پارت صد و بیست و سوم :

«مهرو»
مات و مبهوت، همانند چوبی خشکیده و بی‌حرکت میان دستانِ مردانه‌ی داوین محبوس مانده بودم.
جزبه‌جز بدنم، از حرارت بالای درونم درحال سوختن بود و من، نمی‌دانستم میان این آغوش بمانم یا نمانم!
بوسه‌های ریز و درشتی روی صورتم می‌کاشت و من در وسعتِ بی‌کران بوسه‌های او، معلق مانده بودم.
- مهرو دلم قبل از تو، بی‌خونه بود...
پیشانی و نوک بینی‌ام را بوسید و دستانش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Ts

    0

    لذت بخش،بود

    ۳ ماه پیش
  • M,g

    1

    عالی بود منتظر هرچه زودتر قسمت بعد نوشته بشه

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    1

    این پارت عالی وخاص داوین خان بودحال وهواش مث آب وهوای بهاره یه موقع آفتاب آفتاب یه موقع بارونی وسرد...معلومه که به این راحتیاقرارنیست تموم بشه قلب شکسته واشک وچسب زخم و😨🥺😍🥰

    ۱ سال پیش
  • M.g

    0

    عالی بود👏💜

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    1

    عالی خداقوت بی صبرانه منتظر ادامه هستیم

    ۱ سال پیش
  • پری

    1

    عالی بود نازنین جان بی صبرانه منتظر کار جدیدتون هستم.

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    تو همان امید رسیدن بهاری🤩🤩چقدر زیبا

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    من که بی صبرانه منتظر رمان جدید هستم 💜🌟💜🌟 بچم چه با احساسه چقدر از شرایط پیش اومده سواستفاده می کنه 😁😁 بچه پرویی واسه خودش

    ۱ سال پیش
  • راز

    2

    این عکسا چقد بهشون میاد داوین سو استفاده گر ببین چکار میکنه از هر فرصتی استفاده میکنه برا بوسو بعل.امیدوارم پاشا و باباش دست ب یکی نکنن برا از بین بردن عشق بین مهرو و داوین

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    2

    چقدر زیبا هم شعر هم پارت🥲🥲🥲 خانم هاشمی نسب عزیز من همه رمانهاتونو دنبال میکنم و قطعا رمان جدیدتونم غوغا به پا خواهد کرد

    ۱ سال پیش
کپی شد!