شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و هشتم :
شهاب آمد و میز کوچک مقابلم را لبریز غذا کرد.شایان را از بغلم گرفت تا راحت غذا بخورم. دلم می خواست کنارم باشد و همراهی ام کند .هنوز حرفی نزده بودم که خانم اشراق پیش آمد و با گرفتن شایان ،شهاب را کنار من نشاند. هنگام صرف غذا پرسیدم ؛
-چرا نمی ری بین جوونها ؟
نگاهم کرد و پرسید ؛
-فکر نمی کنم دور خودم سیم خار دار کشیده باشم .
گفتم:
-منظورم اینه چرا باهاشون نمی رقصی؟ ابرویی باÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
وقتی اتفاقی بیفته مکافاتش مال کل خانوادهاس
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
انشالله که آسیب نبینه اما محاله✔️
۳ هفته پیشنفس
0کاش اینقدکه سبا شهابو درک میکرد، یک صدمشم اقای خودخواه درکش میکرد. اینکه کسی رو محبور کنی طبق میل تو رفتار کنه و در اون صورت مستحق محبت بدونیش، عین خودخواهیه. امیدوارم یه جایی ضربه ای بخوره که بفهمه چقدر ازار داده این دخترو
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
خودخواهی شهاب شبیه یک آدم با زندگی روتین نیست. باید اینم در نظر داشت
۱ ماه پیشمیم
2خیلی عالی،به امید روزی که این غمم از روی دلش کنار بره با افشای حقیقت و به آغوش خانواده برگرده 🤲🙏🏻
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
امیدوارم
۱ ماه پیشزهرا
3رمانتون واقعا زیباست و خودم رو توتون فضا تصور میکنم
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
متشکرم عزیزم
۱ ماه پیشمهین
2سلام خسته کارت نباشی عالی مثل همیشه امیدوارم هر چه زودتر یه سر نخ پیدا بشه و به نظرم شهاب هم باید یه دوره دوری ببینه تا سبا رو احساس کن اونم با دوری از،سبا
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
امیدوارم. اما طوری باشه که سبا دیگه ضربه نخوره
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهین
0نه اصلا دوست ندارم بازم این وسط سبا باشه که دوباره آسیب ببینه