لیست کلیه پارتهای رمان وارثان تیامات : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 83
-
رمان وارثان تیامات - پارت 61
*** چهل و شش "برایان" تا آخرین لحظه که سوار ماشین شدم نگاهش را از پنجره روی خودم احساس میکردم، دختری که دیشب زخمی شد و امشب برای اولین بار برای حل یک معما به خانهاش رفتم. وقتی که تکیهام را به پشتی صندلی دادم نفس عمیقی کشیدم و خطاب به راننده با همان لحن همیشه جدیام گفتم: - راه بیفت! او نیز بد...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 62
*** چهل و هفت "الارا" - دختر تو مگه توی اون اداره کوفتیت چه غلطی میکنی که به جونت سو قصد میشه؟! میفهمی اگه اون تیر به سرت میخورد چی میشد؟! درحالی که آرامآرام قهوه درون ماگم را مینوشیدم و از پلههای خانه پایین میرفتم به صدای فریادهای مادرم که به واسطه هندزفری در گوشم میپیچید هم به ناچا...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 63
*** چهل و هشت اگر بخواهم روزی کابوس با چشمان باز را توصیف کنم قطعاً این لحظه را بازگو میکنم. همین لحظه که بدنم مانند بید میلرزید، زیرا مردی پشت سرم ایستاده بود که سازنده سایهای ست که روی نیویورک افتاده، دوک سایهها! سرم گیج میرود و گوشهایم سوت میکشند، دهانم تلخ شده و دستام به سردی دو تکه ی...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 64
جوری این حرف را بیان کرد که انکار به جای چنین جملهای گفته فردا غذای تریا سالاد سزار است! اما همین جملهاش با من کاری کرد که به وضوح حس کردم خون درون رگهایم یخ بسته. - منظورتون چیه؟! صدا از ته حلقم بیرون زد اما او باز هم با بیتفاوتی شانهای بالا انداخت و پاسخ داد: - امروز صبح خبر رسید توی بازد...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 65
- آره، نمیدونستی مهمون داره؟ - نه راستش، مهمونش کی هست حالا؟ پاسخش مانند یک سطل آب روی سرم فرود آمد و کل وجودم را در شوک وحشتناکی فرو برد: - الیور براون، پسر خانم مگی. همین کافی بود تا حس کنم سقف شکافته شد و صاعقهای بر فرق سرم خورد. مطمئنم اگر تا دو ثانیه دیگه پلک نزنم چشمانم مانند دو تیله مقاب...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 66
*** پنجاه و یک "برایان" خوشبختانه پشتش به من بود و لحظه شکل گیری لبخند بزرگی را روی صورتم ندید. در را که بستم نگاهم به انعکاس خودم در آیینه راهرو افتاد، انعکاس خودم همراه عینکی که گه گاهی از سر عادت برای مطالعه میزدم. در دوران کودکی و نوجوانی عینکی بودم و حالا برای حفظ تمرکز بهتر یک عینک معمولی...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 67
سری برای ابراز علاقه ناشیانهاش به معنای تایید تکان دادم و گفتم: - اول از خودت پذیرایی کن بعد پیش الارا هم میریم. او هم لبخندی روی لب نشاند و فنجانش را به لبهایش نزدیک کرد و آرامآرام دمنوش را وارد دهانش میکرد. - مادرت هم به چیزی مشکوک شد؟ فنجان خالی را روی میز نهاد و درحالی که چنگال کوچک را ب...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 68
- الا؟ نشستن گرمای دستی روی شانهام و صدای برایان که نامم را بر زبان آورد باعث شد به خودم بیایم و نگاهم که به کف دست آن شخص دوخته شده بود جدا شود. تازه یادم افتاد درحال ساختن یک دروغ بزرگم. دوباره نگاهم را به چشمان الیور دوختم و ادامه دادم: - داشتم میگفتم! جنی یکی از دوستای دوران دبیرستانم بود و...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 69
نیشخند صدادارش را شنیدم که پس از آن پاسخ داد: - نگران نباش کار به اونجاها نمیکشه. پیش از رفتن یادم آمد هنوز وسایلم را برنداشتم برای همین پیشبند رنگی را از تنم کندم و آن را روی صندلی چوبی مقابل تابلو نیمه کاره رها کردم، برایان هم با نگاهش حرکات مرا دنبال میکرد و وقتی به تابلو رسید لبخند محوی گوشه...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 70
با یک دلاری که در جیبم مچاله شده بود یک روزنامه خریدم تا با دقت بیشتری بررسیاش کنم. موبایلم را از جیبم خارج کردم و عکس نسخه فیک روزنامه که دوک سایهها مقابل اداره در آسمان پخش کرد را باز کردم و با دقت بیشتری جفتشان را بررسی کردم. نسخه فیک با نسخه واقعی مو نمیزد! با اینکه در آن روز نه رونی دزدی...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 71
چقدر من بدبختم که از ترس نمیتوانم دندانهایش را خرد کنم که دهانش را ببندد! سگ دوباره واقواق کرد و من بیشتر خودم را به او چسباندم که از لرزیدن شانههایش فهمیدم باز این دلقک به حال و روز من میخندد. مشتی را حواله شانهاش کردم اما جوابگو نبود و خندهاش هم متوقف نشد که نشد! تازه خراش بدی هم روی اعص...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 72
با دست دیگرم هم دست برایان را چنگ انداختم تا نیفتم، در آن تاریکی این حالت ترسناکتر بود، زیرا نمیتوانستم زیر پایم را ببینم یا اگر رها شدم بفهمم چقدر تا برخورد با زمین فاصله دارم. هنوز یادم رفته بود نفس بکشم و کل وجودم همچون بید میلرزید. یک لحظه اشتباه مرا به این روز انداخت و یک لحظه حواس جمعی ا...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 73
*** پنجاه و پنج - نمیتونی یکم سریع باشی؟! درحالی که از بالای درب فلزی پشت بام رد میشد نگاهی با اخم حوالهام کرد و درحالی که از روی آن رد میشد و پایش را روی میله دیگری فیکس میکرد گفت: - نذار یادآوری کنم اونی که لبه پنجره نزدیک لود جفتمون رو به فنا بده تو بودی! اگر موقعیت حساس نبود سرش باید از ...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 74
*** پنجاه و شش "برایان" سرم درد میکرد، جوری درد داشتم که خیال میکردم تا ترکیدن جمجمهام فاصله چندانی ندارم اما به محض باز شدن چشمانم و درست شدن تاری دیدم فهمیدم چرا به این حال و روز افتادهام. دقیقا در یک قدمی پیروزی و تکمیل ماموریت سر و کله هریس پیدا شد و گند زد به همه چیز، حالا به جای خانه...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 75
به وضوح میدیدم حالت چهره الارا شبیه آدم مسمومی بود که بوی غذا به مشامش رسیده، انگار فاصله کمی تا حالت تهوع داشت. همان لحظه دستش را برداشت و خنده بلندی کرد، قهقهههایی میزد که مانند شلاق بر سکوت اینجا میخورد، سپس به چشمانم خیره شد و گفت: - این شریف بودنا به قاتل یه دختر بیگناه نمیاد برایان! نک...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 76
*** پنجاه و هفت "الارا" لئو هریس واقعا اتاق دنجی داشت! هرقدر خودش آدم بیصفتی بود باز هم نمیشد عدم زیبایی اتاقش را نادیده گرفت. تماماً چوبی بود و شومینه زیر پنجرهاش به واسطه آتش طبیعی بو و گرمای مطبوعی را به اتاق هدیه کرده بود. روبن مقابل من و پشت به کتابخانه بزرگی نشسته بود و با آسودگی کامل پ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 77
روبن اینبار محض تنوع سمت پورههای سیب زمینی که با سس سویا ترکیب شده بودند رفت، درواقع یک تکه از استیکش را درون پورهها چرخاند و آن را بلعید و مانند من او هم از سر عادت امتحان کردن طعمی بینظیر چشمانش را بست و هومی کشید و سپس با اشتیاق تکه دیگری را در پورهها چرخاند و مقابل من گرفت و اینبار من ه...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 78
*** پنجاه و هشت درد جوری در جمجمه و دست راستم موج میزد که مطمئنم تا فروپاشی استخوانهای این دو بخش فاصله چندانی نداشتم. چشمانم بدون اختیار من آرامآرام باز شدند و اولین چیزی که دیدم خانهام بود، خانهای که انگار چندین کودتاگر به آن حمله ور شدهاند! عجیبترین بخشش این بود که لوسی و لوکا جوری کف ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 79
حالا بقیه بچهها هم همانجا ایستاده بودند و نگاهشان را میان ما دو نفر رد و بدل میکردند، انگار دنبال این بودند بفهمند این شخص کیست و مرا از کجا میشناسد. نگاهم را به چشمان نولان دوختم و با تکان دادن سر و حالت چشمانم به معنای "اینجا چه خبر است؟" از او خواستم چیزی که میبینم برا برایم توضیح دهد او...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان وارثان تیامات - پارت 80
*** پنجاه و نه آفتاب در وسط آسمان خودنمایی میکرد که به عمارت وسترگیتها رسیدم. نمیدانم امروز هوا کمی گرم شده بود یا من از عمق وجودم آتش برخواسته بود که احساس گرما میکردم. از درب ورودی گذشتم، با قدمهای تند و محکم و دقیقا زمانی که به درگاه ورودی اصلی رسیدم توییست همچون روح مقابلم ظاهر شد. دستا...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
