تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه و ششم :
با رفتن منشی طارق وارد شد. نگاهم روی کت و شلوار مشکی رسمی او چرخید. چقدر این لباس برازندهی او بود.
با دیدنم خندید:
- این جا چه خبره مشتی؟ صدای داد و هوارت رو از آسانسور میشنیدم.
سرم را از روی تاسف تکان دادم و دستم را به نشانهی بفرمایید برای او بالا آوردم:
- خوش اومدی طارق.
در حالی که روی مبل تک نفره ی چرم مشکی کنار میزم مینشست گفت:
- مرسی داداش. بگو ببینم چی شده؟
لطفا صبر کنید...
