پارت صد و دوم :



آن روز از صبح بی حوصله بودم .
دردهایی ریز و گذرا کلافه ام کرد.شهاب هم ظهر نیامد. بعد از ظهر دیگر طاقت ماندن نداشتم .دلم از صبح بد جوری هوای مامان را کرده بود.برای اینکه در ساختمان دیوانه نشوم، شال و کلاه کردم و وارد حیاط شدم .هوای سرد و خشکی بود !کمی میان باغچه های لُخت و به خواب رفته راه رفتم، سپس روی یکی از صندلی های ایوان نشستم. درد تیزی پهلوهایم را گرفت و گذشت. دستی روی شکمم کشی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یک دوست

    3

    چه قشنگ داره هم محبت همراه با غرور یه مرد و به تصویر می کشه داستان قلمتون مانا عزیز حال آدم خوب میشه با این محبت های زیرپوستی شهاب و درک بالاو صبر خیلی عالیه عروس گلمون

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    متشکرم عزیزم ❤️

    ۱ ماه پیش
  • میم

    1

    یعنی داره دنیا میاد،پس چرا ما هنوز نمی دونیم پسره یا دختر،حتی لباساشم سلز و سفید،چرا مرموزش کردید 😮🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    مرموز نیست زیاد 😂

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    2

    بدو بیا وقتشه😊😊

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️🥰

    ۱ ماه پیش
  • مهین

    2

    خدای من چه لحظه ی حساسی پارت تموم شد

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • ,هانا

    3

    عالی. کاش امروزم پارت هدیه می دادید

    ۱ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️