دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تخیلی تحوت اثر سهیلا عبدی

رمان تحوت

  • 7.4K 👁
  • 20 ❤️
  • 4 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تخیلی تحوت

ساحل زن سی و یک ساله‌ای است که در یک موسسه منبت کاری درس می‌دهد و در مرکز تحقیقات باستان شناسی خورشید هم سمتی دارد. تنها دارایی‌اش خواهری به نام تلماست که به خاطر نگه داری از یک میمون دچار تب زرد می‌شود. ساحل برای درمان خواهرش و برای دریافت مبلغ هنگفتی از موزه به دستور رئیس مرکز مجبور می‌شود به مصر سفر کند تا کتاب اسطوره‌ی ماه را پیدا کند اما هدف ساحل تحویل دادن این کتاب به موزه‌ی بریتانیای لندن است. در این بین او عاشق یکی از هنرجوهایش به نام رائد می‌شود. آن شخص که قدرت‌های ماورایی دارد با حیله و دروغ از ساحل برای رسیدن به اهداف شومش یعنی دست‌یابی به کتیبه‌ی هیروگلیف برای رسیدن به جاودانگی مطلق استفاده می‌کند. در یک شب مه آلود روی پل هلالی اهواز رائد حلقه‌ی نفرین را به عنوان حلقه‌ی ازدواج در انگشت ساحل فرو می‌کند و او را از روی پل هل می‌دهد تا او را به عنوان همسرآپوفیس قربانی کند. حاتم که پسر شریک سابق آقا شاکر شوهر خاله ی ساحل است خیلی اتفاقی صحنه ی درگیری رائد و ساحل را می‌بیند، هراسان برای نجات ساحل در آب سرد کارون شیرجه می‌زند و... .

پارت اول

ساعت نه و نیم شب بود و سرمای سوزناکی همه‌جا را فراگرفته بود. در تاریکی و مه غلیظی که محیط اطرافش را مات می‌کرد هیچ چیزی به درستی و وضوح دیده نمی‌شد. مثل هر شب عادت داشت منزل را ترک کند و برای هواخوری به مرکز شهر بیاید. دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود و می‌خواست هر چه زود‌تر ماموریتش را تمام کند و به خانه برگردد. با هر نفس گلویش می‌سوخت و سرفه می‌کرد. آه از نهادش بلند شد. هوای اهواز با او سازگار نیست و به خاطر بیماری آسم همیشه مجبور بود از ماسک استفاده کند.
تنهایی را به شلوغی ترجیح می‌داد و دلش می‌خواست برای رسیدن به اهدافش در سکوت به افکارش نظم دهد. همینکه به منطقه ساحلی نزدیک شد راه میانبری را انتخاب کرد و به محوطه‌ای که پل هلالی کارون را به زیبایی نمایش می‌داد پناه برد.
دست‌هایش را در کت مشکی که پوشیده بود فرو برد و ماسکش را پایین کشید. به ماه که برخلاف دیگر شب‌ها حالا خیلی نزدیک به نظر می‌رسید خیره شد. چقدر زیبا بود! با یادآوری کودکی‌اش وقتی شب‌های آخر هفته با پدر و مادرش به تماشای ماه و ستارگان می‌نشست لبخندی گوشه‌ی لبش جا‌خوش کرد. ای‌‌کاش برای همیشه بچه می‌ماند و هیچوقت بزرگ نمی‌شد! صدای شاد زنی نگاهش را به سمت پل کشاند. در زیر نور چراغ‌هایی که روی هلال پل نصب شده بودند زن و مردی در حالی که مقابل‌هم ایستاده بودند دیده می‌شد. مردی که رو‌ به ‌روی زن ایستاده بود، بی‌هوا مقابلش زانو زد. برای لحظه‌ای قلب مردی که به تماشای آن‌ها ایستاده بود تیر کشید. خوب می‌دانست در چنین وضعیتی قرار است اتفاق بدی بیفتد. ماه با نوری غیر معمولی درخشید! صدای جیغ زن و لحظه‌ی پرت شدنش در آب سرد کارون هوش را از سرش پراند. بهت زده مسیر فرار کردن مرد ناشناس را گرفت. می‌خواست دنبالش برود اما یادش افتاد که نجات زن فعلا واجب‌تر است. به اطراف نگاه کرد تا از کسی کمک بخواهد اما جز مرد جوانی که در حال بیرون کشیدن قایقش از آب بود کسی دیده نمی‌شد. فریاد کشید و از او کمک خواست اما قبول نکرد. بیخیالش شد و فورا کتش را در آورد. آن را به جای نامعلومی پرت کرد و درون آب شیرجه زد.
شنا بلد نبود. هیچوقت شنا نکرده بود. می‌دانست این کارممکن است حتی خودش را هم تا مرز غرق شدن ببرد. سعی کرد خود را به وسط رودخانه برساند. به سختی نفس می‌کشید. در آن تاریکی هیچ چیز معلوم نبود حتی صدای زن دیگر نمی‌آمد. مغزش کار نمی‌کرد دستپاچه شده بود. نفسش را حبس کرد و یک باره زیر آب رفت. چشم‌هایش را باز کرد. گردنبندش زیر آب با نور ماه مقارن ایستاد.
می‌دانست در چنین شرایطی استفاده کردن از قدرت نهانش باعث از بین رفتن مقدار زیادی از انرژی‌اش می‌شود. نوری که از گردنبند نور افشانی می‌کرد فضای تاریک زیر آب را تا حدودی روشن کرد. گردنبند ناخودآگاه مثل راهنمای دانایی او را به هدف هدایت کرد. همینکه به او رسید، زن دست از دست و پا زدن برداشت. برای ثانیه‌ای وحشت زده نگاهش کرد و بعد چشم هایش را بست. مرد مبهوتانه به خونی که در زیر آب اطرافش را احاطه کرده بود خیره شد. او زخمی شده بود! او هم به اندازه‌ی زن احساس خفگی امانش را بریده بود و دیگر طاقت مقاومت نداشت. با عصبانیت و تقلا یکی از دستانش را زیر آب تکان داد. ناگهان حجم آب کاهش پیدا کرد. ماه کارش را کرده بود. جذر و مد! وقتی حجم بالای آب کم شد. زن را از یقه‌ی پالتویش کشان کشان به طرف ساحل آورد. نفس کم آورده بود و نمی‌توانست درست نفس بکشد به سرفه افتاد. نفس نفس می‌زد. به خشکی که رسید زن را رها کرد. نگاهش روی خونی که از پهلوی زن بیرون می‌آمد چرخید. صورتش درهم شد. چیزی مثل حلقه ی گداخته‌ای در آن تاریکی دور انگشتش را گرفته بود. ناخودآگاه گردنبند مرد به طرف انگشتر کشیده شد. ناگهان با درخشش عجیب آن انگشتر تیکی زد و از دستش جدا شد و روی چمن-ها افتاد. بخاری از روی چمن‌ها متصاعد شد. با صدایی که از پشت سر مرد بلند شد. مرد با مقدار توانی که برایش مانده بود به سمت کتش فرار کرد و به جای نامعلومی پناه برد. ناخودآگاه روی چمن‌ها افتاد. کتش با فاصله کنارش بود. نفسش داشت قطع می‌شد. به زحمت خودش را بدون آن که از جا بلند شود به سمتش کشاند. نیم خیز شد و کورتیکو استروئید استنشاقی را با تمام قدرت جلوی دهانش فشار داد. قفسه‌ی سینه‌ا‌ش بالا و پایین می‌رفت. تپش قلبش روی هزار بود! موها و لباس‌های خیسش باعث شد احساس سردی در وجودش رخنه کند. روی کمر دراز کشید و به آسمان خیره شده بود که صدای سرفه‌ی زن و ناله-ی او و صدای نگران مردی که برای کمک آمده بود خیالش را راحت کرد "خانوم حالتون خوبه؟ صدای من رو می‌شنوین؟ خونریزی کردین! باید ببرمتون بیمارستان."
ظاهرا مردی که از او کمک خواسته بود به یاری زن آمده است. فکر این که ممکن است نقشه ی شومی برای زن در سر داشته باشد دیوانه‌اش کرد. می‌دانست وقتی از قدرتش استفاده می‌کند چشم‌هایش به طرز وحشتناکی می‌درخشند و رنگ آن-ها درخشان‌تر می‌شود. با این چشم‌ها نمی‌شد نزدیک‌تر شد. لو می‌رفت! بهتر بود از دور حواسش را به آن دو می‌داد. همینکه از جا بلند شد پایش به چیزی گیر کرد. یک شال گردن قرمز خیس که دور پاهایش پیچیده شده بود!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان تحوت
  • مری

    0

    اهوازم🥲🥲🥲🥲🥲

    ۲ ماه پیش
  • سهیلا عبدی | نویسنده رمان

    ای جان 😌🌙✨️

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    0

    خیلییییی رمان قشنگ و وایب مرموزی داره⭐🩶

    ۲ ماه پیش
  • سهیلا عبدی | نویسنده رمان

    سلام ستایش جان خوشحالم که از رمان خوشت اومده ممنون که می‌خونی عزیزم🥰🌙

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟