پارت یک :

به‌نام‌خالق‌عشق
علم مثل شمشیر دولبه‌ای می‌ماند که تو را از یک سو وارد دنیایِ بی‌‌کرانِ دانش و موهبت می‌کند و از یک سو شاهرگت را هدف می‌گیرد تا خونت را آغشته به تباهی و طمعِ قدرت کند.
در این بین، تنها یک لغزش کافی‌ست تا از دنیای بی‌کران رانده شوی و تیزی شمشیر را بر گلویت حس کنی.
توجه: وقایع و اتفاقات این رمان
زاده ذهن نویسنده است و ممکن است از لحاظ علمی، هیچ‌گونه اثباتی نداشته‌باشد‌.
علاوه برآن، هرگونه شباهت با رخداد‌ها،مکان‌ها، شخصیت‌ها و... کاملاً تصادفی است.
فصل اول
《حافظه از دست رفته》
روبه‌روی آینه قدی که در گوشه‌ای از اتاقش،نزدیک به درِ چوبی قرار داده شده‌بود، نشسته بود.با ناخن‌هایِ کوتاه و لاک خورده‌اش سرگرم ترکاندن جوش‌های صورتش بود.ناخن‌هایِ دو انگشتِ اشاره‌اش را در پوستِ صورتش فرو کرد تا از شر آن جوش مزاحمی که بر گونه‌اش کاشته‌شده بود،خلاص شود.فشار دستانش را زیاد کرد و برای ثانیه‌ای پلک‌هایش را بهم فشرد.احساس می‌کرد هر لحظه ممکن است پوست گندمیش به قرمزی بنشیند.پس از تخلیه کردن جوش،دستمالی روی آن کشید تا تمیزش کند.
چشمان قهوه‌ای رنگش را تیز کرد تا به سراغ قربانی بعدی‌اش برود.جوشِ سرسیاهی را در کنار بینی‌اش شکار کرد.خواست از شرش خلاص شود که ناگهان از داخل آینه چشمانش به ساعت دیواری افتاد.مانند فنر از جایش پرید و زیر لب گفت:
-وای دیرم شد!
زیپِ کیفِ آرایشش را باز کرد و کرم ضد آفتاب را سرسری روی پوستش مالید.رژ صورتی را روی لب‌هایش کشید و اندکی از آن را ناخواسته خورد.از آنجایی که نه وقتش را داشت و نه حوصله‌اش را، برای آرایش چشمانش تنها به یک ریمیل اکتفا کرد. درِ اتاقش را تا نیمه بست و از چوب‌لباسی آویزان به در، مانتو مشکی را برداشت و پوشید.همان‌طور که دکمه‌هایش را می‌بست،به ساعت نیم نگاهی انداخت و مجدد زیر لب گفت:
-دیرم شد! خیلیم دیرم شد! لعنت به هرچی جوشه!
مقنعه را از روی تاجِ تخت برداشت و روی سرش کشید.به محض آنکه روبه‌روی آینه قرار گرفت، آهسته ضربه‌ای به پیشانیش زد و گلایه‌مند گفت:
-برعکس پوشیدمش!
فوراً مقنعه را در آورد و مجدد روی موهایِ قهوه‌ای و حالت‌‌دارش کشید.دسته‌ای از موهایش را که در اثر فوت پدر و مادرش به یکباره سفید شده بودند را زیر مقنعه پنهان کرد تا با دیدنشان آن حادثه تلخ برایش تداعی نشود!
هر زمان که باعجله برای دانشگاه آماده می‌شد، در دلش خودش را سرزنش می‌کرد که چرا حاضر نیست نیم ساعت زودتر از خوابِ نازش بلند شود تا این‌گونه به هول و ولا نیفتد؛ اما چه می‌شود کرد؟ مگر می‌شود از خواب دست کشید؟ آن هم وقتی‌که تنها راهِ فرارِ از یک‌سری حقایق ناخوشایند باشد!
یاسمین شیشه عطر را از پاتختی برداشت و بی‌محابا روی خودش خالی کرد.آن‌قدر زیاده‌روی کرده‌بود که رایحه شیرین و خنک عطر تا هفت‌خانه آن‌ور تر هم رفت!
کوله کوچکش را روی شانه‌هایش انداخت و سراسیمه از اتاق خارج شد.پله‌ها را یکی و درمیان پائین می‌رفت که ناگهان متوجه شد زبری فرشِ قرمز و گلدارِ قدیمی شد که روی پله‌ها انداخته‌ شده‌‌بود.به پاهایِ برهنه‌اش نگاهی انداخت و فهمید، جوراب نپوشیده است.چشمانش را از حرص بهم فشرد و مسیرش را سمت اتاقش تغییر داد.خود را روی قالیچه‌ای که بر زمین پهن شده‌بود انداخت و دستش را زیر تختِ چوبی برد تا جورابی پیدا کند.سرانجام از میان جوراب‌های لنگه به لنگه‌اش یک جفت پیدا کرد و تا قوزک پایش کشید.از اتاق بیرون آمد و پله‌ها را با شتاب بیشتری پائین آمد.درب آبی را که در سمتِ چپ راه پله قرار داشت، به عقب هل داد و از سالن خانه سر در آورد.سفره صبحانه وسط سالن پهن شده بود.از بوی نانی که در فضا پیچیده بود،مشخص بود که پدربزرگش بربری تازه گرفته است.پنیر و خیار وسطِ سفره که خوب بلد بودند به او چشمک بزنند.
عجیب با چای شیرین و بربری می‌چسبیدند! منتها وقتش را نداشت!
مثل همیشه صدای رادیو قدیمی پدربزرگش در محیط طنین انداخته‌بود.
این‌بار داشت به یک موسیقی سنتی گوش می‌‌سپرد.سری چرخاند و آن مرد پیر و سالخورده را در آشپزخانه دید.مردی که پس از فوت والدینش، تمامِ هستی او شده‌بود! با چند گام به نسبت بلند، طول سالن را طی کرد.
از دو پله مقابلش رپائین رفت و وارد آشپزخانه شود.
ماگ بنفشش را از روی کابینت فلزی برداشت و پر انرژی گفت:
-صبحت بخیر بابا محمد!
روز پر دردسری را آغاز کرده بود؛ اما دست خودش نبود که با دیدن آن مرد، همه‌چیز را برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد و خنده‌ای به لب می‌آورد.محمد شیر سماور را بست تا چای از استکانش سر ریز نشود! به آرامی سوی نوه‌اش چرخید؛ منتها به‌خاطر لرزش دستش،اندکی از چای داخل نلعبکی ریخت.خنده‌ای به لب‌های خشک و ترک خورده‌اش آورد.
-صبحت‌ بخیر بابا جان! بشین برات چایی بریزم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • باران

    1

    رمان هاتون واقعا عالیه قدرت تخیلتون خیلی بالا هس بیننده رو مجبور میکنین تا کل رمان رو دنبال کنه قلمتون پایدار

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم.باعث خوشحالیمه❤️

    ۷ روز پیش
  • باران

    1

    واقعا همینجور هس هیچی مثل خواب صبحگاهی نمیشه نمیشه ازش دل کند منم همینجور تا لحظه آخر دوست ندارم بلند بشم

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    موافقم😂❤️

    ۷ روز پیش
  • باران

    1

    وقتی گرفتار جوش صورت بشی همین جور دوست داری صورتت کامل تخلیه جوش کنی

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا😂😂

    ۷ روز پیش
  • باران

    1

    از شروعش که خیلی خوشم اومد معلومه رومان خوبیه

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم❤️❤️

    ۷ روز پیش
  • هانیه

    1

    عالی بود نیلوفر جون💫 خسته نباشی❤️

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    جمع ما خوش اومدی عزیزم❤️

    ۷ روز پیش
  • باران

    0

    موفق باشی قلمت ماندگار😍😍😍😍 همیشه تو اوج بدرخشی

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی باران‌جان💋❤️

    ۷ روز پیش
  • باران

    0

    عالی مثل همیشه گل کاشتی

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم❤️ به جمع ما خوش اومدید❤️

    ۷ روز پیش
  • دنیا

    0

    یاسی چقدر خوشگله خیلی نازهه

    ۴ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    یاسی دختر نازه منه

    ۴ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوش اومدی دنیا جان

    ۴ هفته پیش
  • ااااا

    1

    سلام نویسنده عزیز میخواستم بپرسم بقیه پارت ها کلا نارجی میمونن تا اخر یا کلا پولی میشن (قرمز) بعد اتمام رمان چون من میخواستم باسکه روزانه بخونم رمانتونو و پارت های قرمزو نمیشه باسکه روزانه خوند راستی یکی از طرفداراتونم رماناتون عالیهههه ممنون

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام ممنون دوست عزیز❤️ به جمع ما خوش اومدی❤️ رمان تا انتها به دو صورت سکه‌ای و وی‌ای‌پی ارائه میشه. یعنی هم می‌تونید با سکه بخونید و هم می‌تونید حق اشتراک دریافت کنید. بعد از پایان هم هر دو حالت حفظ میشه.

    ۱ ماه پیش
  • Sajede_17

    0

    آره واقعا یاسمن خیلی مهربونه، 🥰

    ۱ ماه پیش
  • مهدیس باور

    0

    نظری ندارم فقط به شدت عاشق رمانم وقتی رمان میخونم احساس میکنم تو ی دنیا دیگه ام ی دنیای قشنگه به دور از استرس و نگرانی مثله وقتی که وقتی پنج سالم بود و کارتونو مورد علاقمو تماشا میکردم همونقدر ارامش

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به جمع ما خوش اومدی عزیزم❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • مهدیس بلوچ

    0

    عالی بود خوشم اومد در خیلی از رمان های که خونده بودم تنقد باجزئتات نقص های شخصیت اصلی را بیان نمیکرد یا واضع تر بخوام بگم سعی بر این میشد که شخصیت اول داستان را بی نقص جلو بدن در صورتی که جوش زدن ی چیزه طعبیه و همه جوش میزنن این این رو در متن رمان دیدم هم جا خوردم هم خوشم اومد

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدل❤️ باعث خوشحالیمه که از خوندنش لذت بردید❤️

    ۱ ماه پیش
  • مهدیس بلوچ

    0

    عالی بود واقعا خوشم اومد

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم💋

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه جانی

    0

    عالی بود واقعا بی نظیر بود

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خداروشکر❤️

    ۱ ماه پیش
  • rey☆♡

    1

    همین الان آخرین پارت از رمان بازگشت گلوله رو تموم کردم و اومدم سراغ تراشه ی مرگ از پارت اولش که خیلی خوشم اومد و میدونم که به زیبایی رمانای قبلیته🎀✍️

    ۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزمم.ممنون از پیام قشنگت😍😍 به جمع ما خوش اومدی❤️💋

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.