پارت بیست و ششم :

یاسمین با ترس و لرز، پلک‌هایش را بالا داد.
کسی را نمی‌دید؛ اما می‌توانست هرم نفس‌های مرد را احساس کند.
چراکه صورتش به یکباره گرم شده‌بود.
ضربانِ قلبش، به اوج خود رسیده‌بود و نفسش با هزاران مشقت و جان کندن، بالا می آمد تا حداقل از بی‌اکسیژنی تلف نشود.
البته از کجا معلوم؟؟ شاید از شدت ترس سکته می‌کرد و همان‌جا پس می افتاد.

ارلن را با زور و چنگ، میان انگشتان سرد و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

شخصیت یاسمین آریانفر در رمان عاشقانه تراشه مرگ از نیلوفر سامانی یاسمین
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان امید
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان آنا و آناهیتا
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان لیلا دلنواز
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان یامور
رمان تراشه مرگ شخصیت دانیال دانیال
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • لاله

    0

    عالی بود ممنون از شما

    ۶ روز پیش
  • Moon

    0

    عالی بود خسته نباشید.

    ۱ هفته پیش
  • آرزو

    0

    یا خدا اینا چین اگه من بودم سکته رو میزدم

    ۱ هفته پیش
  • Farzane

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • هانیه

    1

    نیلوفر فکر کنم شما علاقه زیادی به رنگ میشی دارید چون شخصیت برسام و بردیا در رمان آخرین گلوله هم رنگه چشمای این شخصیت مجهول هستش سلیقه ات عالیه نیلوفر جون💫❤️

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه اینجا پسرمون چشم مشکیه😍🖤

    ۶ ماه پیش
  • باران

    0

    فکر کنم یاسمن با همین مرده داستان های زیادی پیش رو دارن

    ۶ ماه پیش
  • باران

    0

    با سکه تونستم بخونم خیلی عالی داره پیش میره

    ۶ ماه پیش
  • معصومه

    0

    آقا من کلی سوال برام پیش اومده این کیه؟ چرا اونجا بود ؟اصلا چطور یاسمین رو می شناخت؟ واینکه این همون شخصیت اصلی مرد داستانه؟ بی صبرانه منتظر ادامه اشم

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله شخصیت اصلی مرده عزیزم❤️

    ۸ ماه پیش
  • Azadeh.D

    0

    هر جا هم میره فضولی فوری دهنش سرویس میشه درخواست کمک میکنه خب آروم بگیر دختر 😂 ولی اگه با این گشت و گذارها قراره مرد داستان وارد بشه که بگرد... من عجله دارم🤣

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عالی بود😂😂😂

    ۱۱ ماه پیش
  • Asal

    0

    لعنت بهت مرد بخاطر یه حوله هم مارو هم این دخترو زهره ترک کردی

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂😂😂😂

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    هم ما رو هم یاسی رو زهر ترک کرد اونم بخاطر گرفتن حوله وایییی عالی بوددد💚

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خجالت هم نکشید😒😒

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    فک کنم همه از اون حساب میبرن بخاطر همین آنا گفت گیر اسمشو نبر نیفته

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله قطعا ازش حساب میبرن

    ۱۱ ماه پیش
  • علیرضا۲۷

    0

    برگام ریخت، اگه بگم ضربان قلب منم بالا رفته دروغ نگفتم😬😬

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁😎😁😎

    ۱۲ ماه پیش
  • Niki

    0

    خیلییییی خفنه😶👏

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت😍😍

    ۱ سال پیش
  • تارا آرام

    0

    ولی آدم کمی نیستا، میشناخت یاسمنو، ولی چجوریییی؟ چراااا؟ کی هست؟؟؟؟ چرا تو آب بود؟ یعنی درمانشه؟ تفریحشه؟؟؟ یاسی رو هم که ول کرد، حالا یاسی میمونه و نگهبانا😢😰

    ۱ سال پیش
کپی شد!