دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان تریلر جاسوسی معمایی کاراکال اثر حدیثه شهبازی

رمان کاراکال

  • زبان فارسی
  • 21.5K 👁
  • 388 ❤️
  • 2.9K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

۱۹۸۹، اسپانیا. دو مأمور اطلاعاتی شوروی در آستانه فروپاشی یک امپراتوری، معمایی را دفن می‌کنند که قرار است سی سال بعد، همه چیز را به آتش بکشد. ۲۰۲۰. دومینیکا بوردیوژا، مأمور سازمان فدرال روسیه (FSB)، پس از خیانت معشوقه‌اش در یک عملیات مرگبار، به ستاد مرکزی مسکو منتقل می‌شود. دومینیکا برای پاک کردن این لکه‌ی ننگ، انتظار یک مأموریت تازه را دارد؛ اما پای یک غریبه به زندگی‌اش باز می‌شود: میگل، جاسوسی افسونگر و مرموز از سازمان رقیب (GRU) که ظاهر یک فرشته و قلب یک شیطان را با خود دارد. از خیابان‌های برفی مسکو تا هزارتوهای تاریک بوداپست، این دو باید از جان و رازهای گذشته‌شان، محافظت کنند. در این میان، نفرتی قدیمی و جاذبه‌ای ویرانگر آن‌ها را به مرز میان خیانت و عشق می‌کشاند.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

| برج ناقوس / Belfry |
« دهکده‌ی آنسو، اسپانیا ۱۹۸۹، دو سال قبل از انحلال دولت شوروی »
صدای زنگ‌های کلیسا که به مناسبت حلول سال نو نواخته میشد، دختر جوان را مضطرب‌تر از قبل می‌کرد. او برای نوشتن نامه‌ی خداحافظی وقت زیادی نداشت. به هرحال می‌دانست که برای مدت زیادی مجبور است که به اوئسکا برود و تنها وجود همین نامه‌ها بود که دلش را نسبت به عدم حضور رامون آرام‌تر می‌کرد؛ لااقل تا آخر تعطیلات کریسمس.
رامون، کوچک‌ترین پسر پیشکارِ پدرش، موسیو مورتل بود. هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد که همه‌ی فرانسوی‌ها، چهره‌ای به دلنشینی رامون داشته باشند؛ البته که او، چشمان درشت مشکی رنگش که همیشه به آن‌ها سرمه‌ی عربی می‌کشید را از مادر شرقی‌اش به ارث برده بود. همان هم در نخستین روز دیدارشان، اولین چیزی بود به مزاج دخترک خوش آمد. او همیشه می‌گفت که آن روغن سیاه‌رنگ، او را از شر درد چشم خلاص کرده است!
مدت زیادی بود که یکدیگر را در باغ انگور پشت جاده ملاقات می‌کردند. خدا می‌دانست که اگر پدرش متوجه موضوع میشد، چه بلایی بر سر معشوقه‌اش می‌آورد. بی‌شک خود او را هم برای همیشه جهت پرستاری از عمه‌اش راهی اوئسکا می‌کرد. هیچ‌کس از آن زن متعصب خوشش نمی‌آمد. هنوز هم نمی‌دانست که چگونه تعطیلات کریسمس را دور از رامون و در خانه‌ی عمه کارلوتا بگذراند. با تمام این‌ها، جای شکرش باقی است که خواهر کوچک‌ترش، کم سن و سال‌تر از آن است که بازیگوشی‌های بچگانه را رها کرده و به دنبال فضولی باشد. ساعات زیادی را به بهانه‌ی او، با رامون‌ وقت می‌گذراند، هرچند که این موضوع تا چند سال آینده، دیگر پابرجا نمی‌ماند.
یعنی می‌توانست بدون هیچ دردسری، با علم بر این حقیقت که پدرش مایل بود یکی از همان اعضای حزب دامادش شود، با رامون ازدواج کند؟ پسرک مدعی‌ بود که به‌زودی برای کار به مادرید رفته و بعد هم می‌تواند خانه‌ای برای هردویشان اجاره کند. اگر اوضاع جنگ ‌و جدال‌های داخلی بهتر شود، مادرید شهری است که سنگ‌فرش‌هایش را با پول، تزئین کرده‌اند!
شاید هم این حرف‌ها از همان لاف‌های معروف پسرهای جوان بود تا خودشان را بیشتر در دل معشوقشان جای دهند. به هرحال، حتی فکر کردن به این حرف‌ها، تا مدت‌ها می‌توانست او را خوش اخلاق کند؛ این‌گونه شاید کمتر به فلیس بی‌چاره برای پختن باکالائو¹ ایراد می‌گرفت، قابل انکار نیست که طعم سس سالسای او، وحشتناک است!
آه عمیقی کشید و دستش را زیر چانه گذاشت و از پنجره‌ی اتاق، به برج سنگی و نیمه‌کاره‌ی کلیسا که از دور خودنمایی می‌کرد، نگاهی انداخت.
با خودش فکر می‌کرد که ای کاش در خانواده‌ی مدرن‌تری به دنیا می‌آمد و دست‌کم، اجازه‌ی داشتن یک تلفن همراه را به او می‌دادند؛ این‌گونه دیگر لازم نبود نگران مسافت باشد یا مانند دوشیزگان قرن هجدهم، نامه‌‌ی عاشقانه بنویسد!
باز هم آوای ناقوس کلیسا در گوشش پیچید؛ البته، این صدای زنگ کلیسا بود یا مادرش؟ گوش‌هایش را تیز کرد و به محض بلند شدن قژقژ پله‌های چوبی از پشت درب اتاق، کاغذ نامه‌ها را رها کرد، کتاب قطوری روی آن‌ها گذاشت و از جایش بلند شد.
هم‌زمان، درب اتاق با شدت باز شد و مادرش، با اخم‌های درهم رفته و چهره‌ای که دائما رنگ‌پریده بود و او را در نگاه اهالی دهکده، شبیه به مردم ایسلند یا منطقه‌ای در آن حوالی می‌کرد، وارد شد. خدا را شکر که چهره‌اش هیچ شباهتی به او نداشت!
زن، نگاه غضبناکی به سرتاپای دختر انداخت و با ترش‌رویی گفت:
- بیانکا، داری چیکار می‌کنی؟ تو می‌خوای از قطار جا بمونیم؟ مراسم دعا هم شروع شده.
چشم‌های خاکستری رنگش را در فضای نه چندان مرتب اتاق چرخاند و بدون مکث، ادامه داد:
- یا مسیح! بگو ببینم نورا کجاست؟
--------------------
۱. خوراک اسپانیایی همراه با ماهی کادِ نمک‌سود شده

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 389 رای
5 ★
86%
4 ★
12%
3 ★
2%
2 ★
0%
1 ★
1%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان کاراکال

  • لیا

    در پارت 510

    میگل چقدر حلال خور شده تازگیاا اونوقت چند تا اسکناس پول یه ماشین و چند تا لباس و میداد؟

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    هرچی ته جیبش چپونده بود داد رفت دیگه 👀

    ۲ روز پیش
  • Nina

    در پارت 510

    ای بابا پلیسا چی میخوان اینجاا تو روحت کرونا تو روحت لاورنتی ایش!

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    تو روحت زندگیییی 🤣

    ۲ روز پیش
  • Nina

    در پارت 510

    کلا میگل و نیکا مقدر شدن که همیشه توی موقعیت های فاجعه در حال فرار باشن با هم😭 اف س بی و جی آر یو دو تا تیمن این دو تا خودشون یه تیم🤣

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣 این دیگه آخرین باره

    ۲ روز پیش
  • Nina

    در پارت 510

    (درحالی که میگل هنوز می خواست به قرار بیست و چند ساله ای که با خودش درمورد الئونورا گذاشته بود، پایبند بماند.) میزان وفاداری رو نگا! ولی نمیدونی همون دختر الان کنارت نشسته.. وای اگه بدونی!

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    کی گفته نمی‌دونه 🤣

    ۲ روز پیش
  • Nina

    در پارت 510

    نه بابا فکر نکنم بدونه. میدونست انقدر دلش نمیخواست سر نیکا رو از تنش جدا کنه یکم سافت تر بود🤣

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    پارادوکس‌های اخلاقی میگل رو فراموش نکن 👀

    ۲ روز پیش
  • Nina

    در پارت 510

    (- داری بهشون رشوه میدی؟ - دارم بدهیمو صاف می کنم) برادر حلال خوره! چی پیش خودت فکر کردی زن؟

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    نون حلال برکت زندگیه نیکای آتئیست اینو چه می‌فهمه 🤣

    ۲ روز پیش
  • Nina

    در پارت 510

    برادر از یه طرف کل پایگاهو سلاخی میکنه از اون طرف پول ماشینی که میدزده رو میده. عاشق ارزش های اخلاقیشم!

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    میگل یه سبک زندگیه 😹

    ۲ روز پیش
  • ثمین

    در پارت 511

    مینیکا هردفعه همینو میگه بازم میاد کمکش😂 خب سایا جون کی درمورد مرگ لاورنتی با کرونا مینویسی؟

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    هیچ وقت 😁

    ۲ روز پیش
  • Nina

    در پارت 510

    (فقط می دانست که شنیدن غرغرهایش به شکل نامعقولی از سکوت سنگین خودش دلپذیرتر است) ببین خوبه میدونی میخواد مختو بزنه ولی خودت از قبل داری وا میدی😔

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    این بدبختو خدا از ۳۳ سال پیش زده 😑

    ۲ روز پیش
  • ...

    2

    تویوخدا پارت بزار

    ۶ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    🥲💔

    ۲ روز پیش
  • لیا

    در پارت 502

    نیکاا تازگیا تریاک میکشه؟اخه با نیکای پارت های قبل فرق داشت قبلا میگل زر میزد این حوصله نداشت الان دومینیکا داره شجره نامشو درمیارهه بنده خدا رو ولی اون تادا عه آخرشش وایی من اصلا خیلی باحال تصورش کردم🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    علی‌الظاهر نیکا گاردشو آورده پایین‌تر 👀

    ۲ هفته پیش
  • ثمین

    در پارت 501

    تاداا این پارته خدا بودد😂😂

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    😎♥️

    ۲ هفته پیش
  • اکرم بانو

    1

    واکنش من وقتی به رمان سر میزنم:شاید این جمعه بیاید ،شاید🤦🤦

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    شرمنده دارلینگ :( ناجور مریض شدم همینم زیر سرم نوشتم.

    ۲ هفته پیش
  • اکرم بانو

    0

    نمیدونستم عزیزم،انشاالله هرجا هستی همیشه سالم و سلامت باشی

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    ممنونم جانم ❤️

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 501

    عجب پارتی بود به به! گفتگوشون مححشر. فضاسازیش خداا بود. یه جوری با جزئیات نوشتی انگار هفتصد بار وسط حمله به لهستانی ها گیر افتادی😭

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    پروازم امروز از لهستان نشست هانی 😎

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 501

    فقط من این وسط بوی گند گل و فاضلاب گرفتم حتما باید برم ***😭

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    بپر توی دریاچه 🤣

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 500

    (با بی رمقی ناشی از خونریزی، لب زد: - تادا!) نیکا یه سبک زندگیه🤣

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    😂😂 این‌جا همه یه تخته کم دارن، میگل و دومینیکا بیشتر

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 501

    حس میکنم تو این پارت نیکا شیشه کشیده بود خیلی مشنگ میزد😭🤣

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    پاش رسیده لب مرز گفته عجب غلطی کردم بذار یه متاعی بزنم هیچی حالیم نشه 😂

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 500

    وای نیکا چقد سوال میپرسیی فکت درد نگرفت؟ هی حس میکنم الانه که میگل کلتو بکوبه به دیوار به خفه شو

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    حالا گیرش آورده بذار تخلیه اطلاعات کنه دیگه 😂

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 501

    اصلا هم ضایع نیست که داره مأموریت مدودفو انجام میده اصلاا

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    چقدرم موفقیت‌آمیز بوده 😑

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 501

    (سلیقه ات توی انتخاب مردا واقعا فاجعست!) لابد سلیقه تو خوبه شاسکولل

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    آفکورس که سلیقه‌اش حرف نداره... مثلا دومینیکا 😎🚬

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 500

    از این لحاظ که صدرصد! ولی وا نمیده کثاقت

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 500

    (بدون حرف، دستش را بلند کرد و انگشت وسطش را با تمسخر به او نشان داد) نیازمند همچین زنی تو زندگیمم🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    تو باید دنبال نمونه‌ی مرد همین جنس باشی 😂

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 500

    نه دیگه مردا حق ندارن به یه خانوم محترم (که خودمم محض اطلاع) فاک نشون بدن فقط خانومیای جذاب میتونن👁👄👁

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️