تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه و پنجم :
- خیلی کثیفی!
خندید:
- یه چیزی بگو که ندونم.
با حرص پایم را روی زمین کوبیدم:
- لعنت بهت رائد که کل زندگیم رو به هم ریختی. من چطور میتونم بهت اعتماد کنم و شرطتت رو عملی کنم ها؟
آن دارو را در جیبش پنهان کرد و انگشت اشارهاش را به طرفم گرفت ومحکم گفت:
- تو شرط من رو اجرا میکنی!
- از کجا معلوم؟
موذیانه خندید:
- چون راه چارهای جز این نداری خانومی.
راست میگفت من را
لطفا صبر کنید...
