دوست داشتی؟
رمان گیله نار اثر پریسان خاتون

رمان گیله نار

  • زبان فارسی
  • 24K 👁
  • 183 ❤️
  • 132 💬

خلاصه رمان عاشقانه گیله نار

اَفرا دخترِ به ظاهر خجالتی و سربه‌زیرِ حاج فتاح سلطانی، به دنبال به‌دست آوردن استقلال، ‌ماه‌ها پیش بعد از قبولِ شرط دردسرساز پدبزرگِ مستبد و متعصب‌اش، با شراکت عمه‌ی کوچکش کافه‌ای در حومه‌ی شهر برپا کرده‌اند. همه‌چیز خوب پیش می‌رود تا قبل از این‌که گندِ جبران نشدنی‌ای به بار بیاورند و به‌خاطر ترس از طرد شدن، ماه‌ها روی آن سرپوش بگذارند. اما ماه همیشه پشت ابر نمی‌ماند. کینه‌ و کدورت قدیمیِ شایان‌خان و سوء‌تفاهمی که برای او و خانواده‌اش پیش آمده است، باعث می‌شود که شاهانِ جاوید پا به میدانِ بازی بگذارد و بعد از ماه‌ها، بوی تعفن‌آور رسوایی، خانواده‌ی سلطانی را بی‌آبرو کند.

قسمتی از متن رمان گیله نار

- خبر دارم کافه‌تون رو تعطیل کردن خانومِ سلطانی...
با شنیدن حرفش، رگِ تعصبم بیدار می‌شود و لرزان می‌گویم:
- تعطیل نکردن، تعطیل کردیم!
می‌خندد و عجیب است به‌جای آن‌که عصبی شوم، گوش به صدایش می‌سپارم. یک نوای خاصی دارد؛ مثلِ بارانی که در سکوت روی پنجره‌ی خانه می‌کوبد و هم‌زمان رعد و برقی بنگ خودش را میانِ آرامشِ آدم می‌پراند و قلب را وادار به گرومپ گرومپ کوبیدن می‌کند... آرام اما دلهره‌آور!
- درسته.
دست مابینِ ابروهایم می‌کشم و غرولند می‌کنم:
- پس چی میگین وقتی می‌دونید کافه تعطیله؟
گویا قصدِ صلح دارد که لحنش آرام‌تر می‌شود:
- گوش کنید خانومِ سلطانی؛ دو روز دیگه تولدِ عزیزترین شخصِ زندگیمه، کسی که حاضرم جونم رو واسه‌ش بدم.
عزیزترین شخصِ زندگیِ این آدمِ خوش‌صدا!
من هم دست از وحشی‌گری بر می‌دارم:
- چه کمکی از دست من بر میاد؟
و جواب می‌دهد:
- می‌خوام دوستاش بیان کافه‌ی شما و واسه‌ش جشن بگیرن.
قبل از این‌که چیزی بگویم، اضافه می‌کند:
- شده اون کافه رو واسه یه روز باز کنید، هر چقدر پول بخواید بهتون میدم‌.
از پیشنهادش دوباره ابروهایم بازی‌گوشی می‌کنند و کنارِ هم می‌روند:
- نمی‌شه یعنی نمی‌شه. این‌همه کافه و رستوران توی ماکو ریخته، یکی از اونا رو رزرو کنید!
می‌خواهم تماس را قطع کنم که دوباره مانع می‌شود. گویا صدایش مسخ کننده است:
- ایده‌های دیزاینرتون بهتر از همه‌ست. عزیزترین شخصِ من خودش نمی‌تونه توی اون تولد شرکت کنه و این تنها کاریه که از دستم بر میاد. می‌فهمید دیگه؟
جوری حرفِ آخرش بوی تهدید می‌دهد که واقعاً نمی‌توانم بگویم؛ «نه، نمی‌فهمم.» لب‌هایم به سمتی کج می‌شوند و می‌پرسم:
- واسه ساعت چند می‌خواید رزرو کنید؟
برای پاسخ دادن دست‌دست می‌کند و اما بعدش یک کلمه می‌گوید:
- پنجِ عصر. روزتون به‌خیر.
دیگر صدایی نمی‌آید و وقتی به اسکرین نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم که در نهایتِ بی‌ادبی تماس را قطع کرده است! من که قبول نکرده بودم، فقط می‌خواستم زمان‌اش را بدانم و با آذر در میان بگذارم‌اش!
دستم روی شماره‌اش می‌لغزد و می‌خواهم بگویم فعلاً روی ما حساب باز نکند اما پشیمان می‌شوم و دست عقب می‌کشم. موبایل را زیرِ چانه می‌زنم و متفکر در اتاقِ کوچک‌مان جهان‌گردی می‌کنم‌. این مردکِ پرروی طلبکار که انگار پول خونِ پدرش را از همه به ارث دارد دیگر از کجا پیدایش شده بود؟! صدایش، تحکم کلامش و دل‌تنگی‌ام برای کافه‌ی کوچک‌مان، وسوسه‌ام می‌کرد که پیشنهادش را قبول کنم. می‌دانم اگر من بگویم، عمه آذر هم نه نمی‌آورد. بهتر است تا شب فکر کنم و بعد با او در میان‌اش بگذارم.
***
از صبح که با صدای داد و بی‌‌دادهای آتا از خواب پریده‌ام و هیچ چیزی کوفت نکرده‌ام. انتظار دارم زبان بسته با قار و قور کردن‌اش اعلام حضور نکند؟!
نگاهِ خصمانه‌اش را سمتِ من که گوشه‌ای کِز کرده‌ام سوق می‌دهد و بیش‌تر پوستِ کنار ناخن‌هایم را می‌کَنَم.
- اَفرا...
می‌دانم می‌خواهد چه چیزی را برای بارِ هزارم مکرر شود و خودم پیش‌دستی می‌کنم:
- آتا به جونِ خودت قسم کارِ من نیست! چرا باور نمی‌کنی؟
ماه‌بانو که تازه دیشب کمی از اخم‌هایش باز شده بود، رو ترش می‌کند و غر می‌زند:
- اینا قوم‌الظالمین اوشاق جان «بچه جان». مگه کسی رو باور می‌کنن؟!
دوباره میگرن‌ام شدت گرفته و هیچ‌چیزی برایم مهم نیست جز خودِ لاکردارش.
آتا عصبی زیرِ لب چیزی می‌گوید و شقیقه‌هایم را ماساژ می‌دهم. ماه‌بانو جلوتر می‌آید و می‌گوید:
- یاخجیسان؟ «خوبی»
چرا خوب نباشم با این حال و اوضاعی که آتا برایمان ساخته است؟
آتا اهمیتی به حالِ بدم نمی‌دهد و به قول خودش همه‌ی این‌ها فیلم و سریال‌اند:
- پس آب شدن و رفتن توی زمین؟
می‌دانم مدارک و اسنادش کجااَند و اما جرئت گفتنِ فرضیه‌ام را ندارم. روی توسلی جان‌اش زیادی تعصب دارد و کیست که بتواند به او خورده بگیرد، ولی من که می‌دانم کارِ خودِ بشکه‌قیرش است.
لب و لوچه‌ام را آویزان می‌کنم و در حالی که رویِ عضلات خواب رفته‌ام می‌ایستم، حرفم را در لفافه می‌پیچم:
- یه سر برید میدون، شاید دیروز قاطیِ مدارکای تره‌بار، بردیدشون اون‌جا؟
منتظر جوابش نمی‌مانم و دل‌خور به اتاقم می‌روم. روده‌هایم هم آرام و دل‌خور گوشه‌ای نشسته‌اند و بهانه نمی‌گیرند. می‌دانند وقتی دل‌خور باشم زیاد جلوی چشم آتا نمی‌روم و وادار به رفتن‌ام نمی‌کنند.
موهای بلند و بافته شده‌‌ی جلوی سرم را باز می‌کنم و وقتی مطمئن می‌شوم که فر شده‌اند، در صورتم می‌اندازم‌شان. از کیف خاکستری‌ام مسکنی بر می‌دارم و بدون آب قورت‌اش می‌دهم. کمی سرِ دلم سنگین می‌شود و بی‌حال رویِ صندلی می‌نشینم. این هم از عوارضِ روزی یک‌بار در سال صبحانه نخوردن است دیگر! چشم‌هایم را می‌بندم و بعد از نفسِ عمیقی از روی صندلی بلند می‌شوم. خیلی طول نمی‌کشد تا شلوار بگ استایل و مانتوی کوتاهم را بپوشم و آماده شوم. ضد آفتاب رنگی‌ام را به صورتم می‌زنم و دستم سمتِ خطِ چشمم می‌رود. برای کشیدن یک خطِ مرتب و قشنگ وسوسه می‌شوم و اما وهمِ آتا برایم اخم می‌کند. بنده خدا حق دارد، چشم‌هایم اندازه‌ی کافی کشیده و بادامی‌طور هستند دیگر خط چشم زیادی آرایشم را غلیظ نشان می‌دهد. بی‌خیال می‌شوم و به زدنِ یک برق لب کفایت می‌کنم. شالم را روی سرم می‌اندازم و از اتاق بیرون می‌زنم که آتا با دیدنم رو ترش می‌کند:
- کجا به سلامتی؟!
در حالی که محتوایِ کیفم را چک می‌کنم، جوابش را می‌دهم:
- الآن عمه آذر میاد دنبالم یه سر بریم خرید.
کمی از اخمش را کم می‌کند و دیگر چیزی نمی‌گوید. می‌دانم اگر بگوییم قرار است برای یک روز کافه را باز کنیم از آن گیرهای سه‌پیچش می‌دهد و مو به سرم نمی‌گذارد. خدا کند فردا تا شب میدان باشد تا بتوانم به کارم برسم. عجیب است که چرا مسخ شده‌ام. تا دیروز در خیالم اگر کسی از من می‌خواست برای یک‌بار دیگر کافه را باز کنم هیچ‌جوره قبول نمی‌کردم.
و اما امروز می‌خواستم آتا را بپیچانم و کافه را باز کنم! شانه‌ای بالا می‌پرانم و به محضِ دیدنِ ماشینِ آقا که وارد پیچ کوچه می‌شود، به سمتش پا تند می‌کنم. سوار می‌شوم و کیفم را عقبِ ماشین می‌اندازم و سلام و احوال‌پرسیِ گرمی هم با آذر دارم. همان‌طور که دوباره عینک دودی‌اش را روی چشم می‌کشد، پیچِ کوچه را دور می‌زند و عقب‌گرد می‌کند. من هم دوباره کیفم را از عقب بر می‌دارم و عینک دودی‌ام را از آن بر می‌دارم. آن را به چشم می‌زنم و در حالی که یکی از آدامس‌های نعنایی‌ام را می‌جوم، می‌گویم:
- یه دقیقه دیرتر اومده بودی آتا سرم رو می‌خورد.
می‌خندد و دست روی لب‌هایش می‌کشد:
- باز پادگان نظامی راه انداخته بود؟
خوب است خودش قارداش‌اش را می‌شناسد و لازم نیست برایش چند خط توضیح بدهم! به نشانه‌ی تأیید سر تکان می‌دهم و بحث را عوض می‌کند:
- ماجرای باز کردن کافه چیه؟ باز توبه‌ت شد توبه‌ی گرگ؟!
این‌بار وقتش رسیده است من به حرفش بخندم و گونه‌های برجسته‌اش را نیشگون بگیرم. می‌ترسم این توبه‌های گرگی‌وارم آخر کار دستم بدهند و به مرگم برسانند:
- گیر نده. این سفارش هم پولش خوبه و هم بعدِ مدتی از کسلی در میایم.
بحث پول و حوصله را میان کشیدم چون خودم هم دلیل قبول کردنِ پیشنهادِ آن مردتیکه را نمی‌دانم. از بعدِ آن ماجرای لعنتی، حوصله‌ی دردسرِ جدید را ندارم و محتاطانه‌تر عمل می‌کنم.
با صدایش به خودم می‌آیم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان گیله نار
  • پریسا

    0

    خیلی خوب بود واقعا جالب بود

    ۱ ماه پیش
  • ماه

    0

    خیلی قشنگ بود عالی بود موفق باشید 💖

    ۲ ماه پیش
  • اِلی

    1

    من به شخصه از این داستان خوشم اومد به نظر همه چیش اندازه بود دوسش داشتم ☺️ موفق باشید

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    1

    سلام پریسا خاتون عزیز رمان خیلی خوب وجذابی بود سپاسگذارم بانو ی عزیز

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    درسته داستان خیلی مختصر عاشقانه کم داشت داستان جذاب داشتی که می تونست روش مانور بیشتری بده در کل خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • ...

    1

    کلا افرا ۴ بار با شاهان برخورد داشت دوبارش پاچشو گرفت دوبارشم هیچی خاصی نداشت.میتونستید در کنار مسائلی که میخوایید مطرح کنید روی بقیه چیزای رمانم کار کنید.هی رمانو میخوندم میگفتم از کدوم عشقو علاقه حرف میزنن اینا😐تهشم خانواده هاشون هیچی که هیچی.یهو با سر خوردیم کف قابلمه انگار

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    باید بگم اگه کسی داره تعریف میکنه از رمان قطعا رمان درستو حسابی نخونده.نوشتید چهار ماه وقت گداشتین ولی کاملا رمان انگار در کمال بی حوصلگی نوشته شده.نه جزئیاتی نه هیچی.مثلا انتقام شاهان چی بود اون وسط؟ازدواج کنه بعد طلاقش بده؟بعدم سر یه روز پشیمون شد؟با کدوم عشق؟این عشق اصلا کی به وجود اومد؟

    ۲ ماه پیش
  • Zar

    0

    واقعیت وقتی دیدم یهو تموم شد خیلی تو برجکم خورد.داستان هیچ عاشقانه خاصی نداشت.من حتی وقت نکردم از عشقشون خوشم بیاد چون هیچ جزئیاتی نداشت.دوماه نامزدیشونم که هیچیش گفته نشد.در کل از همه چی سر سری گذشتین😐یه کلمه بخوام بگم با کمال احترام وقت هدر دادن بود.میتونست خوب باشه ولی مسخرش کردین.ممنون

    ۲ ماه پیش
  • ملیسا

    1

    کمی قاطی بود مهتاب ازازدواج اول بوداماسنش ازفاتح کمتراین یک ایرادمحتواداستان خوب بودواینکه میشدقسمت بعدازدواج زیباترباشه ب شخصیت اول مردداستان غروربیشتری میدادین یاقسمت انتقامطولانیتر و جذاب ترمینوشتین خیلی بهتربودموفق باشید

    ۳ ماه پیش
  • ....

    0

    داداچ قصد بی احترامی ندارم ولی این نظری که دادی از رمان گمراه کننده تر بود یه فاصله مینداختی حداقل😂😘

    ۲ ماه پیش
  • فافا

    0

    عاقا خیلی خوب بود😂

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    عزیزم فاتح و فتاح از همسر اول فرامرز سلطانی بودن مهتاب هم از همسر اول سادات یعنی شایان جاوید بود

    ۲ ماه پیش
  • داغون بود خیلی بد

    0

    افتضاح دو فصل خوندم هنوز مشخص نیست شخصیت داستان کی هستن

    ۲ ماه پیش
  • کیمیا

    0

    واقعیت های جامعه بود، عبرت آموز و پر محتوا👌

    ۲ ماه پیش
  • حلما

    0

    سلام و باید از نویسنده رمان تشکر کنم بابت رمان بسیار زیبای که نوشتن بعد از خواندن صدها رمان این واقعا به دلم نشست بدون داشتن تیکه های اضافه و حوصله سر بر هر کلمه که می خوندم بیشتر مجذوب داستان میشدم به دور از تخیل و هیچ حرف اضافه ای واقعیت های جامعه خیلی زیبا نوشتن واقعا رمان زیبایی بود

    ۲ ماه پیش
  • ستاره

    1

    سلام خسته نباشید رمان خوبی بود خوشم اومد که همه حرفا زده میشد و چیزی تو دلشون نبود به غیر از اشتباهی که کردن ولی برعکس اینکه نوشته شده بود دختره اصلاخجالتی نبود

    ۲ ماه پیش
  • وصال

    0

    من الان این رمان رو دانلود کردم ولی فقط زده فصل یک و دیگه هیچی نداره. چرا خرابه !!؟

    ۴ ماه پیش
  • برازنده

    0

    دوباره رمان رو بگیرش دوباره دانلود کن درست میشه

    ۴ ماه پیش
  • هلیا

    0

    دوباره دانلودش کن میاره تموم قسمتاشو

    ۳ ماه پیش
  • شکوه

    0

    عالی بود لذت بردم همه چیز به قاعده

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!