پارت چهل و دوم :

وقتی که چند وقت پیش در بالکن ایستاده بودم و آسمان را تماشا می‌کردم که دستی روی شانه‌ام نشست بهت زده به عقب برگشتم:
- دلم برات تنگ شده بود ساحل جونم.
مرا در آغوش گرفت. ناباورانه پلک زده و اشک در چشم‌هایم حلقه زد. نمی‌خواستم گریه کنم. می‌دانستم دوست ندارد سرخی صورتم را ببیند. بالا را نگاه کردم تا مانع فوران دلتنگی‌هایم شوم. حریص‌تر از همیشه او را فشار دادم. دستی روی بلندی لخت موهای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️