لیست کلیه پارتهای رمان تراشه مرگ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان تراشه مرگ - پارت 1
بهنامخالقعشق علم مثل شمشیر دولبهای میماند که تو را از یک سو وارد دنیایِ بیکرانِ دانش و موهبت میکند و از یک سو شاهرگت را هدف میگیرد تا خونت را آغشته به تباهی و طمعِ قدرت کند. در این بین، تنها یک لغزش کافیست تا از دنیای بیکران رانده شوی و تیزی شمشیر را بر گلویت حس کنی. توجه: وقایع و...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 2
یاسمین ماگش را زیر شیر سماور گرفت.درحالی که به بخارهای خارج از آب جوش نگاه میکرد،جواب داد: -نمیرسم! دیرم شده! محمد، عینک تهاستکانی را روی بینی استخوانیاش تنظیم کرد.چشمانش را ریز کرد و چینی به چروکهای گوشه چشمش داد و به ساعت نگاه کرد.از هفت چند دقیقهای گذشته بود! تاسفبار سری تکان داد و ر...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 3
دستش را زیر چانهاش ستون کردهبود.پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و به آرامی تکانش میداد. به کلاس اولش با نیم ساعت تاخیر رسیده بود و پس از آن، بدون ذرهای استراحت، پایِ کلاسِ درسِ سمشناسی نشستهبود! درسی که ابداً حوصلهاش را نداشت و لحظه شماری میکرد تا وقت ناهار برسد و به سلف دانشگاه برود.من...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 4
میان گلدانهای گل، برای خودش جایی پیدا کرده و لبهی حوض نشستهبود. پاهایش را به آرامی در آب تکان میداد.صدایِ جیرجیرکهایی که در بوتهها پنهان شده بودند، با صدای شلپ شلوپ آب آمیخته شده بود. انعکاس ماهِ کامل، درست وسطِ حوض آبی افتاده بود و دگر نیاز نبود برای نگاه کردن به ماه، سرش را بالا بگیرد و ...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 5
با طلوع آفتاب، روزِ دیگری در زندگیش آغاز شدهبود! روزی که با کلاسهای دانشگاه شروع میشد و با همانها نیز خاتمه پیدا میکرد. در کلاسی نشستهبود و فارغ از هیاهوی دانشجویان، سرگرم طراحی کردن بود! آن هم بر روی میزی که پر بود از نوشته و نقش و نگار! خودکار آبی را میان انگشتانش چرخاند و به تصویری ...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 6
انگار جاذبه زمین به تقلا افتادهبود تا او را در آن مختصات نگهدارد.شاید هم جاذبه زمین نبود...! شاید جاذبه عشق بود...یا شاید هم دلتنگی...نمیدانم! مهران مجدد جلو آمد و مانعش شد.اینبار همچون سد مقابلِ یاسمین ایستاد. فاصله بینشان کم بود و یاسمین به وضوح میتوانست متوجه هرم نفسهایِ مهران بر روی ...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 7
روی صندلی چرمی نشستهبود و همانطور که به خطوطِ ریزِ سنگفرش خیره شدهبود، داشت با انگشتانِ دستانش نیز بازی میکرد. اولینباری بود که پایش، به اتاقِ استاد الهه منصوری باز شدهبود.دوست داشت سرش را بالا بگیرد و در مورد چیدمان اتاق کنجکاوی کند؛ منتها منصوری سرگرم کار بود و یاسمین ابداً دوست نداشت...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 8
دست به سینه ایستاده و تکیهاش را به دیوار داده بود.نگاهش بر روی اتاقی که در انتهای راهرو بود، ثابت مانده بود. کمی آنطرفتر، چند دانشجوی دختر و پسر روی صندلی نشستهبودند و سرگرم بحث و گفتوگو بودند.گویا منتظر بودند تا نوبتشان برسد و وارد اتاق شوند. البته به لطف هندزفری که یاسمین در گوشهایش ف...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 9
تا قبل از آنکه پا به آن اتاق بگذارد، یاسمین بیشتر از هر فرد دیگری آماده بود. تنها کافی بود به آنچه که دوست دارد فکر کند تا با کمک عینک، تصویرش در مقابل چشمانش نمایان شود. اما به محض ورود به اتاق، حس دلشوره و اضطراب همچون مهمانی ناخوانده و مزاحم به وجودش هجوم برد. منصوری به آرامی دستش را روی شانه...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 10
با تکانهای آرامی که میخورد، پلکهایش را بالا داد و از خواب بیدار شد. در وهله اول، همهجا را تار میدید؛ اما با گذشت چند ثانیه، سو چشمانش برگشت. کاسه چشمانش را چرخاند و اطرافش را از نظر گذراند. اکبری پشت میز نشسته بود و از حرکات انگشتانش بر روی لپتاپ، مشخص بود که سرگرم تایپ کردن است. اما الهه ...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 11
منصوری از شنیدن آن خبرِ ناگوار، شوکه شد. نگاهش رنگ ترحم و دلسوزی را به خود گرفت. دلش برای آن دختر میسوخت. یاسمین سرش را میان دستانش گرفت. دردِ بدی به جانش افتادهبود. کنترل ذهنش را از دست دادهبود و همین باعث شد تا سیری از خاطرات بد، سویش هجوم بیاورند. منصوری هر دو شانهی او را گرفت و با ن...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 12
《احساس میکردم به دردی بیپایان و تسکینناپذیر دچار شدهام. خون در رگهایم میجهید؛ اما نه مثل سابق. دیگر خبری از آن حرارت و جنبوجوش نبود! قلب در سینهام میتپید؛ اما انگار منتظر فرصتی بود تا به زندگیِ نکبتبارش پایان ببخشد. در ریههایم نفسی میرفت و برمیگشت؛ اما انگار از نای وجودم ریسمانی باف...
بروزرسانی در : ۵۵۲ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 13
یاسمین چهار زانو روی تخت نشسته بود و به بالشی که برخلاف تشک کمی نرم بود، تکیه داده بود. دو ساعت پیش به لیلا گفته بود که نامش الهه منصوری است. اما حالا مغزش داشت بازی در میآورد و منکرش میشد. احساس میکرد نامش الهه نیست؛ اما نمیدانست در هزارتوی ذهنش باید به دنبال چه نام و نشانی بگردد. دقیقها...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 14
ملاقات با بیمارانِ اتاقِ شماره دو آخرین تکه از پنیر را با چاقو برداشت و روی نان اِکمِک (Ekmek، نوعی نان ترکی) مالید. لقمه را داخل دهانش گذاشت و آهستهآهسته جوید. لیوان کمر باریک را از روی میز برداشت و مابقی چای شیرین را یک نفس سر کشید. با گرسنگی شدیدی از خواب برخاسته بود و حال تمام صبحانهاش ر...
بروزرسانی در : ۵۴۵ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 15
آنا پشتِ سر هم چند باری سرفه کرد و گفت: -معذرت میخوام. من الان برات توضیح میدم. خواست زبانش را بچرخاند و ادامه بدهد که مجدد به سرفه افتاد. نگاه آناهیتا سوی خواهرش کشیده شد. با نگرانی پرسید: -خوبی تو؟ دختر به نشانه تایید سرش را تکان داد. صدایش را صاف کرد و روبه یاسمین گفت: - عموما...
بروزرسانی در : ۵۴۲ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 16
پشت میز تحریر نشسته و به عکسهایی که دکتر لیلا دلنواز برایش آورده بود، مینگریست. عکس مردی که ساز میزند،دختری که ورزش میکند، عکس یک مجسمهساز، یک زن عکاس، عکس پسری که در صفحات کتاب غرق شده، تصویر یک زن آشپز و دختری نقاش... دلنواز تصاویرِ افرادی را آورده بود که هرکدام مشغول فعالیتی ...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 17
به حرکاتِ دستِ مرد خیره شد. مرد بدعنق و عبوس، مثل روز گذشته به اتاق آمده بود تا وسایل صبحانه را جمع کند. باز هم همان اخم را بر چهره داشت و یاسمین هر چه فکر میکرد، نمیتوانست بفهمد او چطور همیشه اخمو و بدعنق است. عجیبتر از آن این بود که در دو روز گذشته، لام تا کام حرفی نمیزد. میآمد، کارش ...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 18
دستش را روی قلبش گذاشته و با هر حرکت قفسه سینه، دستش نیز بالا و پایین میشد. انگشتانِ ظریف و باریکش از روی لباس نخیِ تنش، میتوانستند ضربات پی در پی قلبش را احساس کنند.به چراغ شمعدانی مقابلش خیره شد و زیر لب زمزمه کرد: -چه بلایی داره سرم میاد؟ دلش مثل سیر و سرکه میجوشید و ابداً کنترلی به...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 19
یاسمین قدمی به جلو برداشت. پایین لباسش را میان انگشتانش گرفت و پارچه نخی را به آرامی مچاله کرد. آب دهانش را به زور قورت داد و زبان باز کرد: -اینجا کجاست؟ من اینجا چیکار میکنم؟ چرا منو نگه داشتید؟ چرا کسی به ملاقاتم نمیاد؟ باید جواب سوالامو بدی، چون کمکم دارم دیوونه میشم. لیلا نفسش را به...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان تراشه مرگ - پارت 20
ملاقات با بیمارِ اتاقِ شماره سه. یاسمین کمرش را به پشت در اتاق چسبانده بود. قفسه سینهاش تند تند بالا و پایین میشد و قطرات سرد عرق از محل رویش موهایش به پایین سرازیر میشدند. کف هر دو دستش را محکم به در چسبانده بود تا مانع ورود آن انسان عجیبالخلقه شود. آنچه دیده بود را نمیتوانست باور کن...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
