پارت چهل و هشتم :

یاد حرف‌های تلما افتادم واقعا وقتش بود به خودم فرصت بدهم و طعم خوش عشق را برای اولین بار بچشم.
با تردید جواب دادم:
- خب راستش نمی‌دونم چی بگم.
- فقط قبول کن. قول می‌دم از این که با منی پشیمون نشی.
چند هفته از رابطه ی من و رائد می‌گذشت. شب‌ها تا صبح با هم چت می‌کردیم، تلفنی حرف می‌زدیم و در همه چیز از هم نظر می‌خواستیم. صبح‌ها خواب آلود به محل کارم می‌رفتم. ریتم زندگی‌ام به هÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️