پارت صد و چهارده :

چاره‌ای برایم نمانده وگرنه خاطر بار قبل هنوز در سرم زنده بود. با اینکه پیش از ورودم به داخل مغازه دقت کرده بودم تا فروشنده زن باشد.دست و دلم میلرزید .در نگاهش تردید را خواندم.با صدای لرزانم گفتم:
-خواهش می‌کنم من..من واقعا تصادف بدی داشتم و نیاز به کمک دارم .
گوشی مغازه را جلوی رویم گذاشت.گفت:
-بفرمایید .فقط زیاد طولانی نشه
بزرگترین لبخندی که می توانستم را به لب نشاندم:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالیییی ❤️ 🔥سلاام خسته نباشید پارت نمیزاری گلم دوروزه پارت گذاری نداری 😮 💨

    ۲ سال پیش
کپی شد!