پارت صد و هفده :



وارد باغ که شدیم ،اکثر مهمانان حضور داشتند .از فاصله ای که توانستم عروس و داماد را ببینم ،فوراً کنار گوش شهاب چسبیدم و گفتم ؛
-بیخود نیست مردم اینقدر وسواس گونه نگات می کنن. اگه داماد این خانواده می موندی، خیلی از باجناقت سر می شدی. نگاهی از گوشه ی چشم به من انداخت و گفت ؛
-شاید داماد اولشون موفق تر از من در اومد .می بینی که پریناز هنوز ازدواج نکرده .
-شاید منتظرٍ بخت اولش چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    وای،شهاب کی می خواد دست از این بی رحمی برداره،اگه اتفاقی برای سینا یا پدر و مادرش میفتاد دیگه این عشق هم بی رنگ می شد 🥺😠🙏🏻

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    2

    امیدوارم هرچه زودتر شهاب از نظرش برگرده فکر میکنم قصه جایی می ره که جای جبران نداره

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️