پارت بیست :

ملاقات با بیمارِ اتاقِ شماره سه.

یاسمین کمرش را به پشت در اتاق چسبانده بود. قفسه سینه‌اش تند تند بالا و پایین می‌شد و قطرات سرد عرق از محل رویش موهایش به پایین سرازیر می‌شدند. کف هر دو دستش را محکم به در چسبانده بود تا مانع ورود آن انسان عجیب‌الخلقه شود.

آنچه دیده بود را نمی‌توانست باور کند؛ یک مرد با پوست آبی؟ واقعی بود یا توهم و خیال؟ شاید هم به سرش زده بود و داشت رفته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

شخصیت یاسمین آریانفر در رمان عاشقانه تراشه مرگ از نیلوفر سامانی یاسمین
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان امید
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان آنا و آناهیتا
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان لیلا دلنواز
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان یامور
رمان تراشه مرگ شخصیت دانیال دانیال
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Moon

    0

    خوبه باز شجاعه حداقل یاسمین

    ۷ روز پیش
  • آرزو

    0

    به به چه پسری چه خوشتیپ هم هست ولی فقط پوستش آبیه نیلوفر جون واقعا آفرین اطلاعات عالیه

    ۷ روز پیش
  • A.m

    0

    از جایی که خیلی کنجکاو و شیطونم نه فرار نمی کردم🩵😛

    ۲ ماه پیش
  • دینا

    0

    من عاشق چیزای عجیبم پس نه فرار نمیکردم

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزم😍😁

    ۳ ماه پیش
  • mona

    0

    من جای یاسی بودم درجا غش کرده بودم من سوسک میبینم جیغ میزنم چه برسه به یه انسان آبی

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    واقعا هم ترسناک بود😂

    ۵ ماه پیش
  • منیر

    0

    اگه جای یاسمین بودم بدتر از فرار میرفتم جلو ببینم این چیه 😐😂

    ۵ ماه پیش
  • طرف

    0

    نه سکته میکردم و به سرم زدن محتاج میشدم یا شروع میکردم به فوش دادن به عالم و آدم

    ۵ ماه پیش
  • Eli

    0

    چرا عکس شخصیت الهه نیست.من اسمشو دیدم هم اسم منه ذوق کردم ببینم چه شکلیه😂😭💔

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    1

    جدی چرا امید میخواد به یاسمین کمک کنه؟ عالی بود نیلوجون ❤️💫

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چون شکموعه😂 شایدم میدونه راه فراری نیست

    ۶ ماه پیش
  • باران

    0

    آره دیگه فرار میکردیم چون غیر با وره یه نفر آبی باشه

    ۶ ماه پیش
  • باران

    0

    کهکشان بابا قوری😁😁واقعا چطور شد این حرف به ذهنت رسید نیلوفر جون

    ۶ ماه پیش
  • ایوانا

    0

    😄من جاش بودم سکته میکردم

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دور از جون❤️

    ۷ ماه پیش
  • Azadeh.D

    0

    الهی بمیرم... زندگی باهاش راه نیومده مهندس تجهیزات پزشکی شده 😔واقعا چقدر سخت💔

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دور از جون❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • Azadeh.D

    0

    سهمیه نون عالی بود🤣شاید این درخواست برای یه آدم عادی عجیب باشه ولی قطعا واسه یه شکمو قابل درکه😂😂

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله کاملا موافقممم👌🏻

    ۱۱ ماه پیش
  • Asal

    0

    از ساکن کهکشان باباقوری خیلی زیاد خوشم اومد اصلا نگم

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    همه اول از امید خوششون میاد ولی با اومدن شاهین داستان عوض میشه😂

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!