دوست داشتی؟
رمان ملاقات در روز سرد برفی اثر الف

رمان ملاقات در روز سرد برفی

  • به قلم الف
  • ⏱️۸ ساعت و ۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 78K 👁
  • 217 ❤️
  • 154 💬

خلاصه رمان ملاقات در روز سرد برفی

در یک روز برفی یک قتل صورت میگیرد و ساغر که در آن روز قرار ملاقات داشته است به طور اتفاق شاهد وقوع این قتل میشود.قاتل وی را تهدید کرد و ساغر که وی را نشناخته بود ناخواسته وارد بازی که قاتل راه انداختته است میشود ولی...

قسمتی از متن رمان ملاقات در روز سرد برفی

- خيلي خب. ميام اين تحفه نطنز رو مي بينم. خوبه؟
- گلابي قراره بيارن برامون؟ نگفته بودي توي ميدون تره بار هم آشنا داري. (تحفه ي نطنز همان گلابي است=نويسنده!)
هين بلندي کشيد و به سرعت شالش را از روي شانه اش کشيد و روي سرش انداخت. شاهين پوزخندي زد. به قدر کافي دو خواهر شبيه هم بودند که ه*و*س نکند خواهر زنش را ديد بزند.
- يک يا ا... تو دهنت نيست الحمدا...!
- تو خونه خودم يا ا... بدم؟ آي ضعيفه موهاتو بپوشون آقات اومده؟
- هرهر! يعني ميخواي بگي نديدي کفشاي منو؟
- نه والا. فکر کردم انيس کفشاشو جا گذاشته.
انيس خدمتکار هفتگيشان بود. تحقير در صداي شاهين موج مي زد. سارا از ناراحتي لب گزيد. شاهين تکيه اش را از روي ديوار برداشت و جلو کشيد. دل به دل راه داشتن دقيقا ارتباط دل هاي او و خواهر زنش بود. هر دو سايه يکديگر را با تير مي زدند. روي سر سارا را ب*و*سيد و دستانش را دور شانه هايش پيچيد. براي درآوردن حرص ساغر بدش نمي آمد از همسرش ب*و*سه اي هم بگيرد، اما چشم هاي خشمگين ساغر مانع از پيشروي بيشترش شد. همان قدر که نگاه برادرش آزاردهنده بود، اين نگاه هم آزارش مي داد. ساغر نگاهي به خواهرش انداخت که در ميان دست هاي همسرش مي لرزيد. سرش را به تاسف تکان داد. حوصله ي شاهين و مزه پراني ها و تمسخرکردن هايش را نداشت.
- بعدا حرف مي زنيم. من برم تا زلزله هات بيدار نشدن.
- شب بمون.
- بابا تنهاست نميشه.
به سمت اتاق دخترها راه افتاد. در را آرام باز کرد. نزديک غروب بود و اتاق نيمه تاريک بود. اتاق دخترها مثل اتاق پرنسس ها تزيين شده بود. دو تخت کوچک با پرده هاي توردار و پر از تصاوير پرنسس هاي ديزني. کمدهاي بزرگ و عروسک هاي رنگ و وارنگ. اتاقشان از اتاق مشترک مادر و پدرش هم بزرگ تر بود. دوباره بريز و بپاش هاي الکي! سراغ دخترها رفت و آرام گونه شان را در خواب ب*و*سيد. درست مثل کودکي هاي خودش و سارا، غريبه ها محال بود از هم تشخيصشان بدهند. اما او از همان اول مي توانست بگويد کدام ترگل است و کدام ترلان. همان طور که مادرشان مي توانست. لبخندي زد.
راز کوچک اين بود که بوي آنها متفاوت بود. کافي بود فقط يک لحظه در آغوش بگيردشان تا بفهمد کي به کيست. موهاي بورشان را نوازش کرد. موهايي که به خانواده پدري کشيده بود. خوب بود که خواب بودند، وگرنه مثل کوالا از او آويزان مي شدند و او هم که عاشق بچه ها بود، نمي توانست تنهايشان بگذارد. آن هم امشبي که پدرش بيش از هميشه به حضورش نياز داشت. شب مرگ مادرشان. سارا آن قدر در مشکلاتش غرق بود که حتي سالگشت مادرشان را هم فراموش کرده بود. آهي کشيد و از آويز کنار در مانتويش را برداشت و از اتاق خارج شد. لباسش را پوشيد و صورت خواهرش را که منتظر ايستاده بود، ب*و*سيد. خداحافظي سرسري اي از روي ادب با شاهين کرد و با برداشتن کيف و مدارکش از خانه خارج شد.
صداي تق تق پاشنه هاي کفشش در سرسرا پيچيد. تک زنگي زد و خواست با کليد در را باز کند که در بي صدا باز شد و پدرش در ميان در ظاهر شد.
- مي دونستم امشب مياي اينجا. بيا تو.
- سلام.
- سلام دخترم. بيا تو بابا.
پشت سر پدرش وارد شد. فضاي خانه نيمه تاريک بود. نگاهش در سالن چرخيد و روي پدرش متوقف شد. با ديدن غم چشمانش قلبش به درد آمد. پدرش دکتر جليل مصيبي، يکي از بهترين جراحان ارتوپد بود. مردي که بلند نظري و گشاده دستي اش ورد زبان همه بود. همه چيز خوب بود تا آن حائثه لعنتي. هفت سال قبل زندگي همه شان کن فيکن شد. حادثه اي که جان عزيزانشان را به يغما برد. در آن حاثه ي انفجار کپسول گاز ، مادرش به همراه برادر 15 ساله اش از بين رفتند و پدرش ويلچر نشين گرديد و زندگي روي زشتش را زود نشانشان داد. با اين حال کسي که زود سرپا شد باز هم پدرشان بود. او بود که برخاست و دست آنها را نيز گرفت و در تمام اين سال ها سعي کرد با وجود نقص جسمي وبال گردن دخترانش نباشد و حتي کارش را کنار نگذاشت. چرا که اعتقاد داشت تا آدمي زنده است نياز به حرکت دارد. ولي افسوس که دلش همان هفت سال قبل مرده و احساسش يخ بسته بود. جلو رفت و پشت ويلچر ايستاد. موهاي به سپيدي برف پدرش را ب*و*سيد و دست در گردنش انداخت. بغض، صدايش را مي لرزاند.
- بابا؟
سارا اشک چشمش را گرفت.
- پس فردا ميخوان به خاطر برگشتش مهموني بگيرن. حداقل مهموني رو بيا. مي خوام ببينيش. مياي مگه نه؟
خواست دوباره بگويد نه که حرف سارا دهانش را بست.
- تو رو جون بابا، تو رو ارواح خاک مامان نه نيار.
نفسش را کلافه به بيرون فوت کرد.
- مي دوني که چقدر از اين خونواده و فيس و افاده شون بدم مياد. شوهرتو به زور تحمل مي کنم. اون وقت از من ميخواي بيام به اين مهموني کذايي؟ اينا همو نمي تونند تحمل کنند. اين يکي به او يکي ميگه جلو نيا پيف پيف بو گند ميدي. من چه سنخيتي باهاشون دارم آخه؟ آخ آخ مامانشون که ديگه کشته مرده ي منه!
نگاه بغض دار خواهرش مانع شد که بگويد تو را به زور قبول کرده چه رسد به من.
- مياي؟
کلافه آهي کشيد. سارا لجوجانه اصرار کرد.
- مياي؟
- تا ببينم چي ميشه.
- نه قول بده.
- اَه سارا. انقدر سيريش نشو. يه کمي از اين لجاجتو نشون اون قوم ياجوج و ماجوج بده.
لب هاي سارا دوباره لرزيد.
- خيلي خب. ميام اين تحفه نطنز رو مي بينم. خوبه؟
- گلابي قراره بيارن برامون؟ نگفته بودي توي ميدون تره بار هم آشنا داري. (تحفه ي نطنز همان گلابي است=نويسنده!)
هين بلندي کشيد و به سرعت شالش را از روي شانه اش کشيد و روي سرش انداخت. شاهين پوزخندي زد. به قدر کافي دو خواهر شبيه هم بودند که ه*و*س نکند خواهر زنش را ديد بزند.
- يک يا ا... تو دهنت نيست الحمدا...!
- تو خونه خودم يا ا... بدم؟ آي ضعيفه موهاتو بپوشون آقات اومده؟
- هرهر! يعني ميخواي بگي نديدي کفشاي منو؟
- نه والا. فکر کردم انيس کفشاشو جا گذاشته.
انيس خدمتکار هفتگيشان بود. تحقير در صداي شاهين موج مي زد. سارا از ناراحتي لب گزيد. شاهين تکيه اش را از روي ديوار برداشت و جلو کشيد. دل به دل راه داشتن دقيقا ارتباط دل هاي او و خواهر زنش بود. هر دو سايه يکديگر را با تير مي زدند. روي سر سارا را ب*و*سيد و دستانش را دور شانه هايش پيچيد. براي درآوردن حرص ساغر بدش نمي آمد از همسرش ب*و*سه اي هم بگيرد، اما چشم هاي خشمگين ساغر مانع از پيشروي بيشترش شد. همان قدر که نگاه برادرش آزاردهنده بود، اين نگاه هم آزارش مي داد. ساغر نگاهي به خواهرش انداخت که در ميان دست هاي همسرش مي لرزيد. سرش را به تاسف تکان داد. حوصله ي شاهين و مزه پراني ها و تمسخرکردن هايش را نداشت.
- بعدا حرف مي زنيم. من برم تا زلزله هات بيدار نشدن.
- شب بمون.
- بابا تنهاست نميشه.
به سمت اتاق دخترها راه افتاد. در را آرام باز کرد. نزديک غروب بود و اتاق نيمه تاريک بود. اتاق دخترها مثل اتاق پرنسس ها تزيين شده بود. دو تخت کوچک با پرده هاي توردار و پر از تصاوير پرنسس هاي ديزني. کمدهاي بزرگ و عروسک هاي رنگ و وارنگ. اتاقشان از اتاق مشترک مادر و پدرش هم بزرگ تر بود. دوباره بريز و بپاش هاي الکي! سراغ دخترها رفت و آرام گونه شان را در خواب ب*و*سيد. درست مثل کودکي هاي خودش و سارا، غريبه ها محال بود از هم تشخيصشان بدهند. اما او از همان اول مي توانست بگويد کدام ترگل است و کدام ترلان. همان طور که مادرشان مي توانست. لبخندي زد.
راز کوچک اين بود که بوي آنها متفاوت بود. کافي بود فقط يک لحظه در آغوش بگيردشان تا بفهمد کي به کيست. موهاي بورشان را نوازش کرد. موهايي که به خانواده پدري کشيده بود. خوب بود که خواب بودند، وگرنه مثل کوالا از او آويزان مي شدند و او هم که عاشق بچه ها بود، نمي توانست تنهايشان بگذارد. آن هم امشبي که پدرش بيش از هميشه به حضورش نياز داشت. شب مرگ مادرشان. سارا آن قدر در مشکلاتش غرق بود که حتي سالگشت مادرشان را هم فراموش کرده بود. آهي کشيد و از آويز کنار در مانتويش را برداشت و از اتاق خارج شد. لباسش را پوشيد و صورت خواهرش را که منتظر ايستاده بود، ب*و*سيد. خداحافظي سرسري اي از روي ادب با شاهين کرد و با برداشتن کيف و مدارکش از خانه خارج شد.
صداي تق تق پاشنه هاي کفشش در سرسرا پيچيد. تک زنگي زد و خواست با کليد در را باز کند که در بي صدا باز شد و پدرش در ميان در ظاهر شد.
- مي دونستم امشب مياي اينجا. بيا تو.
- سلام.
- سلام دخترم. بيا تو بابا.
پشت سر پدرش وارد شد. فضاي خانه نيمه تاريک بود. نگاهش در سالن چرخيد و روي پدرش متوقف شد. با ديدن غم چشمانش قلبش به درد آمد. پدرش دکتر جليل مصيبي، يکي از بهترين جراحان ارتوپد بود. مردي که بلند نظري و گشاده دستي اش ورد زبان همه بود. همه چيز خوب بود تا آن حائثه لعنتي. هفت سال قبل زندگي همه شان کن فيکن شد. حادثه اي که جان عزيزانشان را به يغما برد. در آن حاثه ي انفجار کپسول گاز ، مادرش به همراه برادر 15 ساله اش از بين رفتند و پدرش ويلچر نشين گرديد و زندگي روي زشتش را زود نشانشان داد. با اين حال کسي که زود سرپا شد باز هم پدرشان بود. او بود که برخاست و دست آنها را نيز گرفت و در تمام اين سال ها سعي کرد با وجود نقص جسمي وبال گردن دخترانش نباشد و حتي کارش را کنار نگذاشت. چرا که اعتقاد داشت تا آدمي زنده است نياز به حرکت دارد. ولي افسوس که دلش همان هفت سال قبل مرده و احساسش يخ بسته بود. جلو رفت و پشت ويلچر ايستاد. موهاي به سپيدي برف پدرش را ب*و*سيد و دست در گردنش انداخت. بغض، صدايش را مي لرزاند.
- بابا؟
صداي نفس عميقش را شنيد. چرخيد و کنار پاي پدرش زانو زد. اشک در چشمش جوشيد ولي وقت آن نبود که غم هايش را نشان دهد.
- کافي نيست؟ داره هفت سال ميشه. ما همه داغداريم بابا، اما ديگه کافي نيست خودخوري؟
- تا عاشق نشي نمي فهمي. تا بچه دار نشي ...
دست هاي جليل روي دسته ويلچر مشت شد. لحظه اي نفسش بند آمد و از خودش نااميد گرديد. فراموش کرده بود که دخترش هم عاشق شده بود و هم مادر.
- ببخش عزيزم. ببخش!
ساغر تلخ خندي زد و دست پدرش را فشرد.
- چي رو ببخشم بابا جان؟ بريم بالا؟ اينجا نمونيم امشب باشه؟


بیشتر بخوانید

نظرات رمان ملاقات در روز سرد برفی

  • هانا

    0

    برای کسانیکه ب رمان جنایی و معمایی علاقه دارن عاالیه و آخرش هم غیر قابل پیش بینی بود اما کمی تلخ تموم شد برای سارا و بچهاش بخاطر حماقت سارا

    ۱ ماه پیش
  • اسما

    1

    رمان قشنگی بود قلم خوبی داشت اما کاش عاقبت سارا و بچه های این نمیشد خیلی خیلی این غم این تنها شدن برای ساغر که هیچ برای من خواننده هم وحشتناک بود همشون حتی مرگ جلیل رو درک کردم اما ترلان و ترگل رو نه

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    واقعاعالی بود دست مریزاد

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    0

    خیلی رمان قشنگی بود ولی دلم به حال سارا سوخت کاش بچه هاش زنده میموندن و اخرش کاش از عاشقانه های نریمان و ساغر هم مینوشتید

    ۳ ماه پیش
  • پریناز نوفلاح

    0

    قشنگ بود ارزش خوندن داره 🤩

    ۳ ماه پیش
  • هناس

    0

    رمان خوبی بود ولی ای کاش آخرش اینطور تموم نمیشد ساغر خیلی بی *** شد💔🥺 در کل پیشنهاد میکنم حتما بخونید ممنون از نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • لیلا

    2

    رمان زیبایی بود ازخواندنش غرق لذت وهیجان شدم فقط آخر رمان زیادی کوتاه وغیرمنتظره بود قلمتون مانا وسبز نویسنده عزیز بی صبرانه منتظر خواندن رمان بعدیتونم

    ۴ ماه پیش
  • آهو خانم

    0

    رمان زیبا و پیچیده ای بود، اما میشد بهتر تمام بشه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    خیلی زیبا بسیار قلم قوی 👌

    ۶ ماه پیش
  • نادیا

    4

    کاش عاشقانه های ساغر نریمان بیشتر بود کل داستان فقط داشتن معمارو حل میکردن کاش ازدواج شون هم نوشته می شد درکل رمان قشنگی بود و بسیار معمایی جذاب🙃

    ۶ ماه پیش
  • هستی

    2

    رمان خوب و متفاوتی بود اما یه ذره پیچیده و گیج کننده بود که نشان از خلاقیت بالای نویسنده بود اما ایراد بزرگش این بود که توی ژانر عاشقانه ذکر شده انا ساغر و نریمان هیچ لحظه ی عاشقانه ای نداشتند.

    ۷ ماه پیش
  • nazanin

    1

    سلامی به نویسنده عزیز دست شما درد نکنه با قلمی زیبایی که داشتید دلنشین بود ولی یه انتقادی که دارم این بود که خیلی اعتراف نریمان یهویی شد کاش کمی از عاشقانه هاشون رو ادامه میدادید پایدار و مانا باشید ♥ .

    ۷ ماه پیش
  • فروزان

    4

    رمان به شدت قوی ای بود و مناسب مخاطباییه که ذهن قوی و تحلیلگری داشته باشن، ممنون از نویسنده ی عزیز با قلم فوق العاده قوی و ذهن خلاقشون. فقط کاش آخرش اینقدر زود تموم نمیشد و عاشقانه نریمان و سولماز رو کمی بیشتر روش مانور میدادن تا استرسا و شوک زدگی های داستان رو بشوره ببره، ولی بازم عالی بود👏🏻

    ۷ ماه پیش
  • الی

    1

    خوب بود که اخرش بدون هیچ سرخری به هم رسیدن ولی ساغر خیلی زجر کشید ساراهم دلم براشون خیلی سوخت

    ۷ ماه پیش
  • مونا

    2

    من هیچ رمانی رو دوست ندارم 2 بار بخونم! ولی این رمان جزو تعداد محدودیه که حاضرم10 بار بخونمش واقعا عالی بود فقط بدونیدداستان جناییه قرارنیست یه رمان بیخودبخونیدک دختروپسرکلکل میکنن وتیکه میندازن به هم من پرونده جنایی زیاددیدم رمان جنایی زیادخوندم همشم حدس میزنم قاتل کیه ولی برای این رمان سوپرایز شدم

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!