدادی دیگه چی میگه فقط همینو کم داشتیم😒😒
۳ هفته پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا😁😭 چقدر این بدشانس بود طفلک هیچکس ازش خوشش نیومد😂 ولی خب... اومده فضولی کنه ببینه الارا واقعا نقاشه یا نه👀
۲ هفته پیش

اکرم بانو
در پارت 710انگار قسمته که الارا جلوی برایان دست و پاچلفتی بشه😂