تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت شصت و هفتم :
اشک سیل آسا آمد و مانعی برایش نبود. خلوت گورستان وسیع و ازدحام افکار در دل تنگ، اشک بهترین مرهم بود. نمی دانم چقدر گذشته بود. باز سنگ سرد گور آرامم کرد. پس برگشته بودند. پس اینجا بودند و مرا می شنیدند. خیالم راحت شد و چشم بر هم نهادم. از گرمای ظهر از خواب برخاستم. سنگ را بوسیدم و خداحافظی کردم. در حالیکه به زحمت روی پا ایستاده بودم، تاکسی گرفتم و به خانه رفتم. در را باز کردم همین که خواستم در ر
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
