تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت :
- حاتم خبر بدی دارم. ظاهرا خاله نوران فوت کردن و باید فورا بریم شهرستان
با شنیدن این خبر هوش از سرم پرید! تازه متوجه گریه و سر و صدایی که از طبقهی پایین میآمد شدم:
- ای وای! چی میگی طارق؟! صبر کن لباس عوض کنم باهاتون میام.
- نه! بابا گفت که بهت بگم ما داریم میریم حواست به مرکز باشه شاید دوهفته اونجا بمونیم لطفا مواظب خودت باش داداش.
بامهربانی و دلسوزی نگاهش کردم و دستم را روÛ
لطفا صبر کنید...
