تاربام، گذرگاه سکون به قلم مریم دولتیاری
پارت صد و هفتاد :
کمند با دقت به دستهایم نگاه کرد. مثل فرماندهی دشمنی که به سربازهای تسلیم شده و شکستخوردهی جبههی مقابل نگاه میکند. مردمک سیاه و گشادشدهی چشمانش میان تیلههای روشن و براقش میلرزید. مایوس گفت:
- یعنی دیگه دوستم نداری؟
دستهایم را پایین آوردم و داخل جیبم گذاشتم. با بغض نگاهم را روی صورتش چرخاندم و گفتم:
- دوستت دارم کمند و بهخاطر همینم دارم بیخیالت میشم. من خی
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...
سحر
0چقدر از کمند بدم میاد حیف دانیار باید ولش بکنه بره دنبال زندگیش