تاربام، گذرگاه سکون به قلم مریم دولتیاری
پارت صد و هفتاد و سوم :
نازنین کنار تختم روی صندلی نشسته بود. گردنش محافظ داشت و دور چشمها و بینیاش کبود شده بود؛ ولی بهنظر سرحال میآمد. او هم مثل من امروز مرخص میشد و میتوانستم درک کنم این ملاقات یکهویی و لحظهای آخریاش چه معنیای میتوانست داشته باشد.
نگاهش را از من دزدید و گفت:
- میخوان ببرنم بازداشتگاه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نگران نباش، زیاد برات حبس نمیبرن، کارهایی که
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم دولتیاری | نویسنده رمان
به عهدهی شما تصمیم اینکه با هم باشن یا نه:)
۲ سال پیشستاره
0💐💐💐💐💐
۲ سال پیشنفس
0ممنون و خسته نباشید
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
ممنون از همراهی شما
۲ سال پیشاسرا
1اممنون عالیه حیلی خیلی ممنون مریم گلی امیدوارم توچاپ به پرفروش ترین رمان برسه واقعاشهرآشوب ریبایی بودولی معلوم نشدعشق محیاکی بود😁البته فقطحدس میزدیم مستقیم نگفتی تابدونیم🙏💋💞
۲ سال پیش
مریم دولتیاری | نویسنده رمان
ممنون عزیز دلم از همراهیتون.💚 در مورد محیا، واقعیتش یه پیرنگ فرعی براش در نظر گرفته بودم که بعدا کنسل کردم بنا به دلایلی... زیاد تاثیرگذار نبود. خوشحالم که دوست داشتید🤍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
Alieh
0عالی بود ولی دوس داشتم بدونم دانیار و کمند باهم میتونن باشن یا نه🙁🫠 ❤️🫶