تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه و هشتم :
- خوش اومدین آقا حاتم.
و سینی چای را به طرفم گرفت.. آب دهانم را به سختی قورت دادم و استکان را از سینی برداشتم. ساحل اصلا نگاهم نکرد ولی لرزش دستهایش و استکانهایی که در سینی تکان میخوردند او را لو داد! بعد از آن که ساحل به رائد چایی تعارف کرد سینی را روی میز گذاشت و کنار رائد روی مبل نشست. تمام حرکاتش را زیر نظر گرفته بودم که با صدای رائد به خود آمدم:
- خب؟ گفتی با ساحلم کار داشتی؟
لطفا صبر کنید...
