خلاصه رمان تخیلی تحوت
ساحل زن سی و یک سالهای است که در یک موسسه منبت کاری درس میدهد و در مرکز تحقیقات باستان شناسی خورشید هم سمتی دارد. تنها داراییاش خواهری به نام تلماست که به خاطر نگه داری از یک میمون دچار تب زرد میشود. ساحل برای درمان خواهرش و برای دریافت مبلغ هنگفتی از موزه به دستور رئیس مرکز مجبور میشود به مصر سفر کند تا کتاب اسطورهی ماه را پیدا کند اما هدف ساحل تحویل دادن این کتاب به موزهی بریتانیای لندن است. در این بین او عاشق یکی از هنرجوهایش به نام رائد میشود. آن شخص که قدرتهای ماورایی دارد با حیله و دروغ از ساحل برای رسیدن به اهداف شومش یعنی دستیابی به کتیبهی هیروگلیف برای رسیدن به جاودانگی مطلق استفاده میکند. در یک شب مه آلود روی پل هلالی اهواز رائد حلقهی نفرین را به عنوان حلقهی ازدواج در انگشت ساحل فرو میکند و او را از روی پل هل میدهد تا او را به عنوان همسرآپوفیس قربانی کند. حاتم که پسر شریک سابق آقا شاکر شوهر خاله ی ساحل است خیلی اتفاقی صحنه ی درگیری رائد و ساحل را میبیند، هراسان برای نجات ساحل در آب سرد کارون شیرجه میزند و... .
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تحوت - پارت 70
ساحل دوباره جیغ کشید و ساره رو محکم بغل کرد: - عاشقتم دیوانه. - اوی... یواش استخونهام رو شکستی. پنج ماه بعد بعد از آن همه اتفاق و ماجرا بالاخره هر دو گردنبند دوقلوی قمرالزمان را به موزهی خورشید تحویل دادم. کتاب اسطوره را قبلا ساحل به مرکز برگرداند و همه چیز را برای شوهر خالهاش توضیح داد. عمو ش...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان تحوت - پارت 69
- میشه دعواتون رو بذارین برای بعد و بیایین به من کمک کنین بلند شم. ظاهرا ساحل و ساره تازه به خودشان آمدند. متعجب از این همه خون و وضع افتضاح جسمیام به طرفم هجوم آوردند و کمک کردند تا از جا بلند شوم. مرا کنار میلهها نشاندند. ساره با دلسوزی و نگرانی به طرف کتیبه رفت و تکه را که کنار رائد در حالی...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 68
- به حرفش گوش نده تحوت! نگاهش روی جیبهای کتم سر خورد با یادآوری لحظهای که ساحل دستانش را در جیبهایم فرو کرد چیزی مثل صاعقه از ذهنم گذشت. دیوانه! هنوز حرف-هایش را هضم نکرده بودم با لکنت زمزمه کردم: - باورم نمیشه! دستانم را در جیبهایم فرو کردم و با لمس چیزی لبخندی روی لبانم نشست. اخم کردم و گف...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان تحوت - پارت 67
با اعصابی خراب به طرف مرکز شهر راندم. نمیدانم چرا حالا که دلم میخواست زودتر برسم راه برایم اینقدر دور شده بود. با ناراحتی و خشم روی فرمان می-کوبیدم. درد امانم را بریده بود لبانم را روی هم فشار میدادم و لعنت میفرستادم به روزی که این نفرین گریبانم را گرفت. گردنبند ساعت قمرالزمان هر لحظه در گرد...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش


مری
0اهوازم🥲🥲🥲🥲🥲