لیست کلیه پارتهای رمان تاربام، گذرگاه سکون : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 173
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 1
نکته: تمام روایات، اتفاقات و شخصیتها در این رمان زادهی ذهن نویسنده است؛ لذا هر گونه تشابه اسمی، فامیلی و ... اتفاقی و بر حسب تصادف میباشد. به نام خدا آقای سبحانی با عینک قطور روی چشمانش و موهای مجعد کم پشتش تا آنجایی که توانسته بود روی میز خم شده بود و در حالی که برای ورق زدن هر کدام از...
بروزرسانی در : ۱۰۳۲ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 2
متین و محیا دوباره خندیدند و کامران با دلخوری از من فاصله گرفت و گفت: - هی داداش، دخترها همهشون خرابن... محیا " هوی" بلندی کشید و ضربهای به شانهی کامران زد. - تو دست میذاری رو خرابها، تقصیر بقیه چیه؟ من خندیدم و حرفی نزدم؛ امّا کامران با قهر عقب رفت و محیا نزدیکم شد. به مردانهترین شکل م...
بروزرسانی در : ۱۰۳۲ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 3
جوابم را نداد. پایین رفت و دیدم که با عجله به پل هوایی کنار جاده نزدیک شد و از آن بالا رفت. به محض این که اتوبوس راه افتاد تازه یادم آمد چقدر عجله دارم و هزار و یک کار انجام نشده برای شب. پس در ایستگاه بعدی پیاده شدم و تاکسی گرفتم. من خودم که هیچ تمایلی برای رفتن به تهران نداشتم؛ امّا پدرم پا...
بروزرسانی در : ۱۰۳۲ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 4
وارد خانه شدم و مادر را دیدم که داخل آشپزخانه پشت میز نشسته بود و لیوانی که احتمالاً محتویاتش گل گاوزبان بود مقابلش قرار داشت. فیروزهای رنگ مورد علاقهاش بود. به خاطر همین هر جا را نگاه میکردی این رنگ را میدیدی. پردهها، فرشها، دکوراسیون، همه چیز و حتی لیوان جلوی دستش. آن هم شیشهاش ته مای...
بروزرسانی در : ۱۰۳۲ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 5
بعد از این که تمام کارهایم را انجام دادم، به ماهان که چند ساعت بود مشغول بازی بود نزدیک شدم و گفتم: - ماهان بسته دیگه، زیاد بازی کردی، برو. ماهان در مقابل خواستهم مقاومت کرد و گفت: - یهکم دیگه، یه کم دیگه... دسته بازی را از دستش گرفتم و گفتم: - سه ساعته نشستی پای دستگاه. برو، یالا... ماها...
بروزرسانی در : ۱۰۳۰ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 6
لحظهای به گوشهایم بابت شنیدن چنین حرفی شک کردم. قتل؟! نه، امکان نداشت... امکان نداشت. من همین چند ساعت پیش این دختر را دیده بودم. متحیّر گفتم: - چی؟! ولی... ولی من دیدمش. همین امروز صبح. ساعت... مکث کوتاهی کردم و بعد سرآسیمه افزودم: - ساعت، ساعت ده بود. ده، ده و نیم. سرگرد دقیق نگاهم کرد و...
بروزرسانی در : ۱۰۲۸ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 7
به پرواز نرسیده بودم. پدرم از لحظهای که آمده بود داشت داد و بیداد میکرد و به دایی صالح ناسزا میگفت. صورتش از شدّت عصبانیّت قرمز شده بود و پلکهایش میپرید. مادرم هم کم نمیآورد و مانند همیشه از برادرش دفاع میکرد. حداقل کاری که میتوانست الان بکند این بود که کمی پدرم را آرام کند و بگوید نباید ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۵ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 8
برای فردا صبح ساعت ده توانسته بودم بلیت بگیرم. پدرم هم خیالش راحت شده بود و دیگر داد و بیداد نمیکرد. کلهی صبح، ساعت هشت، آمده بود اتاقم و تا زمانی که از مطمئن نشده بود بلیت گرفتهام، بیرون نرفته بود. راستش دلم میخواست به این کارش خوشبین باشم و بگویم خب طبیعی است؛ میخواهد هر چه زودتر بروم س...
بروزرسانی در : ۱۰۲۳ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 9
چند لحظه صبر کردم؛ امّا هیچ جوابی نیامد و با رسیدن به باشگاه، تلفن را در جیبم گذاشتم و از ماشین پیاده شدم. گویا متین زودتر از من رسیده بود. تیبای سفید رنگش مقابل باشگاه پارک بود. سریع داخل رفتم و از میان موزیک کر کنندهی داخل سالن، خودم را به قسمت رختکن رساندم و داخل شدم. این ساعت باشگاه خلوت ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۱ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 10
راننده بی چون و چرا اطاعت کرد و با تغییر دادن مسیرش گفت: - میدونم کجاست، چشم. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که رسیدیم. کمی خم شدم و از پشت پنجره به سر در آبی رنگ و زنگزدهی پزشکی قانونی که با فونتی ناهمگون روی آن نوشته شده بود نگاه کردم. عقلم را از دست داده بودم واقعاً؟ برای چه آمده بودم ای...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 11
چند بار لب از هم گشودم و خواستم جوابش را بدهم؛ امّا هر دفعه پشیمان شدم و در آخر گفتم: - حالت خوبه؟ جوابم را نداد. بی رمق سر تا پایم را ورانداز کرد و شانهای بالا انداخت که احتمالاً به این معنا بود که "باید باشم؟" ماندم باید چه حرفی بزنم. چه حرفی میشد زد اصلاً؟ شاید بهتر بود جواب همان سوالی ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 12
از ساختمان بیرون رفتم و کنار جاده ایستادم. تلفنم را درآوردم و خواستم تاکسی بگیرم، امّا قبل از این کار، ناگهان صدایی را از پشت سرم شنیدم. صدایی آشنا و آغشته به بغض... - میگن پرونده رو ارجاع میدیم به اراک. برگشتم و نگاهش کردم. با کمی فاصله ایستاده بود و از نگاه کردن به صورتم سر باز میزد. وقت...
بروزرسانی در : ۱۰۱۴ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 13
سرش را به طرفم چرخاند و خسته صورتم را نگاه کرد. من امّا نتوانستم این کار را کنم. چشمانش اجازه نمیداد؛ و بی اختیار از کنار شانهاش پشت سرش را نگریستم. منظرهای که هیچ جذابیتی نداشت... بعد از چند لحظه، نگاه از صورتم گرفت. با همان دستمال قبلی صورتش را تمیز کرد و آرام گفت: - احساس میکنم دارم خوا...
بروزرسانی در : ۱۰۱۱ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 14
هر سه نفر سلام کردند و نشستند و من همانطور مات و مبهوت سر جایم ماندم. الان دقیقاً در این میان نقشم چه بود؟ جلو رفتم و بی توجه به نگاههای کنجکاو سرگرد، روی صندلی کنار کمند و رو به روی عمو رسول نشستم. کمند اجازه نداد سرگرد حرفی بزند و فوراً گفت: - جناب سرگرد به من گفتن میخوان پرونده خواهرم ر...
بروزرسانی در : ۱۰۰۹ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 15
از اتاق خارج شدم و نگاهم را در اطراف چرخاندم؛ امّا اثری از کمند نیافتم. کجا رفته بود؟ خدایا آخر مگر اعصاب خودم را از سر راه آورده بودم که داشتم اینطور با فهمیدن جزئیات قتل یک دختر بدبخت آن را نابود میکردم؟! کم در تلوزیون و اخبار میخواندم؟ به آن قناعت نکرده و آمده بودم اینجا میخواستم واقعی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۷ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 16
بعد از چند دقیقه که همانطور در سکوت گذشت، بالاخره پدر کمند و عمو رسول از اداره بیرون آمدند. هر دو بلند شدیم و به سمتشان رفتیم. عمو رسول توضیح داد که سرگرد گفته اگر واقعاً میخواهند پرونده همینجا پیگیری شود، او با همکارهایش صحبت میکند تا ببیند کدامشان اعلام آمادگی میکنند برای قبول پرونده، ولی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 17
در حیاط خانهی ما، کنار استخر خالی از آب و باغچهای که گلهایش پلاسیده و درختانش بی رمق بودند، یک آلاچیق کوچک بود که در آن یک میز دایرهای و چند صندلیکوچک چوبی قرار داشت و مادرم تابستانها پشت آن مینشست و کتابهای انگیزشی و خودیاری زردش را میخواند. احتمالاً هم یک عکس میگرفت و در اینستاگرام ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 18
مادر چند لحظه در همان حالت نگاهم کرد و بعد بدون این که بیش از این برای بحث کردن خودش را خسته کند، سر جایش نشست و آب پاکی را ریخت روی دستم. - خب الان از من چی میخوای؟ برم با بابات حرف بزنم؟ من که از همون اول مخالف رفتن تو بودم، بابات خودش هم میدونه، اگه حرف من براش مهم بود هیچوقت این برنامه...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 19
باید سریع میگفتم یا مقدمه چینی میکردم؟ به هر حال مقدمهای هم به آن صورت وجود نداشت. بعد از چند لحظه فکر کردن گفتم: - بابا، تو چرا اینقدر اصرار داری من برم تهران؟ اگه همینجا بمونم چی میشه؟ ناگهان اخمی وحشتناک کرد و خشمگین گفت: - چرا اصرار دارم بری تهران؟! به خاطر این که بری سرکار، به خاطر ...
بروزرسانی در : ۹۹۷ روز پیش
-
رمان تاربام، گذرگاه سکون - پارت 20
پدرم آدم حریصی بود! فقط او میتوانست به میلیارد میلیارد پولش بگوید قران قران؛ و زور بگوید که من بهتر از خودت میدانم چه چیزی برایت خوب است و تو هم که نه هنر و نه عرضهی هیچکار دیگری نداری، ناچاری به حرفهای من گوش کنی. احساس کردم بغض کردهام. مانند یک پسر بچهی احمق که پدرش سرش داد میزند. چ...
بروزرسانی در : ۹۹۵ روز پیش