پارت پنجاه و سوم :

- عشقم!
لبخندی زدم و به او نزدیک شدم. به ساکی که در دستم بود اشاره کردم که منظورم را فهمید چشم‌های آتشینش برق زدند:
- پیداش کردی؟
لبخندی به وسعت صورتم زدم:
- اهوم. گفتم که انجامش می‌دم.
از شدت ذوق داد زد:
- وای باورم نمی شه! تو بی‌نظیری زن!
بلند خندید و با دوستش صورتم را قاب گرفت:
- خیلی دیونتم.
نزدیک‌تر شد:
- چیکار می‌کنی؟ این کار درست نیست.
- باشه بابا. اه چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!