پارت پنجاه و ششم :

با رفتن منشی طارق وارد شد. نگاهم روی کت و شلوار مشکی رسمی او چرخید. چقدر این لباس برازنده‌ی او بود.
با دیدنم خندید:
- این جا چه خبره مشتی؟ صدای داد و هوارت رو از آسانسور می‌شنیدم.
سرم را از روی تاسف تکان دادم و دستم را به نشانه‌ی بفرمایید برای او بالا آوردم:
- خوش اومدی طارق.
در حالی که روی مبل تک نفره‌ ی چرم مشکی کنار میزم می‌نشست گفت:
- مرسی داداش. بگو ببینم چی شده؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!