تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه و سوم :
- عشقم!
لبخندی زدم و به او نزدیک شدم. به ساکی که در دستم بود اشاره کردم که منظورم را فهمید چشمهای آتشینش برق زدند:
- پیداش کردی؟
لبخندی به وسعت صورتم زدم:
- اهوم. گفتم که انجامش میدم.
از شدت ذوق داد زد:
- وای باورم نمی شه! تو بینظیری زن!
بلند خندید و با دوستش صورتم را قاب گرفت:
- خیلی دیونتم.
نزدیکتر شد:
- چیکار میکنی؟ این کار درست نیست.
- باشه بابا. اه چ
لطفا صبر کنید...