لیست کلیه پارتهای رمان تحوت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 70
-
رمان تحوت - پارت 1
ساعت نه و نیم شب بود و سرمای سوزناکی همهجا را فراگرفته بود. در تاریکی و مه غلیظی که محیط اطرافش را مات میکرد هیچ چیزی به درستی و وضوح دیده نمیشد. مثل هر شب عادت داشت منزل را ترک کند و برای هواخوری به مرکز شهر بیاید. دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود و میخواست هر چه زودتر ماموریتش را تمام کند...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 2
"حاتم" چند ساعتی از تمرین تکواندویم گذشته بود و سرگرم خواندن کتابی بودم که پدرم قبل از آمدنم به اهواز به من هدیه داده بود که ناگهان سایهی بلند طارق کنار در روی دیوار افتاد. طارق در نیمه باز را هل داد و با لبخند به صورتم نگاه کرد: - بیداری که پسرعمو! میتونم بیام تو؟ کتاب را بستم و روی پاتختی کنا...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 3
ساره که از حرکت ناگهانی من گیج شده بود، در حالی که دستش را بلند میکرد تا شالش را روی سرش مرتب کند خشک شد: - کجا؟ من تازه اومدم ها!... صبر کن ببینم حداقل صورتت چی شده؟... حاتم؟ اومدم بگم... بدون توجه به حرفهایش با سرعت از در بیرون رفتم و صدایش پشت در چوبی بزرگ سالن محو شد. با عجله پلههای ورودی...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 4
با دیدن سانتافه سیاه رنگی که وارد عمارت میشد به سرعت گردنبند را زیر یقه ی لباسم پنهان کردم و به سمت ماشین حرکت کردم. هنوز به ماشین نرسیده بودم که ناگهان نگاهم با نگاه مردی با دشداشه شیک عربی در حالی که لبخند پهنی به لب داشت، گره خورد. لبخند مهربانش دندان-های سفید و یکدستش را در سایه و روشن نور...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 5
- اینا ثانیههای عمرته پسرم. از اونا نهایت استفاده رو کن. من اما معنای حرفش را نفهمیدم. این اولین هدیه ای بود که در طول عمرم از کسی میگرفتم. خیلی برای من ارزش داشت چون از پدرم بود. با صدای عمو که دستش را جلوی صورتم تکان میداد به خودم آمدم. - کجا رفتی؟ پسرم؟ حاتم؟ با شرمندگی لبخندی زدم و گفتم: ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 6
بعد هم در حالی که کمرش را صاف میکرد، ادای شوهر خاله ام را در آورد: -خوبه که همه ی خانواده وقت شام دور هم باشن. راس ساعت هشت دیر هم نکنید. من که هنوز درگیر چشمهای درخشان حاتم بودم، با گیجی پرسیدم: - ها؟ چی گفتی؟ کی اومدی ساره؟ با حرص نیشگون محکمی از بازویم گرفت که آن را چسبیدم و جیغ زدم: - آی! خ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 7
هنوز خاله دهان باز نکرده بود که صدای مردانهی طارق که به عمد نازک شده بود، بلند شد: - اه. راست میگه دیگه مامان! اصلا چه معنی داره من رو نمیبینی؟ خدا ازت نگذره! یعنی من با این قد دراز اینقدر ریزم که نمیبینیم؟ مادر هم مادرهای قدیم. راست میگی خواهر! بیا بریم کارتن خواب شیم! لابد ما رو از توی جو...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 8
ساره در حالی که قرمز شده بود به پشت سرم اشاره کرد و غرید: - بمیری ساحل. پشت سرت رو نگاه کن. با تعجب به پشت سر چرخیدم که ببینم این ساره ی درد گرفته چی دیده است که دارد خودش را خفه میکند که چرخیدن همان و دیدن چشمهای قرمز و صورت درهم حاتم همان! از شدت ترس یهویی پریدم بغل ساره و در حالی که لبخند ا...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 9
- طیبه خانوم طیبه خانوم سینی رو بیارین. -بیاختیار دو سه قدم عقب پریدم و با چشمهای گرد شده گفتم: چته صدات رو انداختی روی سرت؟ نیشخندی زد. طیبه خانوم آرام آرام و سینی به دست از کنارم گذشت. سلامی کرد که با سر جوابش را دادم. سینی طلایی رنگ راکه در آن بشقابی پر از امگشت اشتها برانگیزی که با کشمش ت...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 10
دستش را از دورم برداشتم و با اخم گفتم: - ببینش تو رو خدا الانه که میخواد جیغ بزنه و اصلا حوصله ندارم ساحل اخم کرد و آستینهای پیراهن آبیاش را بالا داد و خواست دهان باز کند که توپیدم: - دهنت رو باز کردی، نکردی. میدونم چقدر کولی هستی نیازی نیست نشون بدی. اما وای به حالت اگه یه کلمه حرف بزنی. ه...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 11
یعنی باید جایی میرفتم؟ کجا؟ - لا أفهم. أیمکنک التحدث ببطء؟ نمیفهمم میشه شمرده شمرده بگین؟ از جا بلند شد: - أراکَ قریباً. به زودی میبینمت. دردی سراسر وجودم را گرفت. گردنبندم با نوری عجیب میدرخشید آنقدر که دیگر هیچ چیزی را نمیدیدم. دست چپم تیر میکشید و لکههای سرخ اطراف مچ دستم هر...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 12
اما انگار صدایم را هیچکس به جز خودم نمیشنید! چشمهای لک لک هم مثل الماس میدرخشیدند. انگار مرا به سمت خودش میخواند: - حاتم! پسرم چی شده صدام رو میشنوی؟ نمیدانم چه شد که سرم گیج رفت و چشمهایم تار شد. کنترل تنم را از دست داده و روی زمین افتادم. نگاهم روی مادر و افراد حراست که بیسیم به دست ...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 13
با شنیدن صدای برخورد خفیفی به در ایستادم. چشمم به زیر در افتاد. نور ضعیفی که از زیر در میتابید در قسمتهایی تاریک بود. مشخص بود که کسی پشت در ایستاده است. آرام و پاورچین پاورچین خودم را به در رساندم. دستگیره ی در را گرفتم و با یک حرکت ناگهانی در را باز کردم که یک نفرمحکم جلوی پاهایم زمین خورد. -...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 14
- آخه چرا باید کار من باشه؟ اصلا مگه تو دیدی؟ نمیدونم چرا هر چی تو این عمارت اتفاق میافته پای من میاد وسط! یعنی کوتاه تر از دیوار من دیواری نیست؟ با عصبانیت و قدمهای بلند خودم را به ماشین رساندم. کیفم را برداشتم و درعقب را محکم به هم کوبیدم. دیرم شده بود و وقت سر و کله زدن با یک دختر بچهی لوس...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 15
*** با عصبانیت روی داشبورد کوبیدم و فریاد زدم: - چه مرگته آخه تو دخترهی بیفکر؟ حتما باید جفتمون رو به کشتن بدی؟ رانندگی بلد نیستی برو گاری برون! تو رو چه به ماشین! همانطور که با خودم غُر میزدم، سر و صورتم را چک کردم. خدا رو شکر نشکسته بود ظاهرا. به سمت ساحل برگشتم که دیدم شوکه شده بدون این ک...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 16
- به مرکز خورشید خوش اومدین جناب دلفی. با سر از او تشکر کردم که ادامه داد: -خوب. همینطور که میبینید کل مرکز مثل یک پنج ضلعی بزرگ طراحی شده که توی هر ضلع اون یه ساختمون مجزا قرار گرفته. ساختمون مرکزی، ساختمون مدیریته. با وجود این که مرکز مساحت خیلی زیادی داره، طوری طراحی شده که هر گوشهاش باشید د...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 17
لبخندی زدم، سر تکان دادم و شروع به خواندن خط به خط قرارداد کردم. بعد از این که کاملا همه ی متن را به دقت خواندم و یکی دو مورد سوالی که برایم پیش آمده بود را پرسیدم. قرارداد را که در دو نسخه تنظیم شده بود امضا کردم. همیشه قبل از امضا کردن چیزی با دقت آن را بررسی میکردم تا بعدها دچار مشکل نشوم. پ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 18
همانجا بود که این عکس را انداختیم. من وسط نشسته بودم و بابا و مامان دو طرفم. از برق چشمهایشان مهربانی میبارید در عین فقر ثروتمند بودند. انسانیت داشتند چیزی که الان پولدارترین آدمهای این دوره و زمانه یا ندارند و یا اگر دارند کمتر آن را خرج دیگران میکنند. با تعداد زیادی از آدمهایی که توی راه...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 19
تشکر کردم و با جدیت در را نشان دادم: - ممنون شما میتونید برید. به سمت میز حرکت کردم نشستم و پوشهها را جا به جا کردم که متوجه شدم خانم صالحی هنوز سر جایش ایستاده است و به صورتم زل زده است! یک تای ابرویم را بالا دادم و تشر زدم: - امر دیگهای داشتید؟ به خودش آمد و با دستپاچگی در حالی که با ظرافت ک...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 20
لبخندی زدم و دستش را فشردم. بعد از توضیحات مختصری از نحوه ی عملکرد بخش، از آن جا بیرون آمدیم و به بخش برنامه ریزی و اکتشاف رفتیم. در این بخش هم با نحوه ی برنامه ریزی برای اکتشاف و حفاری سایتهای باستان شناسی آشنا شدم. بعد از آن هم به بخش مرمت و بازسازی اشیاء باستانی رفتیم که با توجه به حساسیت نگ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
