پارت صد و ده :



دو ساعتی طول کشید تا شهاب برگشت. دو دستش پر بود .حس برخاستن و انجام کاری را نداشتم .کمی در درگاه ایستاد و نگاهم کرد. از حالت چشمانم حرصش گرفت و گفت ؛
-علیک السلام !بفرمایین نگا،زحمتتون نشه خانوم.
بلند شدم و پشت چشمی برایش آمدم.اما باز هم سلام نکردم.متوجه شد حالم گرفته است.با اکراه مقداری از وسایل را گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتم .کاملا پشت سرم قدم برمی داشت! کنار گوشم چسبید و گف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    چ پارت کوتاهی بود 🥲هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد

    ۱۵ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️