تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت صد و شانزده :
حرفش مرا به شدت به فکر فرو برد.نفس عمیقی کشیدم:
-حالا چی میشه؟با وجود فرشته و افسون چه بلایی قراره سرم بیاد؟
نگاهی به حیاط روبهرویمان انداخت.سرش را به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
-نمیدونم…تنها چیزی که الان میخوام ،اینکه بقیه زندگیم با تو بگذرونم.
نتوانستم از کش آمدن لبم جلوگیری کنم.با وجود ترسی که هنوز هم درونم ریشه داشت ،قلبم از خوشی پر شده بود.ادامه داد:
-هیچ وقت از مق
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
