پارت صد و سی و پنجم :

همانند دانه برفی بودم که تا روی آسفالت زمخت این زمین می‌نشست، آب میشد. انگار از همان ابتدا، نباریده بود.
- باورم نمیشه یه آدم بی‌عقل عاشقِ خواهر کم‌عقل من شده باشه.
با فِر بیرون آمده از کِش مویم، بازی کرده و خنده‌خنده، جواب لطفِ بی‌کرانش را دادم.
- به‌فکر خودت باش مهراد، یکم دیگه میشی پیرپسر دیگه هیچ‌کس بهت نگاهم نمیکنه... همین‌جوریشم وقتی من نگات میکنم انگار اسید، می‌ری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پروانه

    1

    رمان خیلی جذابیه

    ۱ سال پیش
  • Zoha

    1

    الهی بگردم برای مهرو چیا که نکشیده

    ۱ سال پیش
  • پری

    1

    عالی بود . مهرو اگه حمایت پدرش را داشته باشه همه چی عالی میشه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    کاش باباش از *** شیطون بیاد پایین🥲 ممنون نازنین جان 🌟💜🌟💜

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    مرسی بانو😍

    ۱ سال پیش
  • لیلی

    3

    رمانت خیلی قشنگه ولی پارتاش خیلی کوتاهن واقعا نخونده تموم میشن تواین روزا به پارتای بلندت نیازداریم بانوی عزیز💕💕💕

    ۱ سال پیش
کپی شد!