تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت هفتاد و پنجم :
وقتی همه خوابیدند و خانه ساکت شد، و میترا هم بالاخره از تلفن همراهش جدا شد و به خواب رفت، به تراس رفتم و تمام بغضم را گریستم. نزدیک صبح به خواب رفتم. حوالی ظهر بود که از خواب برخاستم. جالب بود که کسی بیدارم نکرده بود. دوش سرد گرفتم تا آثار گریه شب گذشته را از صورتم پاک کنم. اتاق را مرتب کردم. نگاهی در آینه به خودم انداختم. چشم هایم کمی قرمز بود. پایین رفتم. عمو مشغول تماشای اخبار بود. سلام کرد
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
