تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت هفتاد و دوم :
دایی آمد و با هم شام خوردیم و با یادآوری خاطرات گذشته تا نیمه شب به گفتگو نشستیم. فردای آن روز دایی نان تازه گرفت و کمی خرید کرد. صبحانه را آماده کردم و کنار دایی نشستم:
-بفرمایید دایی جان اینم چای. دایی جان دیشب میترا زنگ زد گفت امشب خونه آقای دکتر دعوتن. قرار شد منم عصری برم اونجا. میگم بعد از صبحانه بریم خونه شما که من تا ظهر یه کم به زندایی کمک کنم.
-نه عزیزم لازم نیست تو واسه خودت ه
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
