پارت صد و پانزده :

پشت فرمان ماشین نشستم، بیش از قبل در تصمیمی که گرفتم مصمم شده بودم. شیشه سمت راننده را پایین کشیدم و هر آنچه که افسون برای کمک به من داده بود را از پنجره ماشین بیرون انداختم.باید به زودی از شر این ماشین هم خلاص میشدم.
رادیو را روشن کردم تا کمتر احساس تنهایی کنم.کمربندم را بستم و سوئیچ را چرخاندم.پایم را روی پدال گاز فشار دادم ، از میان ماشین ها با بالاترین سرعت عبور کردم.
میخواستم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    سلام خوبی فاطمه جان عزیزم چرا پارت نمیزاری گذاشتیمون تو کف حسابیی خیلی مشتاقیم ادامه داستان بزاری تازه معماها کم کم داره فاش میشه 😶 🌫️😍😯

    ۲ سال پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    سلام عزیزم من برای بد قولی پیش امده شرمنده شما هستم .😔😔

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    چرا اینقدر کم حیف این قلم خوب نیست رمانت هیجانیه ولی الان مدت طولانیه پارتگذاریهات درست نیست امیدوارم اگه مشکلی داری حل بشه زود زود پارتگذاری بکنی برامون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️