شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و هفتم :
چون این پارت کوتاه تر بود و مطمئن بودم شنبه معترض خواهید شد، امشب ارسال کردم. نوش نگاهتون.
تولدت مبارک شایان خوشگلم ❤️😍👇
لبخند نرمی زدم و با شایان مشغول شدم. وقتی لباس هایش را خارج کردم تا برای رفتن آماده اش کنم، شهاب داشت درسته قورتش میداد .دست آخر با خواهش و تمنا کنارش زدم تا کودک سرما نخورده او را بپوشانم .هنگامی که آماده اش کردم در لباس های جدید خواستنی تر شد. شه
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
این قصه هنوز سر دراز دارد
۱ ماه پیشاسما
0همین زودیا قراره مامانشو ببینه
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
امیدوارم
۱ ماه پیشمیم
3تشکر برای پارت های هدیه،خیلی عالی بودن،خسته نباشید 🙏🏻🌹
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
متشکرم عزیزم
۱ ماه پیشمیم
1تا آخرش منتظر بودم شهاب پدرو مادرش رو دعوت کرده باشه،این الان بزرگترین و شاید تنها آروزش در حال حاضره 🥺
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
بله. منم موقع نوشتن به همین چیزها فکر کردم دقیقا اما...
۱ ماه پیشزهرا
2کاشکی شهاب سبا رو باحضور مادرش سورپرایز میکرد
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
قراره خودش سوپرایز بشه
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

وکیلی
0جاش بودشهاب پدرومادرسبادراین جشن دعوت میکردبعد که بی گناهی سیناثابت بشه شاید دلخوری هابیشتر بشه