تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت صد و چهارده :
چارهای برایم نمانده وگرنه خاطر بار قبل هنوز در سرم زنده بود. با اینکه پیش از ورودم به داخل مغازه دقت کرده بودم تا فروشنده زن باشد.دست و دلم میلرزید .در نگاهش تردید را خواندم.با صدای لرزانم گفتم:
-خواهش میکنم من..من واقعا تصادف بدی داشتم و نیاز به کمک دارم .
گوشی مغازه را جلوی رویم گذاشت.گفت:
-بفرمایید .فقط زیاد طولانی نشه
بزرگترین لبخندی که می توانستم را به لب نشاندم:
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا
0عالیییی ❤️ 🔥سلاام خسته نباشید پارت نمیزاری گلم دوروزه پارت گذاری نداری 😮 💨