شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و ده :
دو ساعتی طول کشید تا شهاب برگشت. دو دستش پر بود .حس برخاستن و انجام کاری را نداشتم .کمی در درگاه ایستاد و نگاهم کرد. از حالت چشمانم حرصش گرفت و گفت ؛
-علیک السلام !بفرمایین نگا،زحمتتون نشه خانوم.
بلند شدم و پشت چشمی برایش آمدم.اما باز هم سلام نکردم.متوجه شد حالم گرفته است.با اکراه مقداری از وسایل را گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتم .کاملا پشت سرم قدم برمی داشت! کنار گوشم چسبید و گف
لطفا صبر کنید...

زهرا
0چ پارت کوتاهی بود 🥲هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد