شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و ده :
دو ساعتی طول کشید تا شهاب برگشت. دو دستش پر بود .حس برخاستن و انجام کاری را نداشتم .کمی در درگاه ایستاد و نگاهم کرد. از حالت چشمانم حرصش گرفت و گفت ؛
-علیک السلام !بفرمایین نگا،زحمتتون نشه خانوم.
بلند شدم و پشت چشمی برایش آمدم.اما باز هم سلام نکردم.متوجه شد حالم گرفته است.با اکراه مقداری از وسایل را گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتم .کاملا پشت سرم قدم برمی داشت! کنار گوشم چسبید و گفØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
شما عزیزدلم هستید مهین بانو جان. خیلی خوشحالم که اینهمه با قصه همذاتپنداری کردید
۳ هفته پیشمیم
5خوبه سبا این یه موردو صبوری نکرد بریزه تو خودش زود وارد عمل شد،سوءتفاهم برطرف شد،بخاطر حرف شایان داشت یه اختلاف جدی پیدا می شد 😁🙏🏻
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
شایان عشقه
۳ هفته پیشزهرا
3چ پارت کوتاهی بود 🥲هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
پارتا واقعا کوتاه نیست.
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مهین
2دست گلت درد نکنه الهه عزیز ما هرشب،آنقدر منتظر یم که پارت جدید بیاد که بعضی مواقع دست خودمون نیست دوست داریم داستان کش بیاد شاید باورتون نشه من خیلی آروم آروم رو صفحه میکشم تا به آخر پارت نرسم