لیست کلیه پارتهای رمان تحوت : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 70
-
رمان تحوت - پارت 41
حرفم توی دهانم ماسید. کمی مکث کردم و توی فکر فرو رفتم زمزمه کردم: - دستکشهاش! باید به بفهمم که زیر اون دستکشها چی قایم کرده که شب و روز پوشیده... و اون گردنبندش. با یادآوری چیزی به طرف گوشیام که روی زمین افتاده بود هجوم بردم. خم شدم و آن را برداشتم. در گالری آخرین عکسی که گرفته بودم را پیدا ک...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 42
وقتی که چند وقت پیش در بالکن ایستاده بودم و آسمان را تماشا میکردم که دستی روی شانهام نشست بهت زده به عقب برگشتم: - دلم برات تنگ شده بود ساحل جونم. مرا در آغوش گرفت. ناباورانه پلک زده و اشک در چشمهایم حلقه زد. نمیخواستم گریه کنم. میدانستم دوست ندارد سرخی صورتم را ببیند. بالا را نگاه کردم تا ...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 43
- حالت خوبه؟ - خوبم خوبم، نگران نباش. ای کاش همیشه همینجا میماند و دیگر به دیدار آن زن نمیرفت اما نه. این خواسته ی خودخواهانهای بود. نمیشد که به خاطر کینه ی من دیگران هم از او دوری کنند. هیچوقت نتوانستم آن زن را درک کنم. شامش را نصفه و نیمه رها کرد و گفت: - خیلی خستمه دلم میخواد بخوابم. دست...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 44
- خودم هستم بانو. زیاد به ظاهرش توجه نکردم به او خوش آمد گفتم و مشغول تدریس شدم کارهای عملی هنرجوها را بررسی کردم و برای هر کدام به طور جامع توضیحاتی در مورد نوع چوب و ابرازهای کندهکاری دادم اما نگاه رائد را کماکان روی خودم حس میکردم. بر شیطان لعنت فرستادم و وقتی صبرم لبریز شد در فرصتی مناسب د...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 45
این را گفتم و بدون توجه به او سوار ماشین شدم که ناگهان با شنیدن سروصداهای وحشتناک موجودی که احتمال میدادم در ناحیه ی پشت ماشینم روی صندلی جا خوش کرده بود جیغ کشیدم. همزمان رائد سوار ماشین شد و گفت: - آروم باش این فقط یه حیوونه. به طرف صندلی عقب ماشین برگشتم و به قفس بزرگی که در آن میمون زرد رنگ...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 46
- خوبم عزیزم تو چطوری؟ خاله راویه و آقا شاکر خوبن؟ شنیدم مهمون براتون اومده... لبخندی زد و بوسهای روی گونهام کاشت: - همه خوبن خداروشکر. آره مهمون ناخونده هم بد دردیه خونه ما هم شده هتل هر روز یکی میاد یکی میره. - حالا اینقدر غر نزن. مهمون حبیب خداست. با دیدن میمون که توی قفس بیقرار بود از جا ...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 47
- وای کیک پختی تو بینظیری خواهری. طلا با دیدن موزها بالا و پایین پرید که تلما موزی را به سمتش گرفت و طلا با ذوق آن را خورد. سینی را روی عسلی کنار تختش گذاشتم که گفت: - خیلی زحمت کشیدی. - مگه من چندتا تلما دارم. دستی روی سرش کشیدم و با مهربانی در چشمهای زیبایش غرق شدم: - من رو ببخش شبت رو خراب ک...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 48
یاد حرفهای تلما افتادم واقعا وقتش بود به خودم فرصت بدهم و طعم خوش عشق را برای اولین بار بچشم. با تردید جواب دادم: - خب راستش نمیدونم چی بگم. - فقط قبول کن. قول میدم از این که با منی پشیمون نشی. چند هفته از رابطه ی من و رائد میگذشت. شبها تا صبح با هم چت میکردیم، تلفنی حرف میزدیم و در همه چی...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 49
- خب پس منتظر چی هستی بدو مدارک و هر چی اطلاعات در مورد اون کتیبه داری برام بیار. شگفت زده جواب داد: - جدی میگی ساحل؟ - مگه من باهات شوخی دارم؟ هیجانزده از جا بلند شد: - تو حرف نداری خانومی. من هم از خوشحالی اش ذوقزده شدم. میگویند عشق آدمی را کر و کور میکند و من ندانسته کورم! وقتی عاشق هستی ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 50
- رائد... حالم... خوب... نی... گوشی از دستم افتاد. با تمام قدرتی که داشتم به طرف سرویس هجوم بردم. محتویات معدهام را همانجا خالی کردم و روی سرامیک ولو شدم چشمهایم ناخودآگاه بسته شدند. با نوازش دستی روی گونهام چشمهایم را باز کردم. تار میدیدم. صدای نامفهوم مردانه ی شخصی کم کم واضح شد: - ساره م...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 51
- حالا خوب شد دختره ی خنگ. صدای ساره من را به خودم آورد: - خنگ بودی. خنگتر شدی. به ساره چشم غره رفتم که گفت: - چیه خو؟ حالا چی بهت گفت که اینطور آلاخون شدی؟ شانههایم را با بیتفاوتی بالا دادم: - هیچی گفت داره میاد اینجا! انگار که برق به ساره وصل کرده باشد. چنان جیغی زد که حتم دارم اگر جلوی گوش...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 52
- کاش همیشه این مدلی مریض میشدی! شیک! از تعریف وتمجیدهای رائد خوشحال شدم. دلم میخواست پرواز کنم. ساره از پشت سر رائد با خنده وارد شد و سلام بلندی داد. سینی طلایی رنگی که در آن سه فنجان قهوه به چشم میخورد را روی میز گذاشت و به طرف رائد برگشت که با دیدنش ناگهان شوکزده گفت: - تو؟! لبخند رائد وس...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 53
- عشقم! لبخندی زدم و به او نزدیک شدم. به ساکی که در دستم بود اشاره کردم که منظورم را فهمید چشمهای آتشینش برق زدند: - پیداش کردی؟ لبخندی به وسعت صورتم زدم: - اهوم. گفتم که انجامش میدم. از شدت ذوق داد زد: - وای باورم نمی شه! تو بینظیری زن! بلند خندید و با دوستش صورتم را قاب گرفت: - خیلی دیونت...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 54
- نه! نه! با بیرحمی به عقب هلم داد... صدای جیغم در فضا منعکس شد. - نه! در آب سرد کارون فرو رفتم. نفسم را حبس کردم و چشمهایم را زیر آب باز. سرم را بالا گرفتم. زیر آب دست و پا میزدم... حجم عظیم جرم آب مانعم میشد. تنها نور ماه بود که نور افشانی میکرد. دیگر تحمل حبس نفسم را نداشتم. چه ساده تسلی...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 55
- خیلی کثیفی! خندید: - یه چیزی بگو که ندونم. با حرص پایم را روی زمین کوبیدم: - لعنت بهت رائد که کل زندگیم رو به هم ریختی. من چطور میتونم بهت اعتماد کنم و شرطتت رو عملی کنم ها؟ آن دارو را در جیبش پنهان کرد و انگشت اشارهاش را به طرفم گرفت ومحکم گفت: - تو شرط من رو اجرا میکنی! - از کجا معلوم؟ موذ...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 56
با رفتن منشی طارق وارد شد. نگاهم روی کت و شلوار مشکی رسمی او چرخید. چقدر این لباس برازندهی او بود. با دیدنم خندید: - این جا چه خبره مشتی؟ صدای داد و هوارت رو از آسانسور میشنیدم. سرم را از روی تاسف تکان دادم و دستم را به نشانهی بفرمایید برای او بالا آوردم: - خوش اومدی طارق. در حالی که روی مبل ...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 57
- بخشکی شانس! این دیگه چه مصیبت جدیدی بود! چرا باید مواظب دختری میشدم که مسبب نرسیدنم به اهدافم بود. پوفی کشیدم و موبایلم را از روی میز برداشته و از اتاقم بیرون زدم. احمدی با تلفن حرف میزد با دیدنم سریع از جا بلند شد که گفتم: - چی شد؟ به مهندس کریمی زنگ زدین؟ - بله آقای دلفی ولی ظاهرا تلفنشون...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 58
- خوش اومدین آقا حاتم. و سینی چای را به طرفم گرفت.. آب دهانم را به سختی قورت دادم و استکان را از سینی برداشتم. ساحل اصلا نگاهم نکرد ولی لرزش دستهایش و استکانهایی که در سینی تکان میخوردند او را لو داد! بعد از آن که ساحل به رائد چایی تعارف کرد سینی را روی میز گذاشت و کنار رائد روی مبل نشست. تمام...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 59
- نه بابا! طارق توی مرکز استخدام شد. به خاطر همین کت و شلوار تنش کرده، میدونید که عمو شاکر چقدر سر نظم و ترتیب پرسنل حساسن. - جدی به به مبارکه باید شیرینی بدی طارق جان. اخم غلیظی روی صورت طارق نشست. زیر لب معذرت خواست و بعد به طرف عمارت رفت. رائد سرش را با تاسف تکان داد: - میبینی حاتم؟ مثلا آقا...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 60
- حاتم خبر بدی دارم. ظاهرا خاله نوران فوت کردن و باید فورا بریم شهرستان با شنیدن این خبر هوش از سرم پرید! تازه متوجه گریه و سر و صدایی که از طبقهی پایین میآمد شدم: - ای وای! چی میگی طارق؟! صبر کن لباس عوض کنم باهاتون میام. - نه! بابا گفت که بهت بگم ما داریم میریم حواست به مرکز باشه شاید دوهفت...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
