پارت دوم :

یاسمین ماگش را زیر شیر سماور گرفت.درحالی که به بخار‌های خارج از آب جوش نگاه می‌کرد،جواب داد:
-نمیرسم! دیرم شده!
محمد، عینک ته‌استکانی‌ را روی بینی استخوانی‌اش تنظیم کرد.چشمانش را ریز کرد و چینی به چروک‌های گوشه چشمش داد و به ساعت نگاه کرد.از هفت چند دقیقه‌ای گذشته بود! تاسف‌بار سری تکان داد و روبه یاسمین کرد:
-باباجان اینجوری که نمیشه! گشنه و تشنه مگه درس میفهمن؟
یاسمین از پاکتی که کنار ظرفِ چای بود، بسته نسکافه را برداشت و محتویاتش را داخل ماگ خالی کرد.در ماگش را بست و بوسه‌ای بر گونه پدربزرگش کاشت.
-قربونت برم! یه لقمه میگیرم و تو راه می‌خورم.نگران نباش!
از گوشه‌ی چشم نگاهی به سفره انداخت.مگر می‌توانست از بربری تازه و پنیر و خیار و چای شیرین بگذرد؟ با چند قدم بلند خود را به سالن رساند و کنار سفره، روی زانوهایش نشست.تکه‌ای از نان بربری را برداشت و لایش پنیر و خیار گذاشت.محمد خواست بگوید:《دختر جان کمی هم گوجه بردار!》 که ناگهان یادش آمد، نوه‌اش اصلاً گوجه دوست ندارد!
یاسمین از جایش برخاست و کوله را روی دوش‌ خود انداخت.سمت پدربزرگش چرخید و دستش را به نشانه خداحافظی در هوا تکان داد.
-من رفتم!
-مراقب خودت باش بابا جان!
یاسمین درب توری را کنار زد و وارد حیاط شد.گازی به لقمه‌اش زد و به دنبال کفش‌هایش گشت‌.از طبقه دوم جاکفشی، کتونی آل استار مشکی‌اش را برداشت و روی پله‌ها نشست.ساندویچ را با دندان‌هایش نگه‌داشت تا بند کتونی‌اش را ببندد. دو هفته از مهر گذشته بود و با این وجود، هوا همچنان گرم بود! انگار تابستان قصد نداشت دست از سر تهران بردارد! سراسیمه از جایش برخاست و پله‌هایِ باقی‌مانده را یکی در میان پائین رفت.
نیم نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و با دهان پر گفت:
-لعنتی! چطور انقدر سریع می‌گذره؟
دستش را در جیبش فرو برد تا سوییچ ماشین‌ش را پیدا کند.احساس می‌کرد سیاه چاله کوچکی در جیبش وجود دارد.چراکه هرچه‌قدر می‌گشت، سوییچ را پیدا نمی‌کرد.
همان موقع، محمد پا به حیاطِ کوچک و دنج خانه گذاشت و گفت:
-گفته بودی ماشینت خراب شده! سعید،مکانیکی محل،دیشب اومد و بردش!
یاسمین سرش را بالا گرفت و حیاط خانه را از نظر گذراند.ماشینش نه کنار حوض آبی بود و نه زیر درخت انار پارک شده بود! چطور فراموش کرده‌بود؟ صبحانه‌اش را با مشقت قورت داد.به خود جرئت نداد تا چشمانش را بچرخاند و ساعت را چک کند.مابقی لقمه را در دهانش جا داد و با تمامِ سرعتش سوی در دوید و از خانه بیرون زد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

شخصیت یاسمین آریانفر در رمان عاشقانه تراشه مرگ از نیلوفر سامانی یاسمین
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • رارا

    0

    کانال معلوم نیست که

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    کانال تلگرام‌و‌بله@Niloofar_samani

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    0

    وای هوس نون بربری داغ با پنیر و خیار کردم🥲🍓🫀 منم مثل یاسمین از گوجه متنفرم🤗🤣

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    منم گوجه دوس ندارممم❤️😂

    ۵ ماه پیش
  • حدیث

    0

    خوش حالم که هم سلیقه ایم😎😍

    ۵ ماه پیش
  • دینا

    0

    چجوری میتونید یکی از بهترین نعمت های خدا رو دوست نداشته باشید:) ادم مگه بدون گوجه میتونه زندگی کنه؟ من روزی دو سه تا گوجه رو با نمک نخورم زندگیم زندگی نمیشه

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ای خدا عزیزم🥺😍 نوش جان

    ۲ ماه پیش
  • Mona

    0

    اون از کباب آخرین گلوله اینم از نون بربری و پنیر و خیار.. اضافه وزن من تقصیر نیلوئه دوستان.

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    تازه جلوتر یه چیز خوشمزه تر داریم🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • دنیز

    0

    نیلوفر جان کل رمان از زبان دانای کل؟

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام بله عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • مهلا

    0

    خوب بود تا اینجا فقط من اگر بودم بجای کاشت از گذاشت استفاده میکردم

    ۵ ماه پیش
  • عالیه تااینجا

    0

    عالیه تااینجا

    ۵ ماه پیش
  • باران

    0

    تا اینجا که خوب داستان یعنی بعد از خونه رفت بیرون چه اتفاقایی در پیش داره برم پارت بعد نظرم رو میگم

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • باران

    1

    چه ضد حالی عجله داشته باشی ببینی ماشینت خرابه دردسترس نیست

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • باران

    1

    به نون بربری واقعا که نمیشه ازش گذشت از اینجا هم داره به من سفرشون چشمک میزنه نویسنده فکر دل ماهم بکن

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزم😅🥰

    ۵ ماه پیش
  • باران

    1

    چه پدربزرگ مهربونی البته همه پدر پدربزرگ ها مهربونن

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    موافقم🥰

    ۵ ماه پیش
  • باران

    1

    معلومه یاسمن خیلی داستان فراز نشیبی در پیش داره

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    1

    وضعیت هر روز صبح من 🖐️😅

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂❤️

    ۵ ماه پیش
  • *......*

    0

    بوی خوب خونه شون تا اینجا رسید😍🥲

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزمممم.یادمه تو آخرین گلوله همراهم بودی😍😍 خوش برگشتییی❤️

    ۶ ماه پیش
  • *......*

    0

    منو یادت مونده؟🥹 مرسی قشنگم... رمان فوق العاده و قلم قشنگت همیشه یادم میمونه... فقط شرایطم یه جوری شد که کلا یه مدت رمان خواندن رو کنار گذاشتم و کلا دنیای رمان رو نداشتم🥺 اما تو تنها رمان آنلاین بودی که جدی دنبالت میکردم🥲 دلم برای قلمت تنگ شده بود.🫂🤍

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله عزیزم...من مخاطبام یادم میمونه❤️✨️❤️ اتفاقا منتظر بودم تو جلد دو هم همراهمون باشی ❤️ ولی قسمت نبوده انگار❤️

    ۶ ماه پیش
  • *......*

    0

    عزیزمی شما🥲🫂 امسال خیلی سال شلوغیه برام...! واقعا گم شدم واقعا تو این همه شلوغی😅ولی یکی از برنامه های تابستونم خوندن رمان های شماست🥲🤭 هم آخرین گلوله هم بازگشت گلوله هم تراشه مرگ... لطفا برام دعا کن امسال موفق بشم...

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    انشاء‌الله که همیشه موفق و سلامت باشی❤️

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • دنیا

    0

    من همیشه صبح باهمین عجله به زمان ومکان فوش میدم

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • Sajede_17

    0

    رمان زیبایی بود خوشحال میشم رمانای بیشتری برامون بنویسید باتشکر🙏😊🌹

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم❤️✨️

    ۶ ماه پیش
کپی شد!