تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت چهل و سوم :
- حالت خوبه؟
- خوبم خوبم، نگران نباش.
ای کاش همیشه همینجا میماند و دیگر به دیدار آن زن نمیرفت اما نه. این خواسته ی خودخواهانهای بود. نمیشد که به خاطر کینه ی من دیگران هم از او دوری کنند. هیچوقت نتوانستم آن زن را درک کنم.
شامش را نصفه و نیمه رها کرد و گفت:
- خیلی خستمه دلم میخواد بخوابم. دستت درد نکنه.
بدون آن که منتظر بماند چیزی بگویم گونهام را بوسید. شب بخیری گفت و بر
لطفا صبر کنید...
