تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه :
- رائد... حالم... خوب... نی...
گوشی از دستم افتاد. با تمام قدرتی که داشتم به طرف سرویس هجوم بردم. محتویات معدهام را همانجا خالی کردم و روی سرامیک ولو شدم چشمهایم ناخودآگاه بسته شدند.
با نوازش دستی روی گونهام چشمهایم را باز کردم. تار میدیدم. صدای نامفهوم مردانه ی شخصی کم کم واضح شد:
- ساره من که بهت گفتم نباید اون میمون رو تو خونه نگه میداشت. ببین حالا چی شد.
- کافیه. تو هم قر
لطفا صبر کنید...
