لیست کلیه پارتهای رمان تراشه مرگ : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان تراشه مرگ - پارت 21
روی پهلوی راستش دراز کشیده و زانوهایش را جنینوارانه در شکمش جمع کرده بود. باز هم ساعت خاموشی فرا رسیدهبود و کلِ اتاقِ یاسمین در تاریکی مطلق فرو رفتهبود. شب را در آنجا سپری کردن؛ ابداً کار آسانی نبود.مگر آنکه پشت پلکهایش سریع گرم میشد و به خواب هفت پادشاه میرفت. در غیر این صورت، علاوه ب...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 22
یاسمین با کوله کوچکش مقابل آسانسور ایستادهبود. برای ترکِ آنجا، نیازی به جمع کردن وسایلش نداشت.چرا که از دار دنیا تنها یک کوله و گردنبند داشت. با شک و تردید به انعکاس خود که بر روی درب فلزی آسانسور افتاده بود، نگریست. خودش را میدید؛ اما هویتش را نه. انگار غریبهای بیش نبود...! و چه سخت...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 23
دستش را با احتیاط از مقابل چشمان قهوهای رنگش پایین برد. پلکهایش را تا نیمه بالا داد و از میان پرتوهای نور، شیشه بزرگی را که روبهرویش بود، تشخیص داد. آسه آسه جلو رفت. با هر قدمی که بر میداشت، انعکاس نور کمتر و کمتر میشد تا جایی که دیگر توانست چشمهایش را به طور کامل باز کند. تنها چندس...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 24
نگاهِ مضطربش را به مانیتورِ سیاه و کوچکی دوختهبود که عدد سه انگلیسی را نشان میداد. با باز شدن دربِ آسانسور، نگاهش را از مانیتور گرفت و به محیط مقابلش نگریست. نورِ سفید و کم سو از آسانسور به بیرون راه پیدا کرده و باعث شده بود باریکه سفیدی از نور به زمین ساطع شود. با این وجود طبقه سوم در...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 25
درِ فلزی را به آرامی به عقب هل داد و با راهرویی تاریک مواجه شد. انگار پا به هرکجا که میگذاشت، سیاهی و تاریکی به استقبالش میآمدند. شاید اصلاً نباید به طبقه سوم میرفت. یاسمین پس از کمی تعلل دستگیره را رها کرد و با شک و تردید وارد آنجا شد. به محض ورودش، چراغ الایدی روی سقف روشن شد و اندک...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 26
یاسمین با ترس و لرز، پلکهایش را بالا داد. کسی را نمیدید؛ اما میتوانست هرم نفسهای مرد را احساس کند. چراکه صورتش به یکباره گرم شدهبود. ضربانِ قلبش، به اوج خود رسیدهبود و نفسش با هزاران مشقت و جان کندن، بالا می آمد تا حداقل از بیاکسیژنی تلف نشود. البته از کجا معلوم؟؟ شاید از شدت ترس سکته ...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 27
یاسمین زانوهایش را در شکمش جمع کرد و حصار دستانش را به دور پاهایش حلقه کرد تا زانوی غم بغل بگیرد. هنوز در شوک اتفاقات طبقه سوم بود! مردی که در یک استوانه شیشهای پر از آب غوطهور بود و به یکباره چشمانش را باز کرد و در کسری از ثانیه از آن محفظه عجیب بیرون پرید. از شدت ترس زبانش بند آمدهبو...
بروزرسانی در : ۴۹۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 28
یاسمین، با گیجی به آنها خیره شد. تصویر مردی را که دیده بود، در ذهنش تداعی کرد. یعنی تا این حد آدمِ وحشتناکی هست که به جای نام بردن اسمش، به او میگویند اسمش را نبر؟ اصلاً همین که در یک محفظه آبی به سر میبرد، به خودی خود ترسناک و شبهبرانگیز بود! یاسمین برای لحظهای چشمانش را بهم فشر...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 29
با رفتن امید و دوقلوها، نگرانی در چشمان یاسمین خودی نشان داد. سرش را به آرامی پایین انداخت و بهطور نامحسوسی پرویز ارجمند را از نظر گذراند. چهرهاش چندان خشک و خشن به نظر نمیآمد و از چروکهای ریز دور چشم و پیشانیاش مشخص بود که در دهه پنجاه سالگی از زندگیاش به سر میبرد. زیر نورسفید ...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 30
شاهین رفت و به دنبال او، ارجمند و یامور نیز اتاق را ترک کردند و درب را پشت سر خود بستند. یاسمین لحاف را کمی پایین داد و یک چشمی اتاق را از نظر گذراند و زیر لب پرسید: -رفت؟ صدایش به گوشِ لیلا رسید. -رفتن! یاسمین لحاف را کاملاً از سرش کنار زد. دستش را روی قلبِ بیتاب و بیقرارش گ...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 31
شاهین با کلافگی درب را باز کرد و وارد اتاقِ ششم شد. هماناتاقی که یاسمین نیز یکبار بهش سر زده بود و تنها با یک صندلی چرمی و دستگاه مانیتورینگ مواجه شدهبود. پرویز به دنبال او وارد اتاق شد و با تحکم گفت: -چت شده پسر؟ حالت خوبه؟ خواست درب اتاق را ببندد که به یکباره سر و کله یامور نیز پیدا ش...
بروزرسانی در : ۴۷۴ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 32
از تخت پائین آمد و پاهای برهنهاش را بر روی زمین سرد و مشکی گذاشت. سرش را بالا گرفت و به یکباره خود را در تاریکی مطلق دید. همهجا به قدری تاریک و سیاه بود که انگار پا به دل شب گذاشتهبود. شبی که آسمانش نه ماه داشت و نه ستاره! شبی که شهرش نه لامپ داشت و نه نور و برق! انگار نیمههای شب ...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 33
با پیچیده شدن صدای قیژ قیژ چرخهای ترولی بر روی سرامیک سرد و سخت اتاق، پلکهایش را به آرامی از یکدیگر جدا کرد و نیم نگاهی به ایکس انداخت. مجدد پلکهایش را روی هم انداخت.خودش را از دیوار جدا کرد و دستانش را بالا برد و کش و قوسی به بدن خسته و کوفتهاش داد. به قدری خسته بود که انگار در خواب ک...
بروزرسانی در : ۴۶۸ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 34
این دومینباری بود که پا به طبقه اول میگذاشت. با اینتفاوت که اینبار همراه با دکتر لیلا دلنواز به آنجا رفتهبود. درب آسانسور به رویشان باز شد و یاسمین انتظار داشت باز هم نور ناشی از آفتاب، چشمانش را مورد حمله واقع دهد. منتها اینبار سرتاسر شیشهها را با پرده کرکرهای سفید پوشانده بودند. ...
بروزرسانی در : ۴۶۰ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 35
به دیوار سرد و بیروحی تکیهداده بود و در گوشهای از سالنِ همایش، زیر سایه تاریکی، با فاصله از چند دکتری که به دور یک میز بزرگ و بیضی شکل نشسته بودند، ایستاده بود. تمامی چراغها را خاموش کرده بودند و تنها نور سفید و ملایم، از پرده نمایش چسبیده به دیوار روبهرویی، به اطراف ساطع میشد. نور ...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 36
یاسمین پشتِ میز شطرنج نشستهبود و سرگرم مرتب کردن مکعب روبیک بود. البته در ظاهر اینگونه به نظر میرسید و ذهن و روح دختر در جای دیگری پرسه میزد. هنگامی که زیر دستگاه امارای رفت، خاطرات گنگ و نامفهومی را به خاطر آورد. هرچند نمیدانست واقعا پای یک خاطره در میان است یا ذهنش تنها بهخاطر خ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 37
صدای سرد و بیروح موحد چندباری در مجرای گوش دختر پیچید و ذهنش را به بازی گرفت. دست خودش نبود، اما ناخودآگاه به کیف پاره و قدیمیاش فکر کرد. گوشی موبایل هم که همراه وسایلش نبود. هیچکدام از اعضای خانوادهاش هم تا به حال سراغی از او نگرفته بودند. یعنی ممکن بود... یعنی امکان داشت که او یک بیخ...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 38
شاهین برای چند ثانیه به یاسمین خیره ماند و سپس، بیهیچ حرفی اتاق را ترک کرد و در را پشت سرش بست. یامور به یکی از ستونها تکیه داده بود. از حالت برزخی چهرهاش پیدا بود که توپش حسابی پر است. با دیدن شاهین، از ستون جدا شد و با چند قدم خودش را به او رساند. بیمقدمه گفت: – هیچ معلومه داری چی...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 39
درب آسانسور که به رویش باز شد، از حالت دستبهسینه درآمد. کمرش را با شتاب از آینه کند و با چهرهای سرخ و درهم، از اتاقک بیرون زد و پا به طبقهی دوم گذاشت؛ جایی که حالا، بهطرز عجیبی برایش امنترین و آرامترین نقطهی آزمایشگاه شده بود. نمیدانست چرا، اما به آن طبقه و فضای خنثی و ساکتش حس تع...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 40
دستش را زیر چانهاش ستون کردهبود و با مداد سیاهی که بین دو انگشت شست و سبابهاش گرفته بود، خط و نگاری بر ورق سفید میکشید. هرچند که ذهن آشفتهاش در جای دیگری سیر میکرد. لحظهای به حرفهایِ دوقلوها و امید فکر میکرد و لحظهای دیگر به شاهین و اتاق نقاشی. یک هفته از آمدنش به آن محیط مرموز ...
بروزرسانی در : ۴۳۳ روز پیش
