دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان تریلر جاسوسی معمایی کاراکال اثر حدیثه شهبازی

رمان کاراکال

  • زبان فارسی
  • 19.2K 👁
  • 352 ❤️
  • 2.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

۱۹۸۹، اسپانیا. دو مأمور اطلاعاتی شوروی در آستانه فروپاشی یک امپراتوری، معمایی را دفن می‌کنند که قرار است سی سال بعد، همه چیز را به آتش بکشد. ۲۰۲۰. دومینیکا بوردیوژا، مأمور سازمان فدرال روسیه (FSB)، پس از خیانت معشوقه‌اش در یک عملیات مرگبار، به ستاد مرکزی مسکو منتقل می‌شود. دومینیکا برای پاک کردن این لکه‌ی ننگ، انتظار یک مأموریت تازه را دارد؛ اما پای یک غریبه به زندگی‌اش باز می‌شود: میگل، جاسوسی افسونگر و مرموز از سازمان رقیب (GRU) که ظاهر یک فرشته و قلب یک شیطان را با خود دارد. از خیابان‌های برفی مسکو تا هزارتوهای تاریک بوداپست، این دو باید از جان و رازهای گذشته‌شان، محافظت کنند. در این میان، نفرتی قدیمی و جاذبه‌ای ویرانگر آن‌ها را به مرز میان خیانت و عشق می‌کشاند.

پارت اول

| برج ناقوس / Belfry |
« دهکده‌ی آنسو، اسپانیا ۱۹۸۹، دو سال قبل از انحلال دولت شوروی »
صدای زنگ‌های کلیسا که به مناسبت حلول سال نو نواخته میشد، دختر جوان را مضطرب‌تر از قبل می‌کرد. او برای نوشتن نامه‌ی خداحافظی وقت زیادی نداشت. به هرحال می‌دانست که برای مدت زیادی مجبور است که به اوئسکا برود و تنها وجود همین نامه‌ها بود که دلش را نسبت به عدم حضور رامون آرام‌تر می‌کرد؛ لااقل تا آخر تعطیلات کریسمس.
رامون، کوچک‌ترین پسر پیشکارِ پدرش، موسیو مورتل بود. هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد که همه‌ی فرانسوی‌ها، چهره‌ای به دلنشینی رامون داشته باشند؛ البته که او، چشمان درشت مشکی رنگش که همیشه به آن‌ها سرمه‌ی عربی می‌کشید را از مادر شرقی‌اش به ارث برده بود. همان هم در نخستین روز دیدارشان، اولین چیزی بود به مزاج دخترک خوش آمد. او همیشه می‌گفت که آن روغن سیاه‌رنگ، او را از شر درد چشم خلاص کرده است!
مدت زیادی بود که یکدیگر را در باغ انگور پشت جاده ملاقات می‌کردند. خدا می‌دانست که اگر پدرش متوجه موضوع میشد، چه بلایی بر سر معشوقه‌اش می‌آورد. بی‌شک خود او را هم برای همیشه جهت پرستاری از عمه‌اش راهی اوئسکا می‌کرد. هیچ‌کس از آن زن متعصب خوشش نمی‌آمد. هنوز هم نمی‌دانست که چگونه تعطیلات کریسمس را دور از رامون و در خانه‌ی عمه کارلوتا بگذراند. با تمام این‌ها، جای شکرش باقی است که خواهر کوچک‌ترش، کم سن و سال‌تر از آن است که بازیگوشی‌های بچگانه را رها کرده و به دنبال فضولی باشد. ساعات زیادی را به بهانه‌ی او، با رامون‌ وقت می‌گذراند، هرچند که این موضوع تا چند سال آینده، دیگر پابرجا نمی‌ماند.
یعنی می‌توانست بدون هیچ دردسری، با علم بر این حقیقت که پدرش مایل بود یکی از همان اعضای حزب دامادش شود، با رامون ازدواج کند؟ پسرک مدعی‌ بود که به‌زودی برای کار به مادرید رفته و بعد هم می‌تواند خانه‌ای برای هردویشان اجاره کند. اگر اوضاع جنگ ‌و جدال‌های داخلی بهتر شود، مادرید شهری است که سنگ‌فرش‌هایش را با پول، تزئین کرده‌اند!
شاید هم این حرف‌ها از همان لاف‌های معروف پسرهای جوان بود تا خودشان را بیشتر در دل معشوقشان جای دهند. به هرحال، حتی فکر کردن به این حرف‌ها، تا مدت‌ها می‌توانست او را خوش اخلاق کند؛ این‌گونه شاید کمتر به فلیس بی‌چاره برای پختن باکالائو¹ ایراد می‌گرفت، قابل انکار نیست که طعم سس سالسای او، وحشتناک است!
آه عمیقی کشید و دستش را زیر چانه گذاشت و از پنجره‌ی اتاق، به برج سنگی و نیمه‌کاره‌ی کلیسا که از دور خودنمایی می‌کرد، نگاهی انداخت.
با خودش فکر می‌کرد که ای کاش در خانواده‌ی مدرن‌تری به دنیا می‌آمد و دست‌کم، اجازه‌ی داشتن یک تلفن همراه را به او می‌دادند؛ این‌گونه دیگر لازم نبود نگران مسافت باشد یا مانند دوشیزگان قرن هجدهم، نامه‌‌ی عاشقانه بنویسد!
باز هم آوای ناقوس کلیسا در گوشش پیچید؛ البته، این صدای زنگ کلیسا بود یا مادرش؟ گوش‌هایش را تیز کرد و به محض بلند شدن قژقژ پله‌های چوبی از پشت درب اتاق، کاغذ نامه‌ها را رها کرد، کتاب قطوری روی آن‌ها گذاشت و از جایش بلند شد.
هم‌زمان، درب اتاق با شدت باز شد و مادرش، با اخم‌های درهم رفته و چهره‌ای که دائما رنگ‌پریده بود و او را در نگاه اهالی دهکده، شبیه به مردم ایسلند یا منطقه‌ای در آن حوالی می‌کرد، وارد شد. خدا را شکر که چهره‌اش هیچ شباهتی به او نداشت!
زن، نگاه غضبناکی به سرتاپای دختر انداخت و با ترش‌رویی گفت:
- بیانکا، داری چیکار می‌کنی؟ تو می‌خوای از قطار جا بمونیم؟ مراسم دعا هم شروع شده.
چشم‌های خاکستری رنگش را در فضای نه چندان مرتب اتاق چرخاند و بدون مکث، ادامه داد:
- یا مسیح! بگو ببینم نورا کجاست؟
--------------------
۱. خوراک اسپانیایی همراه با ماهی کادِ نمک‌سود شده

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان کاراکال

  • Fatii

    در پارت 20

    وایبشو دوس دارم همچین فضایی خیلی جالبه

    ۴ دقیقه پیش
  • Fatii

    در پارت 10

    موضوع جالبی به نظر میرسه و مشخصه زحمت زیادی برای تحقیق و طبیعی درآوردنش کشیدین👌❤️

    ۵ دقیقه پیش
  • عاطفه‌میرزائی

    در پارت 100

    توصیفات و فضا سازی عالی 😍 موفق باشی نویسنده گل. ولی دلم برای خواهر بزرگه و عشقش سوخت🥹

    ۷ ساعت پیش
  • عاطفه میرزائی

    در پارت 50

    اوه اوه دومنیکا قراره چیکارا کنه😎😎 شخصیتش میخوره شجاع باشه

    ۷ ساعت پیش
  • عاطفه میرزائی

    در پارت 40

    وای چرا همچین شد🥹 غمگین شد که.. داستان کشش خوبی داره

    ۷ ساعت پیش
  • عاطفه میرزائی

    در پارت 30

    رامون چه دلبری می کنه اول از همه نظر خواهره رو جذب میکنه بعد بقیه 😂

    ۷ ساعت پیش
  • عاطفه‌میرزائی

    در پارت 10

    شروع جالبی داشت و قلم نویسنده روان و سلیس هست بریم برای ادامه

    ۷ ساعت پیش
  • رشیدی

    در پارت 100

    توصیفات عالی.. امیدوارم از اون قاتلای وحشی انتقام بگیرن

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    ♥️♥️♥️

    دیروز
  • رشیدی

    در پارت 100

    چه دختر جسور و بحالی👌

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    😎

    دیروز
  • رشیدی

    در پارت 60

    دومینیکا همون خواهر بیانکاست🤔 ولی من هنوز تو شوک رفتن بیانکام پس رامون چی شد😢

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    با رامون کار داریم بعدا

    دیروز
  • رشیدی

    در پارت 40

    ای وای دخترای بیچاره، چه غم انگیز اصلا انتظار نداشتم بتونن بزننش حس می کنم باید زنده بمونه

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    نه دیگه رفت زیر قطار 💀

    دیروز
  • رشیدی

    در پارت 30

    این رامون خان نرسیده چه دلی ازمون برد، تو همین یه دیدار کلی حس خوب منتقل میشه از عشق بینشون👌

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    آره، رامون کاملا نماینده یه عشق کلاسیکه ❤️‍🔥

    دیروز
  • رشیدی

    در پارت 30

    به به چه رمان متفاوت و قشنگی، چه قلم درست و درمونی🥰

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم ♥️

    دیروز
  • ترنم

    در پارت 460

    وای وای کاش آرینا رو ول کنه بره چقد رومخمه این بشر هی جای منو نیکا رو تنگ کرده بابا نمیبینی داره خودشو تخلیه میکنه و اصلا باهات لذت نمی بره؟پس پیشش نباش ی ذره غرور داشته باش آرینا!

    ۶ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    حالا یه جوری میگید انگار دختره عاشق میگله 😂 داره میگه نیستی با بقیه فلان بهمان...

    ۶ روز پیش
  • ترنم

    0

    خب چرا با همه اینها میگل باهاش مونده..دومینیکا به این پاکی🤣

    ۴ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    میگل خودش روانیه 😐

    ۴ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 440

    توصیف هم خونه ی میگل،اون قاطرات عرق روی قفسه سینش،صلیبی که به گردنش بود،ضرباتش،همه وهمه دیوونه کننده ان

    ۵ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    با این همه توصیف بازم خیلی از بچه‌هامون تا عکسشو گذاشتم و دیدن سیاهپوسته شوکه شدن 🤣

    ۵ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 441

    کجاعکسشو گذاشتین؟من ندیدم

    ۵ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    چنل Tel

    ۵ روز پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 441

    اهان،من Telندارم،اینجا نمیذارین؟

    ۵ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    درخواست دادم به ادمین باید ببینیم کی اجرا میشه. چنل روبیک هم داریم.

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️