شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و هجده :
فصل شانزدهم
رابطه ها در آن روزها خیلی رسمی شده بود.مخصوصا وقتی شهاب می آمد!
همه در سکوتی عذاب آور روزگار می گذراندیم.نمی دانستم در قلب دیگران چه غوغایی برپاست ،اما دل من آشوب بود.مطمئن بودم خانه زیرغباری سهمگین فرو رفته،به قول معروف آرامش قبل از طوفان !
فردای روزی که شهاب میدانست قرار محضر گذاشته شده ،خانم اشراق بالا آمد و از من خواست که شام را پایین باشیم. فهمیدم قصد
لطفا صبر کنید...

میم
1زهی خیال باطل،الان میگه می دونستم با من می مونی،شهاب می ترسه اگه برگرده پیش خانوادش از دستش بده،سینا نظرشو عوض کنه 🥺