دوست داشتی؟
رمان ترسناک و جنایی, رمان سرگیجه مرگ, نویسنده فاطمه مهدیان

رمان سرگیجه‌ی مرگ

  • زبان فارسی
  • 77.6K 👁
  • 765 ❤️
  • 976 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی سرگیجه‌ی مرگ

در دلِ یک آپارتمان دانشجویی، دختری به طرز هولناکی به قتل می‌رسد. دو دوست صمیمی‌اش، در تصمیم شتاب‌زده، جسد را پنهان می‌کنند تا از حقیقت بگریزند.اما آنچه پنهان می‌کنند، تنها یک جنازه نیست؛ کابوسی‌ست که آرام‌آرام جانشان را می‌بلعد. با بازگشت مردی از گذشته، زخم‌های قدیمی سرباز می‌کنند و رازها یکی‌یکی رخ می‌نمایند. اکنون، باید با ترسی روبه‌رو شوند که نه‌تنها در تاریکی، که درون خودشان خانه کرده است.

پارت اول

کلید درب را درون قفل چرخاندم؛ صدای خشک و گرفته‌ی چرخش فلز، در سکوت سنگین راهرو ساختمان طنین انداخت. دسته چمدان قرمزرنگم را به دست گرفتم و پشت سرم کشیدم، چرخ‌هایش روی زمین ساییده شد و خطی کم‌رنگ روی سرامیک‌های کف خانه باقی گذاشت. بوی گَس و زننده به مشامم رسید، چیزی میان کپک‌زدگی دیوارهای نم‌دار و زباله‌های مانده زیر گرمای خفه‌ی خانه!. صورتم در هم رفت، دستم ناخودآگاه به سمت بینی‌ام رفت تا از شدت بو کم کنم.
هوای راکد اتاق روی پوستم نشست، سنگین و چسبناک، مثل این‌که ماه‌ها هیچ نسیمی در آن نوزیده باشد. هوا بوی تعفن گرفته بود. چشمم به آشپزخانه افتاد؛ ظرف‌های نشسته غذا روی سینک، لکه‌های چربی روی میز، پوست میوه‌ای که کنار سطل افتاده بود. با دلخوری به سمت آتوسا برگشتم و گفتم:
_ آشغال‌ها رو بیرون نذاشتی؟ خونه رو بوی گند برداشته، انگار توی زباله دونی زندگی می‌کنیم...
آتوسا چمدانش را روی زمین رها کرد. صدای افتادن آن در فضای خفه‌ی خانه پیچید. دستش را با وحشت جلوی دهانش گرفت، رنگ از صورتش پرید و پیش از آنکه چیزی بگویم، با بیشترین سرعت خودش را به سمت سرویس بهداشتی انداخت. هنوز صدای پایش خاموش نشده بود که صدای عق زدن‌های ممتدش از پشت در بیرون پیچید.
با اخم پشت سرش رفتم، بوی زننده‌ی فضا داشت حالت تهوعم را تشدید می‌کرد. مشت محکمی به در زدم و با صدایی پر از انزجار گفتم:
_ بیا بیرون، خدا لعنتت کنه! الان منم بالا میارم. برو گندتو جمع کن!
لحظاتی بعد، آتوسا با صورتی خیس از عرق و اشک بیرون آمد. روی زمین کف دستشویی نشست و با صدایی لرزان و ملتمسانه گفت:
_ لنا! به جون خودم من آشغال‌ها رو بردم. جون جدت، هر چی که یادم رفته، تو ببر بیرون، حالم داره از این بو بهم می‌خوره...
نگاهی خسته و عصبانی به او انداختم، پاهایم را محکم روی زمین کوبیدم و با حرص لگدی به ساق پایش زدم. ناله‌ی خفیفی کرد، اما حتی توان اعتراض هم نداشت. با بی‌حوصلگی به سمت آشپزخانه رفتم. بوی زباله‌های مانده مثل دیواری نامرئی دورم پیچید. با صدای بلندی، طوری که مطمئن شوم صدایم را می‌شنود، گفتم:
_ فقط یه بار کار کردی، ببین چه گندی زدی!
با ورودم به آشپزخانه، قدم‌هایم خشک شدند. سر جایم میخکوب ماندم. هوای اتاق سنگین تر از قبل شد. یک‌باره دمای بدنم افت کرده و سرمایی عجیب از ستون فقراتم بالا خزید.
همه‌جا پر از خون بود. ردهای خشک‌شده و تازه، مثل شاخه‌های درختی مرده روی زمین پخش شده بودند. میان این دریای سرخ، جنازه‌ای افتاده بود. چشمانم از وحشت گشاد شدند. قلبم به شدت می‌کوبید، اما انگار خونی در رگ‌هایم جریان نداشت . زانوهایم خم شدند، روی زمین افتادم، جرأت لمس هیچ چیزی را نداشتم.
صدای پای آتوسا را شنیدم که با شتاب به آشپزخانه نزدیک می‌شد. لب‌هایم را باز کردم تا چیزی بگویم، اما زبانم سنگین شده بود. نتوانستم حتی یک کلمه از میان لب‌هایم خارج کنم تا مانع آمدنش شوم. چشم‌هایم هنوز بر روی جنازه خیره مانده بود که جیغ گوش‌خراش آتوسا فضای خانه را لرزاند.
جیغ او مرا از شوک بیرون کشید. با وحشت به سمتش برگشتم، دستم را سریع روی دهانش گذاشتم و با صدای خفه‌ای گفتم:
_ هیس! ساکت باش! می‌خوای بدبختمون کنی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان سرگیجه‌ی مرگ

فاطمه مهدیان : ۸ ساعت پیش

از اینکه زمان ارزشمندتان را صرف مطالعه ی این رمان کردید، صمیمانه سپاسگزارم.🌹
اگر از داستان لذت بردید یا حتی نقد و پیشنهادی برای بهتر شدن آثار آینده دارید، خوشحال می شوم آن را در بخش نظرات با من به اشتراک بگذارید. دیدگاه های شما به من کمک می کند نقاط قوت و ضعف نوشته هایم را بهتر بشناسم و آثار بعدی را با کیفیت بیشتری خلق کنم.🌹مشتاقانه منتظر خواندن نظر ارزشمندتان هستم.

نظرات رمان سرگیجه‌ی مرگ
  • زری گلی

    در پارت 720

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • بهار

    در پارت 720

    دو قطبی نبود، دو شخصیتی بود و بیمار روانی بود. اینجور آدما حتی اگه قتل بکنند به زندان نمیرن، اگه لنا رو میبردن دادگاه قطعا می فرستادنش تیمارستان.

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 1010

    پرام ریخت رسما ، دست مریزاد با این قلم خوشحالم اینجا همه تاوان دادن

    ۳ ماه پیش
  • نیکیتا

    در پارت 1010

    😳قاتل که پیدا نشد

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 1010

    قاتل عسل ؟ پیدا شد که ، توی رمان البته نه واقعیت و منم منظورم خود رمان بود لنا هم که مشخصه ، و اونم روزی تاوان میده

    ۳ ماه پیش
  • نیکیتا

    در پارت 1010

    من دوست داشتم قسمت واقعیتش رو بیشتر بخونم اصلا انگار لنا تاوان نداده

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 990

    اما داره تقاص میده و با تفکر خودش که تقاص خیانت مرگه و عسل رو کشت داره عذاب میبینه ، هیچ دلسوزی ای براشون ندارم

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 940

    رایان شخصیت مسخره ای داشت اوایل می گفت اعدام اعدام اومد دستشو بوسید که نه منتظرتم .... آریو کی بود اخوان ؟

    ۳ ماه پیش
  • آذر

    در پارت 780

    فقط می تونم بگم لنا داره تقاص کاراشو پس میده. این رایانه خیلی مشکوکه. فکر نکنم کسی بخاطر خواهر ناتنیشششش اینقدر بهم بریزه و ...

    ۱۰ ماه پیش
  • لیلی

    در پارت 780

    حتما رابطه نامشروع داشتند

    ۱۰ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 780

    استغفرالله 😐🤣😐

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 780

    چه ربطی داره شاید باهم بزرگ شدن حس بقیه خواهر برادر هارو دارن ، خودم خیلی هارو دیدم تنی نیستن ولی خیلی باهم خوبن عین تنی ها.

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 710

    لنای حرومی چقدر زندگی عجیبه چندین نفر اینجا بدبخت شدن؟ عسل ، حسام ، رایان ، پیرمرد نگهبان ، اون بچه هایی که گل میفروختن و ...

    ۳ ماه پیش
  • لایف

    در پارت 650

    اصغر پلنگ قاتل نیس عمدا پسر بچه اسم اصغر پانگ و آورد که لنا رو گول بزنه

    ۱۱ ماه پیش
  • المیرذ

    در پارت 650

    اخه چرا باید بخواد گولش بزنه

    ۱۱ ماه پیش
  • لایف

    در پارت 650

    ب خاطر اینکه ذهنشو به یه سمت دروغ ببرن احتمالا قاتل اتوسا باشه چون یه خانمه رئیسه پسر بچه اشتباه گرفتتتش

    ۱۱ ماه پیش
  • فریبا

    در پارت 650

    به نظرم فاز اتوسا بیشتر عشق و عاشقیه تا رئیس باند

    ۱۱ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 650

    شاید به خاطر مواد توهم زده شاید هم چون بچه هست جا به جا گرفته

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 640

    رایان درست گفت لنا خیلی بی لیاقته

    ۳ ماه پیش
  • لایف

    در پارت 593

    نه به پست فطرتی و بی رحمی لنا برای اون پیرمرد نه به دلسوزیش برای مرگ بچه

    ۱۲ ماه پیش
  • رزیتا

    در پارت 591

    اصلا تعادل روانی ندارن این دختر

    ۱۲ ماه پیش
  • لاله

    در پارت 592

    اگه عقلش درست کار میکرد اینقدر گند بالا نمیورد

    ۱۲ ماه پیش
  • افسون

    در پارت 591

    کدوم پیرمرد؟نگهبانه که یک جا نوشته بود از نظرش عمرشو کرده

    ۱۲ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 590

    چه منطق مسخره ای داره لنا عمرش رو کرده باید با اسید سوخته بشه نون آور خونه که بود پدر چند بچه دیگه که ازشون مراقبت میکرد که بود

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 580

    عسل که مرد شد اون مرده من که زندم چرا باید زندگیم خراب بشه رد پای قاتل رو خیلی قشنگ پاک کرد حالا این دختره که مرد شد باید تکلیفش رو مشخص کنم ، چه نامرد

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 510

    چقدر طلبکار و از خود راضی کنارش بودم چشاشو از کاسه در میآوردم خراب خانوم

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 480

    چه مفت ، چرا باید آزاد میشد اون اگر قاتل هم نبود مجرم که بود

    ۳ ماه پیش
  • لایف

    در پارت 362

    خوشم میااد دختر باهوشیه

    ۱ سال پیش
  • زری گلی

    در پارت 360

    اصلا بدترین راه ها و راحت ترین هارو برای پاک کردن انتخاب میکنه

    ۳ ماه پیش
  • زری گلی

    در پارت 290

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • زری گلی

    در پارت 260

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟