تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت یک :
رعشه دستانم لحظه ای متوقف نمیشد.قفل زنجیر برای هزارمین بار از میان دستانم در رفت.تلاشم برای باز کردن زنجیر بی ثمر شده بودند.من فقط میخواستم این جسم منفور را از گردنم جدا کنم،اما انگار دنیا با من سر جنگ داشت.
وقتی بالاخره قفل زنجیر باز شد .گردنبند را روی پیشخوان سرد مغازهی طلافروشی گذاشتم و به انتظار پاسخ فروشنده ماندم. در انعکاس شیشه پیشخوان دختری با چشمان قهوه ای بیفروغ و رنگ باخته دیدم ،دختری که میل زندگی در او به حداقل رسیده بود.
تا این لحظه از زندگیام ایمان تنها لنگر قرص و محکم من در این دنیا بود . هر وقت احساس عدم امنیت داشتم او بود که تکیهگاه و پشت و پناه من در غم وناراحتیهایم بود.
اما حالا قندیل های یخ زدهی اعتمادم نسبت به او بالای سرم به لرزه افتاده بودند.همه باورهایم به یکباره در حال نابود شدن بود.
قلبا میخواستم امشب کسی را کنارم داشتم کسی که از درد نفس گیر سینهام به او میگفتم بدون اینکه از خیانتش واهمه داشته باشم.
با وجود گرمایی بخاری درون مغازه، سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود.خودم را بغل کردم و به حرکات دست مغازهدار چشم دوختم.
بررسی گردنبند برایم به اندازه یک قرن طول کشید.پس از اتمام بررسی ، به طور واضحی مغازهدار از نگاه به چشمانم پرهیز کرده و برای آنچه میخواست بگوید دست دست میکرد:
_متاسفم.
گردنبند را بار دیگر روی پیشخوان گذاشت و به سمتم هل داد. پس از مکث طولانی ادامه داد:
_واقعا متاسفم که باید بگم یک نفر درون این گردنبند یک دستگاه شنود کار گذاشته شده..
گردنبند را از روی پیشخوان برداشتم .دستم بیاختیاردور گردنبند مشت شده ،تیزی گردنبند در حال خراش کف دستم بود.با این حال درد دستم در برابر دردی که وجودم را اشغال کرده ، هیچ بود. درد و غم همچون پیچکی در حال گسترش درون بدنم بود.به سختی خندیدم وغم سنگین شده ،در دلم را قورت دادم:
_مطمعنین؟
مغازه دار سرش را به معنی تایید بالا و پایین کرد .به حرف آمد:
_البته آبجی باید بگم …
هر چه منتظر ماندم جملهاش را تمام نکرد.دم عمیقی کشیدم. با صدای که تحت تاثیر غرور جریحه دار شده ام گرفته بود.گفتم:
_کار طلافروشه دیگه.مگه نه؟
در نظرم مکث هایش بیش از اندازه طولانی بود .جانم در حال بالا امدن بود.گفت:
_حقیقتا نه …آبجی قطعا میتونم بگم یک نفر به صورت کاملا ناشیانهای این دستگاه شنود رو کار گذاشته.
انگار یک آن چاله ی عمیقی در دلم کندند.با این وجودهنوز قلبم درتقابل با مغزم در حال انکار حقیقت پیشرویم بود:
_حتما اشتباهی شده.
چشمانش را میخ چشمانم کرد.با قاطعترین لحن ممکن گفت:
_شما مثل خواهرمی…من دروغ ندارم بگم اما واقعا در تعجبم چرا انقدر دیر متوجه این دستگاه شنود شدید؟
در دل جوابش را دادم:
_از روی حماقتم
بند کیفم را برشانهام جابهجا کردم.نگاهم را از فروشنده گرفتم.خود شکسته و داغانم را جمع کردم و اولین پاسخی که به ذهنم رسید را دادم:
_ جدیدا کارش گذاشتند. قطعا اگه خیلی وقت بود ...مثل الان متوجه شده بودم….معذرت میخوام همسرم منتظرمه.ممنونم برای کمک بزرگتون .خدانگهدار
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
ت
0خیلی جالب بود یک معما هست واقعا کیه؟ گذاشته
۳ سال پیشالمبرا
0خوب بود
۳ سال پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
از زمانی که گذاشتید سپاسگزارم ❤️
۳ سال پیشپینار
0تا اونجایی که خوندم خوبه
۳ سال پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
خوشحالم که رمان منو دوست داشتید❤️❤️❤️همراهی شما باعث افتخاره
۳ سال پیشالهام
0عالی
۳ سال پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
ممنون از نگاه شما❤️
۳ سال پیشنگار
0عالی
۳ سال پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
ممنون از نظر شما دوست عزیز❤️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پری
0خیلی عالی مثل همیشه