تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت شصت و نهم :
به شدت مضطرب شده بودم. خدایا خواهش می کنم توجهش رو از من برگردون که با من کلنجار نره. خواهش می کنم.
-ترانه؟ حواست به منه؟ تو خوبی؟ دستات داره می لرزه. باشه، باشه عزیزم. بعداً حرف می زنیم. نترس ترانه. من باهات کاری ندارم. می خوای یه لیوان آب بهت بدم؟
دیدن فرزاد به شدت مرا مضطرب کرده بود. نمی خواستم باز اوضاع به هم بریزد. پس به دستشویی رفتم و دست و رویم را شستم. بعد به اتاق رفتم و چند دقیقه
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
قشنگترین بهاره دنیا🥰💫 کاملا باهات موافقم👌🏻 متاسفانه خیلی ساده و دل رحمه🫣
۵ روز پیشزهرا
0وای تا آخر رمان ترانه میخواد همینجوری زندگی کنه؟
۵ روز پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
زهرای عزیزم😍 اول ممنونم که همراهمون هستی 🙏🏻 و دوم اینکه هنوز پایان بندی نشده دارن نظراتی که برام تو پی وی میاد رو بررسی می کنم و ایده می گیرم🎉 خوشحال میشم شما هم نظر بدید💫
۵ روز پیش
لطفا صبر کنید...

بهاره
0برای ترانه خیلی ناراحتم باید میزد تو دهن همشون خونه هیچکدوم نمیرفت کسی رو هم راه نمیداد