دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان تریلر جاسوسی معمایی کاراکال اثر حدیثه شهبازی

رمان کاراکال

  • زبان فارسی
  • 5.1K 👁
  • 134 ❤️
  • 168 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی کاراکال

۱۹۸۹، اسپانیا. دو مأمور اطلاعاتی شوروی در آستانه فروپاشی یک امپراتوری، معمایی را دفن می‌کنند که قرار است سی سال بعد، همه چیز را به آتش بکشد. ۲۰۲۰. دومینیکا بوردیوژا، مأمور سازمان فدرال روسیه (FSB)، پس از خیانت معشوقه‌اش در یک عملیات مرگبار، به ستاد مرکزی مسکو منتقل می‌شود. دومینیکا برای پاک کردن این لکه‌ی ننگ، انتظار یک مأموریت تازه را دارد؛ اما پای یک غریبه به زندگی‌اش باز می‌شود: میگل، جاسوسی افسونگر و مرموز از سازمان رقیب (GRU) که ظاهر یک فرشته و قلب یک شیطان را با خود دارد. از خیابان‌های برفی مسکو تا هزارتوهای تاریک بوداپست، این دو باید از جان و رازهای گذشته‌شان، محافظت کنند. در این میان، نفرتی قدیمی و جاذبه‌ای ویرانگر آن‌ها را به مرز میان خیانت و عشق می‌کشاند.

پارت اول

| برج ناقوس / Belfry |
« دهکده‌ی آنسو، اسپانیا ۱۹۸۹، دو سال قبل از انحلال دولت شوروی »
صدای زنگ‌های کلیسا که به مناسبت حلول سال نو نواخته میشد، دختر جوان را مضطرب‌تر از قبل می‌کرد. او برای نوشتن نامه‌ی خداحافظی وقت زیادی نداشت. به هرحال می‌دانست که برای مدت زیادی مجبور است که به اوئسکا برود و تنها وجود همین نامه‌ها بود که دلش را نسبت به عدم حضور رامون آرام‌تر می‌کرد؛ لااقل تا آخر تعطیلات کریسمس.
رامون، کوچک‌ترین پسر پیشکارِ پدرش، موسیو مورتل بود. هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد که همه‌ی فرانسوی‌ها، چهره‌ای به دلنشینی رامون داشته باشند؛ البته که او، چشمان درشت مشکی رنگش که همیشه به آن‌ها سرمه‌ی عربی می‌کشید را از مادر شرقی‌اش به ارث برده بود. همان هم در نخستین روز دیدارشان، اولین چیزی بود به مزاج دخترک خوش آمد. او همیشه می‌گفت که آن روغن سیاه‌رنگ، او را از شر درد چشم خلاص کرده است!
مدت زیادی بود که یکدیگر را در باغ انگور پشت جاده ملاقات می‌کردند. خدا می‌دانست که اگر پدرش متوجه موضوع میشد، چه بلایی بر سر معشوقه‌اش می‌آورد. بی‌شک خود او را هم برای همیشه جهت پرستاری از عمه‌اش راهی اوئسکا می‌کرد. هیچ‌کس از آن زن متعصب خوشش نمی‌آمد. هنوز هم نمی‌دانست که چگونه تعطیلات کریسمس را دور از رامون و در خانه‌ی عمه کارلوتا بگذراند. با تمام این‌ها، جای شکرش باقی است که خواهر کوچک‌ترش، کم سن و سال‌تر از آن است که بازیگوشی‌های بچگانه را رها کرده و به دنبال فضولی باشد. ساعات زیادی را به بهانه‌ی او، با رامون‌ وقت می‌گذراند، هرچند که این موضوع تا چند سال آینده، دیگر پابرجا نمی‌ماند.
یعنی می‌توانست بدون هیچ دردسری، با علم بر این حقیقت که پدرش مایل بود یکی از همان اعضای حزب دامادش شود، با رامون ازدواج کند؟ پسرک مدعی‌ بود که به‌زودی برای کار به مادرید رفته و بعد هم می‌تواند خانه‌ای برای هردویشان اجاره کند. اگر اوضاع جنگ ‌و جدال‌های داخلی بهتر شود، مادرید شهری است که سنگ‌فرش‌هایش را با پول، تزئین کرده‌اند!
شاید هم این حرف‌ها از همان لاف‌های معروف پسرهای جوان بود تا خودشان را بیشتر در دل معشوقشان جای دهند. به هرحال، حتی فکر کردن به این حرف‌ها، تا مدت‌ها می‌توانست او را خوش اخلاق کند؛ این‌گونه شاید کمتر به فلیس بی‌چاره برای پختن باکالائو¹ ایراد می‌گرفت، قابل انکار نیست که طعم سس سالسای او، وحشتناک است!
آه عمیقی کشید و دستش را زیر چانه گذاشت و از پنجره‌ی اتاق، به برج سنگی و نیمه‌کاره‌ی کلیسا که از دور خودنمایی می‌کرد، نگاهی انداخت.
با خودش فکر می‌کرد که ای کاش در خانواده‌ی مدرن‌تری به دنیا می‌آمد و دست‌کم، اجازه‌ی داشتن یک تلفن همراه را به او می‌دادند؛ این‌گونه دیگر لازم نبود نگران مسافت باشد یا مانند دوشیزگان قرن هجدهم، نامه‌‌ی عاشقانه بنویسد!
باز هم آوای ناقوس کلیسا در گوشش پیچید؛ البته، این صدای زنگ کلیسا بود یا مادرش؟ گوش‌هایش را تیز کرد و به محض بلند شدن قژقژ پله‌های چوبی از پشت درب اتاق، کاغذ نامه‌ها را رها کرد، کتاب قطوری روی آن‌ها گذاشت و از جایش بلند شد.
هم‌زمان، درب اتاق با شدت باز شد و مادرش، با اخم‌های درهم رفته و چهره‌ای که دائما رنگ‌پریده بود و او را در نگاه اهالی دهکده، شبیه به مردم ایسلند یا منطقه‌ای در آن حوالی می‌کرد، وارد شد. خدا را شکر که چهره‌اش هیچ شباهتی به او نداشت!
زن، نگاه غضبناکی به سرتاپای دختر انداخت و با ترش‌رویی گفت:
- بیانکا، داری چیکار می‌کنی؟ تو می‌خوای از قطار جا بمونیم؟ مراسم دعا هم شروع شده.
چشم‌های خاکستری رنگش را در فضای نه چندان مرتب اتاق چرخاند و بدون مکث، ادامه داد:
- یا مسیح! بگو ببینم نورا کجاست؟
--------------------
۱. خوراک اسپانیایی همراه با ماهی کادِ نمک‌سود شده

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان کاراکال
  • Nina

    در پارت 50

    وای چقدر از دومینیکا خوشم اومددد

    ۳ ساعت پیش
  • Nina

    در پارت 40

    واییی نهههه قلبمممم😭💔 چقدر تصویر سازی این رمان خداست. نه اونقدری توصیفات و تشبیهات کمی داره و نه بیش از حد زیاد. همه چیز خیلی ملموس و به اندازه ست. اصلا من عشق می کنم با این قلممم💞✨️

    ۴ ساعت پیش
  • فواد

    0

    Your novel and you're a forever and always

    ۶ ساعت پیش
  • فواد

    0

    You're my dream come true

    ۹ ساعت پیش
  • نازنین

    در پارت 111

    اخی لاورتنی عزیزم 🥲

    دیروز
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    کامنت جدیدی بود 😂🫶🏻

    دیروز
  • نازنین

    در پارت 110

    اخه هیچکس از این جذاب طرفداری نکرد تازه چشماشم سبزه سبز هعی خاکبرسر اولگا از بچم بد گفت پلکونیک ایوانوف چشم سبز🥲

    ۲۳ ساعت پیش
  • ادمینعلی

    در پارت 81

    تو زندگیم همیشه شی بودم... من با همه اینجوری بودم🫴🏻 همه با من اینجوری بودم🫳🏼

    ۲۴ ساعت پیش
  • ادمینعلی

    در پارت 70

    با بقیه دوستان موافقم لطفا زودتر میگلو بیارین بدین من برم

    ۲۴ ساعت پیش
  • ثمین

    در پارت 110

    کی میرسیم به دیالوگ مورد علاقه من؟😂 (چشم آبی:چقدر زن عجولی هستی)😈🤣

    دیروز
  • A77

    در پارت 91

    توروخدا تا همون اکسل ۳۰ و خورده ای بود یا ۲۰ و خورده ای بود بزار زودتر سایا ما منتظر ادامه کاراکالیم🥲🥺💕🙏

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    حتما عزیزم سعی می‌کنم سریع‌تر به پارت ۳۶ برسونم

    ۲ روز پیش
  • آنالیا

    در پارت 91

    سایا تند تند پارت هدیه بزار برسیم به پارت ۳۶

    دیروز
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    چشممم

    دیروز
  • طرفدار میگل

    در پارت 111

    پسره پفیوز میخواست خودش رو بکنه تو چشم نیکا و دست آورد پسرم رو نابود کنه و برا خودش بر داره اون میگل طفلک رفت نجاتش داد تو کجا بودییی پسررر😑😐

    دیروز
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    برگشته دیده جا تره و بچه‌ نیست 😂

    دیروز
  • طرفدار میگل

    در پارت 111

    خوب که نیکا و لاورتنی از هم جدا شدن منم میگیرمش برا پسرم اصلا ترکیب نیکا و میگل🛐🛐🛐🛐

    دیروز
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    ترکیب خانم بداخلاق و آقای دلقک 😂

    دیروز
  • نانا

    در پارت 101

    سایا میگل کی میاد من میخوام کراش بزنم

    دیروز
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    Maybe Tomorrow 😂

    دیروز
  • آنالیا

    در پارت 111

    سایا خانومی الان وقت تمو کردن بود اخه؟ پارت بعدی کی میادددد

    دیروز
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    چون می‌خوام زودتر به برنامه قبلی ( پارت ۳۷ ) برسیم، احتمالا امشب پارت بعدی رو به عنوان هدیه می‌ذارم 😉

    دیروز
  • ثمین

    در پارت 101

    ولی ترکیب چشم آبی خوشگله+دکمه🫦😔

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    زشته سید 😂

    ۲ روز پیش
  • ثمین

    در پارت 101

    حاجی زشت چی؟ میتونی نسخه دکمه ایشو تو *** بزاری🤣🤣😈

    دیروز
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    این وصله‌ها به بچه‌های پاکدامن من نمی‌چسبه 😂

    دیروز
  • Nina

    در پارت 11

    وای چه وایب و قلم خاصی داره، در حد رمان های خوبِ چاپیه. تصویر سازی دلنشینی هم داره. خیلیییی زیباست😭💞

    ۲ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم 💋

    دیروز
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟