پارت شصت و هفتم :

اشک سیل آسا آمد و مانعی برایش نبود. خلوت گورستان وسیع و ازدحام افکار در دل تنگ، اشک بهترین مرهم بود. نمی دانم چقدر گذشته بود. باز سنگ سرد گور آرامم کرد. پس برگشته بودند. پس اینجا بودند و مرا می شنیدند. خیالم راحت شد و چشم بر هم نهادم. از گرمای ظهر از خواب برخاستم. سنگ را بوسیدم و خداحافظی کردم. در حالیکه به زحمت روی پا ایستاده بودم، تاکسی گرفتم و به خانه رفتم. در را باز کردم همین که خواستم در ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت فرزاد در رمان تقدیر ترانه فرزاد
تصویر شخصیت کیوان در رمان تقدیر ترانه کیوان
تصویر شخصیت مهران در رمان تقدیر ترانه مهران
تصویر شخصیت پارسا در رمان تقدیر ترانه پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان تقدیر ترانه سامان
تصویر شخصیت ترانه در رمان تقدیر ترانه ترانه
تصویر شخصیت میترا در رمان تقدیر ترانه میترا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!