تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت دوم :
منتظر پاسخ فروشنده نماندم.پاسخش هیچ تغییری ایجاد نمیکرد ،قطعا فقط حالم را به مراتب بدتر میکرد.از مغازه طلافروشی خارج شدم.
دستانم را در هم قلاب کردم.
شُک اتفاق پیش آمده مرا در لحظه منجمد کرده بود.بیهدف شروع به قدم زدن کردم.همه چیز برایم در این لحظه پوچ و بیمعنی شده بود.نه اعتمادی نه باوری نه یاری!.
هیچ چیزی برایم نمانده بود. زوق زوق پاهایم مرا به خودم آورد.نگاهی به اطرافم انداختم، اصلا نمیدانستم کجای این شهر بزرگ ایستادهام.
روشنایی از آبی آسمان رخت بسته و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود.گوشیم را از جیب مانتوام خارج و به ساعت نگاه کردم.ساعت دوازده نیمه شب بود .اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم .پوزخندی که بر لبم شکل گرفت را نتوانستم کنترل کنم.
هیچ تماسی از ایمان نداشتم. خودم را به خیابان اصلی و اولین تاکسی رساندم.زمانی که درون تاکسی نشستم پاهایم از درد به فغان افتاده بود.راننده پرسید:
_ خانوم گفتید ماشین دربست میخواید .بیزحمت مقصدم بگید؟؟
بر اثر سکوت طولانی مدتم حنجرهام را به لرزه درآوردم:
_معذرت میخوام آقا .اسم این خیابون چیه؟…حقیقت من میخوام خیابان شیخ مفید برم.
آدرس را درون اپلیکیشن موبایل وارد کرد و پاسخ داد:
_الان خیابان انقلاب هستیم.حدود بیست دقیقه دیگه به مقصد میرسیم. مشکلی با آهنگ گذاشتن من ندارید؟…میتونم یک سوال شخصی بپرسم؟
سرم را به پنجره تکیه دادم و پاسخ دادم:
_حقیقت سکوت ماشین ترجیح میدم.سوالتون!!…بفرمایید سوالتونو بپرسید .
سنگینیه نگاهش را از داخل آینه دیدم.با تردید پرسید:
_مانتوی قشنگی دارید .میخواستم برای خواهرم بخرم.میتونم اسم فروشگاه بدونم؟
چشمانم را بستم ،از مانتوی که به تن داشتم، متنفر بودم.هر بار دیدن رنگ صورتیش برایم تداعی کنندهی دوران دردآور بستری شدنم ،در تیمارستان بود.اگر ایمان دوستش نداشت ،برای بار هزارم تکه پارهاش کرده بودم.
احساس حماقت تمام وجودم را گرفت. من برای به دست آوردن دل ایمان تن به خیلی چیزها داده بودم.بارها از خودم گذشتم فقط برای اینکه او را از دست ندهم.افکار آزاردهنده ذهنم را عقب فرستادم و گفتم:
_واقعا یادم نیست.
یک ربع بعد جلوی آپارتمان سه طبقه مان پیادهام کرد.سرم را بلند و به طبقه سوم نگاه کردم.لامپها خاموش بودند.با اینکه چندین ساعت گذشته ولی من هنوز نمیدانستم چه برخوردی باید داشته باشم.قطعا با دستگاه شنود متوجه حرف های من و فروشنده شده بود.
به سمت درب اصلی آپارتمان به راه افتادم صدای خش خش برگها زیر پاهایم کمی ذهن مشوشم را آرام کرد.کلید را انداخته و وارد قسمت حیاط و پارکینگ شدم.
در جستجوی ماشین پژوی ایمان نگاهی به پارکینگ انداختم.ماشین دیگری به جای ماشین او پارک بود.دو قدمی آسانسور بودم که درب آسانسور باز و دختری گریان با موهای آشفته از آن خارج شد.
قطعا یکی از دختران طبقه اول بودند هیچ وقت نفهمیدم علت رفت و آمد دختر به طبقه اول چیست؟.فکر کردن به این موضوع را به بعد موکول و وارد آسانسور شدم. پشت درب واحد ایستادم .به دنبال کلید در ورودی درون کیفم گشتم ولی نبود که نبود .حتما باز هم آن را جا گذاشته بودم.
خم شده و از زیر گلدان کلید را برداشتم.صدای صحبت کردن آرامی را از داخل خانه شنیدم.گوشم را به درب منزل چسباندم.صدای ایمان بود:
_ نگران چی هستی زندگیم ؟ آخه چرا ناارومی میکنی قربونت یشم؟ تو که میدونی عصبانیت برات خوب نیست .
مشخص بود در حال صحبت با فردی پشت تلفن است. برایم جالب بود، او هیچ وقت در طول این پنج سال به من زندگیم و قربانت برم نگفته بود .ته ابراز علاقه ایمان به من کلمه گلم بود .واژهای که برای من تداعی کننده مرگ بود. از نظر من عمر گل خیلی کوتاه بود و او با گفتن این حرف عمر رابطیمان را کوتاه دانسته و یک جورهای ارزش رابطهیمان را پایین می اورد.ایمان به خوبی از تنفر من به این کلمه آگاه بود.با این وجود او بارها و بارها به اندازه پنج سال هر روز تکرارش کرده بود.باز هم به حرف در آمد:
_هنوز نیومده خونه .من نقشمو خوب بلدم بازی کنم .من اندازه پنج سال نقش بازی کردم و اون احمق نفهمید حالا با یک دستگاه شنود هم عمرا بفهمه کار من بوده.
لطفا صبر کنید...

Adas
0عالی